Posts Tagged ‘حجاب’

صدای خاتون را شنیدم!

اوت 25, 2011

ویژه نامه خاتون را که خواندم، دیدم باب صحبت در این زمینه که مدتهاست منتظرش هستم باز شده پس خوب است دست به قلم شوم و بنویسم!  به عنوان یک دختر مسلمان در یک جامعه مسلمان بنویسم.

بنویسم که در جامعه ی اسلامی مان، زندگی برای یک دختر مسلمان مقید به دین در محدودترین حالت ممکن است. بگویم آنچه من از دین فهمیدم و من را به سمت این پوشش و این احکام جذب کرد شباهتی به چیزی که در جامعه در حال اجراست نداشت.   بگویم دینی که من با تمام وجود پذیرفتم، برای قدم به قدم زندگی من برنامه داشت و برای هر مشکل راه حلی، دینی که با زندگی مدرن من منطبق و سازگار بود و من از به داشتن همچین دینی افتخار میکنم.

و البته این را هم باید بگویم که افتخار میکنم به اینکه ایرانی مسلمانم، که میتوانم فرهنگ ایرانی خودم را داشته باشم مسلمان هم باشم، اینکه نیازی ندارم فرهنگ غنی خودم را با فرهنگ عربی تاخت بزنم چون می خوام مسلمان باشم .

من نمیدانم رنگ مشکی کی وارد اسلام شد و آیا از ابتدا بود یا نبود، ولی حرفی که به قطع می توانم بگویم این است که رنگ حجاب در ایران مشکی نبود، تا همین قبل از انقلاب اسلامی هم نبود، مادربزرگ خودم را به یاد می آورم که تا زمان حیاتشان حتی نمی گذاشتند ما لباس مشکی بپوشیم، خودشان هم چادرهای رنگی سر می کردند، طوسی، سرمه ای، اینگونه رنگ ها و در خمینی شهر اصفهان هم به کرات دیده بودم خانم های پیری که هنوز هم چادر سنتی خودشان را سر می کردند و آن چادر سنتی پارچه ایست مستطیل شکل چهارخانه قهوه ای و کرم رنگ و میدانم در دیگر شهر های ایران هم همین گونه بوده است.

هر جامعه ای لباس سنتی ای متناسب با اقلیم و فرهنگ خود داشته و خب با پیشرفتن در تاریخ، میبینیم که الان اغلب مردم جهان بسیار شبیه به هم لباس می پوشند، من هم منکر این نیستم و حتی این را بد هم نمی دانم، نمی گویم لباس هایی به سبک ان قرن پیش بپوشیم، ولی چرا نمی توانیم چادر هایی به رنگ های قهوه ای تیره یا روشن، سرمه ای، سبز تیره، رنگهایی که جلب توجهی نمی کنند و البته اثرشان در روحیه افراد بسیار متفاوت است با مشکی استفاده کنیم؟ امیدوارم بپذیرید که رنگ مشکی چه اثرات منفی و کسل کننده ای بر خود فرد و دیگران دارد.

چرا من به عنوان یک دختر جوان مسلمان، اغلب روزهای سال های جوانیم را (این اغلب که میگویم اصلا اغراق نیست وقتی از صبح تا عصر دانشگاه باشی یا سرکار آن هم پنج یا شش روز از هفت روز هفته ) باید تماما مشکی پوشیده باشم و تمام اطرافیانی که میبینم هم چه با مانتو یا چادر مشکی پوشیده باشند. ما دخترانی که برای یک تفریح و خنده ی ساده باید منتظر یک مهمانی دخترانه ای باشیم که آیا وقتش بشود یا نه، که در طول روزهایمان باید محکم باشیم و جدی و یک وقت خدایی نکرده نخندیم که جامعه مختلط است و تو چه میدانی با یک خنده ی تو چه ها در دل آن آقایی که آن طرف تر است نمیشود!!!! و البته خب آن آقایی که آن طرف تر ایستاده هیچ کاری جز دقت کردن در رفتار و حرکات ما ندارد و احیانا هم نباید خودش را کنترل کند و … بگذریم، ما دخترانی که اغلب دلمان را با تلقین هایی خوش میکنیم، که من عاشق رشته ام هستم، پروژه هام رو واقعا دوست دارم، من با تمام وجودم کار میکنم و… که البته حقیقت هم دارد، ولی هیچکدام اینها تفریح و استراحت محسوب نمیشوند و همان رشته ای که من عاشقش هستم با پروژه هایش بعد از تمام شدن خستگی می آورد و کسالت روحی و نمیشود تمام خانواده را مجبور کرد به خاطر اینکه من پروژه داشته ام و حالا خسته ام و راهی برای استراحت من نیست، همگی کارهایتان را جفت و جور کنید برویم سفر! …

