فدای همت مردی که داد آخر دست

دسامبر 1, 2011

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

شاعر: ابوالفضل زرویی

Advertisements

چرا اینجوری میشه؟ :(

نوامبر 20, 2011

امروز عصر بارون می اومد. رفت و اومد گفت بیاین بریم بیرون! با همه مون بود. من گفتم باشه، یکی نگاه کرد، یکی سرش رو تکون داد که خب، …! بازم رفت و اومد گفت آیه بیا بریم بیرون. همین جوری که چشمهام به مانیتور بود گفتم بریم! گذشت و دوباره اومد گفت بارون بند اومد! ابرها دارن میرن. گفتم ئه چه زود! گفت نیومدی بریم بیرون! گفتم ئه  خب شما کار داشتین؛ دستتون بند بود که. یه نگاهی بهم کرد که، من کار داشتم یا تو سرت رو هم برنگردوندی … ؟ یکمی گذشت و دوباره بارون گرفت؛ گفت بیاین بریم! بابا گفتن من دارم میرم بیرون کار دارم و رفتن! نگاهشون کرد و اومد نشست روی مبل و مجله هاش رو گرفت دستش!

بارون بند اومد

رفت خوابید

مامانم رو میگم…

اعصابم بهم ریخت! چرا آدم باید انقدر سر خودش رو شلوغ کنه؛ که یه وقتی که مامانش بعد قرنی میگه بیا بریم بیرون، نتونه سریع همه چی رو ول کنه و بره!

این کار و این زندگی اصن برکت نداره که خب 😐

حالا من تا صب هم اشک بریزم! دیگه امشب بر نمی گرده که همه چی رو ول کنم با مامانم برم خیابون گردی!


ببخشید خانم شما پولدارین؟

نوامبر 17, 2011

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه … نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماریون دولن

متهم اغلب پس از اقرار خوابش می برد!

اکتبر 5, 2011

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد   /   مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها ا؛ گاه اما جای او   /   ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش   /   عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ   /   در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه   /   ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می گویم ولی هنگام جنگ   /   شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است   /   مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب   /   پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام!؟ خودکار ِ دست ِ شاعر ِ دیوانه ای    /   تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده است از خشم زمین   /   در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا در نیمه شب   /   رهروی در جاده ای هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب   /   سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی   /   لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام   /   اینکه موج از شدت انکار خوابش می برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج   /   می پرد از خواب تا هربار خوابش می برد

من در آغوش تو؛ گویی در کنار مادرش   /   کودکی با گونه ی تب دار خوابش می برد

«دوستت دارم» که آمد بر زبان خوابم گرفت   /   متهم اغلب پس از اقرار خوابش می برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است   /   عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

اصغر عظیمی مهر


حجاب، کار پیش پا افتاده؟؟؟ جدی؟؟!؟

سپتامبر 1, 2011

بعضی وقتها با مسائلی برخورد میکنم، که از خدا میخوام کاش آقایون درمورد مسائلی که مربوط به خانم ها میشه و هیچوقت هیچی ازش نمی فهمن نظر نمیدادند، مثل موضوع حجاب! یعنی واقعا و با تمام وجودم ازشون میخوام این خواهش رو جدی بگیرن، چون واقعا الان که این پست رو از آقای ایلیا خوندم، انقدر عصبانی شدم، اتفاقا نمیخواستم بخونم مادرم خیلی اصرار کردن که بخون من هم گوش میدم، هردومون به شدت عصبانی شدیم و دلم می خواست که ای کاش دست به قلم نمیشد این آقای محترم و هرگز این پست رو نمی نوشت، وقتی یه قشر خاص رو نمی تونید بفهمید اقلا مدام مورد آزار قرارش ندید خب!

توی این نوشته میگن که:

به نظرتان اینکه یک نفر معتاد نیست، آیا باید ازش تقدیر شود؟ یعنی اصل بر معتاد بودن افراد است و اگر کسی معتاد نشد کار مهمی کرده بود؟ یا آیا باید از اکثریت جامعه به خاطر این که تا حالا قتلی انجام نداده‌اند، تشکر شود؟ پاسخ احتمالا نه است.  قطعا کار خوبی کرده‌اند که قتل نکرده‌اند و معتاد نشده‌اند. آیا کار خوب نباید تقدیر شود؟ اما چرا در ذهن کسی نمی‌گنجد باید تشکر کرد ازشان؟ اما چرا این حس وجود دارد که باید از خانم چادری تشکر شود؟ آیا دلیلش این تصور نیست که او کاری خلاف فضای اکثریت جامعه انجام می‌دهد؟

