Posts Tagged ‘او’

حس های یهویی

اوت 2, 2010

حتی الان که نای نفس کشیدن ندارم و داغم از تب

دلم میخواد سرم رو می ذاشتم روی پاهاش و تا صبح واسه اش شعر می خوندم، شعرهایی که نمیشه همین جوری خوند، نمیشه واسه هرکسی خوند، نمیشه به مولا …

Advertisements

کابوس ها و من – تنهایی و من – من و آرامش

ژوئیه 6, 2010

حدود سه چهار سال پیش هرشب بلااستثنا خواب های آشفته و آزاردهنده می دیدم و صبح احتمالا با گریه از خواب بیدار می شدم. ولی از همان حدود به بعد به دلیل تغییراتی که شرایط زندگیم پیدا کرد ماجرای کابوس ها هم تمام شد.حالا کم پیش میاد کابوس ببینم اما هنوزم اگه پیش بیاد اذیت میشم خیلی خیلی زیاد.

مثل ماجرای دیشب و خوابی که دیدم …

هنوزنفس سخت می کشم، تمام وجودم درد می کنه!

دلم میخواد چشمام رو ببندم و دیگه بهش فکر نکنم …

ولی امروز خیلی بیشتر اذیت شدم اید واسه این که بیدار شدم و دیدم تنهام! …

تنها بودم

البته الان خیلی آرومم، هنوز صحنه های خوابم یادمه ولی آرومم. شاید نتونم دلیل این آرامش عجیب رو توضیح بدم. شاید سخت باشه

.

.

.

اما آرومم چون یه کسی هست که با تمام وجودش می خواد از من این آرامش رو.