و آیا تا به حال به این قسمتش توجه کردید، که تمام این قوانین و محدودیت های حاکم در جامعه و عرف، خانم های مقید به حدود شرع رو فقط بیش از اندازه محدود میکند جای اینکه محدودیتی باشد برای آنها که اصراری به رعایت حجاب و شئونات اسلام ندارند، این خانم ها هستند که طول روزشان را با این رنگ کسل کننده و مرده می گذرانند و گرنه آنهایی که اهل رعایت عرف نیستند که انواع و اقسام رنگ ها را می پوشند و ان قلم هم آرایش دارند، خدایی نکرده افسردگی نگیرند در این مملکت بی شور و هیجان و خوشی، مشکلی هم ندارند، مجردی سفر می روند داخلی و خارجی، گردش ها و مهمانی های خاص خودشان را دارند و …

و این من هستم که میخواهم حدود عرف را ( نه حدود دین را ) رعایت کنم در جامعه که برای رفتن یک مسیر عادی در جامعه با مشکل رو به رو هستم، مگر چقدر امکان دارد پدرم من را برای کارهایم همراهی کنند؟ مگر مادرم تا کجا میتوانند همراه من باشند تا من به عنوان یک دختر  جوان در جامعه حضور داشته باشم؟  که اگر خودم بخواهم بیایم و بروم هزار و یک مورد را باید در نظر بگیرم و مقدار زیادی هزینه بپردازم تا شاید بتوانم در محلی که میخواهم حضور پیدا کنم، از دوچرخه و موتور سیکلت که نمی توانم استفاده کنم، خدا را شکر برای تاکسی و آژانس هم باید هزار نکته را چک کنم.

و زمانی که می پرسم چرا نمی توانم دوچرخه سوار شوم، میگویند «برو پارک بانوان!!!!!!!» و من با تمام وجودم متنفرم از این پارک بانوان، من نمیخواهم از دوچرخه به عنوان وسیله تفریح صرف استفاده کنم که، میخواهم در هنگام صرفه جویی شدید در هزینه های زندگیم و رسیدن به کارهای بی انتهای روزمره ام تفریحم را هم داشته باشم و خب البته شاید برای خانم دیگری این تفریح آشپزی کردن و رسیدن به کارهای خانه باشد، شاید برای شخصی صحبت کردن تلفنی ما دوستش باشد و…

من نمی گویم اینها انتخاب تمام خانم های ایران است، ولی چرا اغلب حق انتخاب را از خانم های میگیرید و برایشان راه کار تعیین میکنید؟ بگذارید خودشان بسنجند کدام راه برایشان راحت تر و مفیدتر است. خودشان انتخاب کنند چه رنگی بپوشند، چگونه و کِی به کارهایشان برسند، در کجا با دوستانشان دیدار داشته باشند و … اینها مسائل کوچکی در زندگی روزانه یک خانم ایرانی ست که اثر های بزرگ و اساسی بر زندگی او و درنتیجه بر جامعه می گذارد.

 و لابد از من انتظار میرود روحیه کاملا سالم و دخترانه ای داشته باشم؟ که بعدتر قرار بر این است که  احساسات و عواطف این جامعه در کانون گرم خانواده ای رشد پیدا کنه که من میسازم؟

Advertisements