من واقعا واسه ایشون متاسفم، که حجاب، حکم مقدس خدا رو با رذیلت های اخلاقی خیلی زشت مقایسه کردند و استدلال کردند و …نمی دونم چرا ایشون مثلا حجاب رو با راست گویی مقایسه نکردند؟ اگر تمام یک جامعه آدمهای راست گویی باشن از ارزش صداقت کم میشه؟ یا مثلا اونها رو واسه داشتن این فضیلت اخلاقی نباید تحسین کرد؟ یا چی؟

البته که این موضوع پر واضح ه کسی که توی هر شرایطی حجابش رو حفظ می کنه نه منتظر تشکر چهارنفر امثال این آقاست و نه هیچی دیگه! که فقط منظورش اطاعت ه! حالا اگه کسی چادری بود و نوع رفتارش رو عده ای نپسندیدند به نظرم حق این رو ندارن که به طرف بگن چادر نپوشه، که اصلا ربطی بهشون پیدا نمی کنه، حجاب داشتن یه فریضه است مثل نماز خوندن، مگه کمن آدمهایی که نماز می خونن ولی حجاب ندارن؟ بعد شما می تونید بهشون بگید نماز هم نخونن؟؟؟ که حالا چون نوع برخورد عده ای از خانم های محجبه رو خلاف دین و عفت و این ها دیدید بهشون بگید حجاب نداشته باشن؟ این خوب نیست که بخوایم کسی یا توی همه زمینه ها اطاعت محض داشته باشه یا توی هیچ زمینه ای اطاعت نداشته باشه! به قول بابام آدم نباید سیمش قطع بشه با اون بالایی!

بعد نمی دونم میخوان خودشون رو گول بزنن، یا واقعا انقدر دور از جامعه زندگی می کنن که همچین موضوعی به ذهنشون می رسه که:

زن مسلمان دلیلی ندارد که تمام وقت روزهایش در خیابان و کوچه بگذرد که بعد این مطرح شود که گرما و روزه و حجاب چقدر سخت است! اگر جایی کاری داشته باشد در حد عبور باید در مسیر باشد. و مواردی چون خرید و … نیز محدود است.

همه چیز در حال تغییر ه و زندگی الان رو اصلا نمیشه با زندگی حتی 100 سال پیش مقایسه کرد چه برسه به 1400 سال پیش، دین ما یه دین پویا ست، به روز میشه، زندگی رو با خودش و خودش رو با زندگی تطبیق میده، واسه همین ه که مراجع تقلید هستند، حضور در جامعه حق هر زن مسلمان ه، استفاده از امکانات شهری و لذت بودن توی جوامع شهری هم حق هر زن مسلمان ه؛ کار کردن و درس خوندن هم حق هر زن مسلمان ه، … یعنی حرفی بهتر از این به ذهنتون نرسید که بگید  نیاد بیرون که سختش نباشه؟

من واقعا نمی دونم، آقایونی که از سختی حفظ حجاب هیچی نمی دونن و نمی تونن هم تجربه کنن، مگه مجبورن اظهار نظر کنن؟ کی گفته نیاز به حجاب و پوشیده بودن توی ذات همه به خصوص خانم ها هست؟ نه واقعا میخوام بدونم کی این موضوع رو قبول داره؟ خیلی مسخره است این حرف! چون دقیقا برعکس ه،

ایشون نوشته اند که :

تمایل به پوشیده بودن و محجبه بودن، حس فطری‌ای است که به شکل شدیدتر و عمیق‌تری در وجود زن -این رحمت الهی-، قرار داده شده است. و این بسیار مهم است.

و من حس می کنم با نوشتن این جمله دقیقا تمام ارزش والای حجاب رو زیر پا له کردند، که بگن خانم ها کار خیلی مهمی هم انجام نمی دن که حجاب رو رعایت می کنند، اصلش رو خدا توی ذاتشون قرار داده که دلشون بخواد این موضوع رو!

