Posts Tagged ‘آرامش’

آدمها! و روابطشون

اوت 1, 2010

روابط آدمها، موضوع بسیار وسیع و پیچیده ای ه. حرفی هم که می خوام بگم توی همین دسته وسیع جای می گیره.

مجموعه روابط ما با فراد دیگه کاملا به خودمون بستگی داره و ربط حتی! ما معمولا چندین دسته از افراد رو بر اساس علاقه، نیاز، شرایط،… انتخاب می کنیم و با انها ارتباط برقرار می کنیم.

نوع و میزان این ارتباط هم به خودمون بستگی داره و البته اختیار ما برای این انتخاب ممکنه اندازه های خاص داشته باشه.

مثلا ما توی دانشگاه باید از بین اساتید یک درس خاصو ساعت های موجود یکی رو انتخاب کنیم، اختیار ما اینجا محدود ه در انتخاب همکلاسی ها و البته که ما در چنین موقعیتی می تونیم با هیچ کدوم از افراد این کلاس رابطه ای غیر از همکلاسی نداشته باشیم و حتی همون رو هم به اندازه زیادی محدودش کنیم. ولی برای دوستی کاملا اختیار تام داریم. گفتم دوست، عجب موجود عجیب و غریبیه این دوست!!!

درحالت عادی کاملا به خود افراد ارتباط پیدا می کنه این دوستی، این که چه کسی رو انتخاب کنند و در چه حدی دایره قدرتش رو در دوستی بزرگتر کنند و …

اما یک اتفاقی هست که می تونه این قاعده رو به هم بزنه.

و اون رابطه ازدواج ه

شما وقتی با کسی در این رابطه قرار می گیری دیگه به خودت تنها بستگی نداره که چه کسی رو واسه دوستی انتخاب کنی و چقدر بهش اختیار بدی. چون دیگه زندگیت منحصر به خودت نیست.

و اینکه زندگیت دیگه منحصر به خودت نیست؛ نه اینکه فقط باید نظرش رو در این جور مسائل جویا بشی بلکه باید حواست رو بیشتر از قبل جمع زندگیت و خودت کنی.

باید دیوارهای این زندگی رو بالاتر ببری و دسترسی به داخل زندگی رو از بیرون کاملا ببندی.

خانه ی دو نفره تون باید بازشوهای تک حالته داشته باشه، هرجا خودتون خواستید و صلاح دونستید بازش کنید به روی اطرافیان و در مواقع لزوم هم کاملا غیرقابل دسترس بشید واسه بقیه.

باید مراقب باشید و بدونید کسی دلش واسه زندگی شما نسوخته

این شمایید که باید عشق و آرامش و امنیت و زیبایی های زندگیتون رو حفظ کنید

Advertisements

باید بلد باشی!

ژوئیه 31, 2010

بعضی وقتا باید بلد باشی چطور قائم بزنی توی دهن کسی که به زندگیت و آرامش زندگیت چشم داره. که دهنش پُر خون بشه، کله اش تکون بخوره یادش بره به چی فکر می کرده.

کابوس ها و من – تنهایی و من – من و آرامش

ژوئیه 6, 2010

حدود سه چهار سال پیش هرشب بلااستثنا خواب های آشفته و آزاردهنده می دیدم و صبح احتمالا با گریه از خواب بیدار می شدم. ولی از همان حدود به بعد به دلیل تغییراتی که شرایط زندگیم پیدا کرد ماجرای کابوس ها هم تمام شد.حالا کم پیش میاد کابوس ببینم اما هنوزم اگه پیش بیاد اذیت میشم خیلی خیلی زیاد.

مثل ماجرای دیشب و خوابی که دیدم …

هنوزنفس سخت می کشم، تمام وجودم درد می کنه!

دلم میخواد چشمام رو ببندم و دیگه بهش فکر نکنم …

ولی امروز خیلی بیشتر اذیت شدم اید واسه این که بیدار شدم و دیدم تنهام! …

تنها بودم

البته الان خیلی آرومم، هنوز صحنه های خوابم یادمه ولی آرومم. شاید نتونم دلیل این آرامش عجیب رو توضیح بدم. شاید سخت باشه

.

.

.

اما آرومم چون یه کسی هست که با تمام وجودش می خواد از من این آرامش رو.

اعتماد قلبی، آرامشی جاودانه

ژوئیه 7, 2009

نمی دانم برایتان پیش آمده یا نه، که یک پروانه آرام و بی صدا نزدیکتان بنشیند. پروانه به دلایل مختلف اعتماد کرده و مانده، همه می دانند که پروانه یک موجود آزاد است و به همین دلیل این موقع آدم تمام نیرو و توانش را به کار می گیرد تا اعتمادش را نقض نکند، که اگر اعتمادش از بین برود بدون لحظه ای مکث خواهد پرید، می پرد و می رود دیگر هم برنمی گردد حتی به کسی که ذره ای شبیه شما باشد هم نزدیک نمیشود این ها همه از غریزه اش برمی آید و او اصولا به غرایزش بیش از هرچیز اعتماد دارد.

آرامشی در این اعتماد هست که هیچ کجای دنیا نمی یابی.

اما گاهی نقض این موضوع هم می تواند پیش بیاید، وقتی که یک موجود آزاد، اعتماد به غریزه اش را فراموش و به کسی اعتماد می کند، اعتمادی بیش از حد معمول؛ یک اعتماد از نوع فرابشری. این وقت هاست که شخص تمام وجودش را جسم و روحش را با اعتمادی کامل به او می سپرد. حالا اگر به دیوار اعتماد ضربه ای هرچند کوچک وارد شود. شخص نابود می شود، حادثه ای فراتر از مرگ.

گاهی دیوار اعتماد شکننده تر از چیزیست که فکرش را می کنیم. ولی گاهی آرام آرام اعتماد به درون قلب و روح آدمی نفوذ می کند این اعتماد است که سلب شدنی نیست. آرامشی در این اعتماد هست که هیچ کجای دنیا نمی یابی.

من همانم آشنای سالهای دور

ژوئن 25, 2009

تا مدتی پیش ، نه زیاد دور تا همین نیمه ی خرداد ، هنوز دوستهای زیادی داشتم، با اینکه از اول اعتقاداتم کف دستم بود ، و به قول فرشته ی آسمانی :«روو بازی می کردم» ولی هنوز رفاقت حاکم بود میانمان، هنوز دوست بودیم.

نمی دانم چه شد ، وبه کدامین سبب  دنیا وارونه شد و دوستی ها مبدل به دشمنی شد  و جای محبت ها کدورت آمد. در یک روز چه اتفاقی ممکن است پیش آمد کرده باشد، که …

در یک روز و یک ساعت چشمهام  به صفحه ی مانیتور ماند و دوستانی را می دیدم که می فشردند دکمه ی بلاک را و می رفتند. و من حتی قدرت نداشتم برای پرسیدن « چرا ؟ »

دلم برایتان تنگ است.

چشمهایم مات شد به لیستی که مدام زیادتر می شد و بغض گلویم را می فشرد، تا اینکه دستهای گرمی شانه هایم را فشرد و با لحنی آرام و مهربان صدا زد : « آیه، من همیشه هستم . »

و من با اینکه می دانستم با شنیدنش آرامشی خداگونه بر قلبم آمد و …