 

 

 

 


درهم نوشت 90.6.9

اوت 31, 2011

نشستم روی صندلی بابا! /جلوی پنجره/ پتوی بابا رو گرفتم دورم/ سوز میاد/ ریزه ریزه صبح شدن رو نگاه می کردم/ بعدش فیلم گرگ و میش رو بعد از چندین سال که گذاشته بودم توی برنامه نگاه کردم/ یه جورایی به درد حال الانم می خورد/ وسطشم توییت می کردم! / شب بدی رو گذروندم، خیلی بد/ بابا هنوز از بیمارستان برنگشتن و دلم بدجوری شور می زنه؛ گرچه می دونم حالشون خوبه ولی …/صبح عید ه و طبق عادت همیشه همیشه همه خانواده جمع میشن خونه پدربزرگم/ این اولین عیدی ه که مریم هم هست/ از بعد ازدواجشون نشده بود توی این مراسم صبح عید شرکت کنه :دی/ محمد و لیلا هم از مشهد برگشتن، آخه کل ماه رمضون رو رفته بودن مشهد، پس حتما حتما میان، زهرا و یوسف هم باهاشون بودن (حسابی به همه شون حسودیم میشه، یه پنج سالی میشه که مشهد نرفتم) فاطمه و آقاسعید و امیرعباس هم که هستن، ما هم که هستیم پس امیدوارم به مریم حسابی خوش بگذره! البته خیلی های دیگه هم هستن ولی همین سه دسته بیشترین تاثیر رو توی فان بودن جو مهمونی ها دارن :دی/ حسابی گشنمه/ آهنگ گوش میدم و دلم میخواست روی همون ترک سه تا پیش می موند و هی ریپیت میشد/ زیر کتری خاموش ه و حوصله ام نمیاد برم روشنش کنم/ ساعت چقدر کند می گذره؟/ بغض دارم/ میخوام دوباره گریه رو ترک کنم، هرجور که میخواد بشه/ به دانشگاه فکر می کنم و اینکه پیش پرداخت شهریه رو ندادم و احتمالا سر ثبت نامم بازی در میارن/ سردمه!


می نویسم;)

اوت 29, 2011

آن سالها بود که وبلاگ مینوشتم و شور و شوق زیادی هم داشتم؛ رفتم پیشش و گفتم:

چرا دیگه کسی وبلاگ من رو نمی خونه؟ چرا نوشته های فلانی بیشتر مورد توجه قرار میگیره مثلا؟ چرا من انقدر گم شدم توی وبلاگ شهر و سایت های اجتماعی!! ؟ اون خیلی جدید تره، خیلی هم سبک خاصی نداره!

گفت:

اون ترونی ه، تو که نیستی، اون حضوری با این وبلاگ نویسها ارتباط داره تو که نداری، اون تو کلنیشون ه تو که نیستی!

همین جور گفت و گفت و من سردتر و سردتر شدم، راستش رو بگم خوشم نمیاد با دیوار حرف بزنم، مینویسم که یکی بخونه! مینویسم که یکی ببینه! نمی نویسم که نوشته باشم درست یا غلط اینجوری ام!

اون روز من رو قانع کرد که رفتن توی حزب و گروه چیز خوبی نیست!  دلایلش با منطق من می خوند و البته خودش تاثیر زیادی روی من داشت!

الان مدت زیادی از اون ماجرا گذشته، خودش هم رفته قاطیشون! باهمدیگه می پرن کلا و دیگه هیچکی من رو نمی بینی! چون من هنوز هم توی هیچ گروهی نیستم! ولی من الان دیگه پذیرفتم که اینترنت دسته بندی شده است، اگه توی هیچکدوم از این دسته ها نباشی اصلا انگار نیستی! حالا دیگه واسه خودم می نویسم که حرفهام توی دلم نمونه! حالا ممکنه احیانا این وسط چهارتا از حرفهام با حرفهای گروه خاصی نزدیک از آب در بیاد! من هنوز فقط می نویسم که نوشته باشم. « می نویسم 😉 » که بگم « پس هستم!».


نتیجه های قشنگ گادپارتی روی مردم کشور من :)

اوت 28, 2011

دیروز عصر که بابا رفته بودن دنبال مامان که از سرکار بیارنشون خونه، توی راه برگشت تصادف میکنن، خدا رو شکر خیلی بد نبود، کسی آسیبی ندید.

هم بابا و هم راننده اون یکی ماشین پیاده شدند و باهم گفتگویی داشتند بعد اون آقا گواهینامه ی بابا و شماره تلفنشون رو گرفت و قرار شد بره تعمیرگاه خسارت ماشینش رو تخمین بزنه و به بابا اطلاع بده! و به هر صورتی که بود گفتگو تمام شد و هر دو به مسیر خودشون ادامه دادند، زیاد نگذشته بود از این اتفاق شاید نهایت 15-20 دقیقه بعد، اون آقا تماس گرفت، با حالتی خیلی دوستانه تر به بابا اینطور گفت که:

سلام آقای —- (سانسور شده :دی)! زنگ زدم که معذرت خواهی کنم، اگر زبون روزه ای یه مقدار تند برخورد کردم و حرفی زدم، خواستم یه قراری بذاریم ببینمتون و گواهینامه تون رو پس بدم!

یعنی من رسما کف کردم از نوع برخورد این آقا، خیلی باحال بود!

بابا هم رفتن و اون آقا و خانواده اش رو واسه افطار دعوت کردند رستوران بابابزرگ اینا! :دی


صدای خاتون را شنیدم!

اوت 25, 2011

ویژه نامه خاتون را که خواندم، دیدم باب صحبت در این زمینه که مدتهاست منتظرش هستم باز شده پس خوب است دست به قلم شوم و بنویسم!  به عنوان یک دختر مسلمان در یک جامعه مسلمان بنویسم.

بنویسم که در جامعه ی اسلامی مان، زندگی برای یک دختر مسلمان مقید به دین در محدودترین حالت ممکن است. بگویم آنچه من از دین فهمیدم و من را به سمت این پوشش و این احکام جذب کرد شباهتی به چیزی که در جامعه در حال اجراست نداشت.   بگویم دینی که من با تمام وجود پذیرفتم، برای قدم به قدم زندگی من برنامه داشت و برای هر مشکل راه حلی، دینی که با زندگی مدرن من منطبق و سازگار بود و من از به داشتن همچین دینی افتخار میکنم.

و البته این را هم باید بگویم که افتخار میکنم به اینکه ایرانی مسلمانم، که میتوانم فرهنگ ایرانی خودم را داشته باشم مسلمان هم باشم، اینکه نیازی ندارم فرهنگ غنی خودم را با فرهنگ عربی تاخت بزنم چون می خوام مسلمان باشم .

من نمیدانم رنگ مشکی کی وارد اسلام شد و آیا از ابتدا بود یا نبود، ولی حرفی که به قطع می توانم بگویم این است که رنگ حجاب در ایران مشکی نبود، تا همین قبل از انقلاب اسلامی هم نبود، مادربزرگ خودم را به یاد می آورم که تا زمان حیاتشان حتی نمی گذاشتند ما لباس مشکی بپوشیم، خودشان هم چادرهای رنگی سر می کردند، طوسی، سرمه ای، اینگونه رنگ ها و در خمینی شهر اصفهان هم به کرات دیده بودم خانم های پیری که هنوز هم چادر سنتی خودشان را سر می کردند و آن چادر سنتی پارچه ایست مستطیل شکل چهارخانه قهوه ای و کرم رنگ و میدانم در دیگر شهر های ایران هم همین گونه بوده است.

هر جامعه ای لباس سنتی ای متناسب با اقلیم و فرهنگ خود داشته و خب با پیشرفتن در تاریخ، میبینیم که الان اغلب مردم جهان بسیار شبیه به هم لباس می پوشند، من هم منکر این نیستم و حتی این را بد هم نمی دانم، نمی گویم لباس هایی به سبک ان قرن پیش بپوشیم، ولی چرا نمی توانیم چادر هایی به رنگ های قهوه ای تیره یا روشن، سرمه ای، سبز تیره، رنگهایی که جلب توجهی نمی کنند و البته اثرشان در روحیه افراد بسیار متفاوت است با مشکی استفاده کنیم؟ امیدوارم بپذیرید که رنگ مشکی چه اثرات منفی و کسل کننده ای بر خود فرد و دیگران دارد.

چرا من به عنوان یک دختر جوان مسلمان، اغلب روزهای سال های جوانیم را (این اغلب که میگویم اصلا اغراق نیست وقتی از صبح تا عصر دانشگاه باشی یا سرکار آن هم پنج یا شش روز از هفت روز هفته ) باید تماما مشکی پوشیده باشم و تمام اطرافیانی که میبینم هم چه با مانتو یا چادر مشکی پوشیده باشند. ما دخترانی که برای یک تفریح و خنده ی ساده باید منتظر یک مهمانی دخترانه ای باشیم که آیا وقتش بشود یا نه، که در طول روزهایمان باید محکم باشیم و جدی و یک وقت خدایی نکرده نخندیم که جامعه مختلط است و تو چه میدانی با یک خنده ی تو چه ها در دل آن آقایی که آن طرف تر است نمیشود!!!! و البته خب آن آقایی که آن طرف تر ایستاده هیچ کاری جز دقت کردن در رفتار و حرکات ما ندارد و احیانا هم نباید خودش را کنترل کند و … بگذریم، ما دخترانی که اغلب دلمان را با تلقین هایی خوش میکنیم، که من عاشق رشته ام هستم، پروژه هام رو واقعا دوست دارم، من با تمام وجودم کار میکنم و… که البته حقیقت هم دارد، ولی هیچکدام اینها تفریح و استراحت محسوب نمیشوند و همان رشته ای که من عاشقش هستم با پروژه هایش بعد از تمام شدن خستگی می آورد و کسالت روحی و نمیشود تمام خانواده را مجبور کرد به خاطر اینکه من پروژه داشته ام و حالا خسته ام و راهی برای استراحت من نیست، همگی کارهایتان را جفت و جور کنید برویم سفر! …

و آیا تا به حال به این قسمتش توجه کردید، که تمام این قوانین و محدودیت های حاکم در جامعه و عرف، خانم های مقید به حدود شرع رو فقط بیش از اندازه محدود میکند جای اینکه محدودیتی باشد برای آنها که اصراری به رعایت حجاب و شئونات اسلام ندارند، این خانم ها هستند که طول روزشان را با این رنگ کسل کننده و مرده می گذرانند و گرنه آنهایی که اهل رعایت عرف نیستند که انواع و اقسام رنگ ها را می پوشند و ان قلم هم آرایش دارند، خدایی نکرده افسردگی نگیرند در این مملکت بی شور و هیجان و خوشی، مشکلی هم ندارند، مجردی سفر می روند داخلی و خارجی، گردش ها و مهمانی های خاص خودشان را دارند و …

و این من هستم که میخواهم حدود عرف را ( نه حدود دین را ) رعایت کنم در جامعه که برای رفتن یک مسیر عادی در جامعه با مشکل رو به رو هستم، مگر چقدر امکان دارد پدرم من را برای کارهایم همراهی کنند؟ مگر مادرم تا کجا میتوانند همراه من باشند تا من به عنوان یک دختر  جوان در جامعه حضور داشته باشم؟  که اگر خودم بخواهم بیایم و بروم هزار و یک مورد را باید در نظر بگیرم و مقدار زیادی هزینه بپردازم تا شاید بتوانم در محلی که میخواهم حضور پیدا کنم، از دوچرخه و موتور سیکلت که نمی توانم استفاده کنم، خدا را شکر برای تاکسی و آژانس هم باید هزار نکته را چک کنم.

و زمانی که می پرسم چرا نمی توانم دوچرخه سوار شوم، میگویند «برو پارک بانوان!!!!!!!» و من با تمام وجودم متنفرم از این پارک بانوان، من نمیخواهم از دوچرخه به عنوان وسیله تفریح صرف استفاده کنم که، میخواهم در هنگام صرفه جویی شدید در هزینه های زندگیم و رسیدن به کارهای بی انتهای روزمره ام تفریحم را هم داشته باشم و خب البته شاید برای خانم دیگری این تفریح آشپزی کردن و رسیدن به کارهای خانه باشد، شاید برای شخصی صحبت کردن تلفنی ما دوستش باشد و…

من نمی گویم اینها انتخاب تمام خانم های ایران است، ولی چرا اغلب حق انتخاب را از خانم های میگیرید و برایشان راه کار تعیین میکنید؟ بگذارید خودشان بسنجند کدام راه برایشان راحت تر و مفیدتر است. خودشان انتخاب کنند چه رنگی بپوشند، چگونه و کِی به کارهایشان برسند، در کجا با دوستانشان دیدار داشته باشند و … اینها مسائل کوچکی در زندگی روزانه یک خانم ایرانی ست که اثر های بزرگ و اساسی بر زندگی او و درنتیجه بر جامعه می گذارد.

 و لابد از من انتظار میرود روحیه کاملا سالم و دخترانه ای داشته باشم؟ که بعدتر قرار بر این است که  احساسات و عواطف این جامعه در کانون گرم خانواده ای رشد پیدا کنه که من میسازم؟


همه ما آدمها!

اوت 4, 2011

همه ما به دنبال کسی هستیم،
فردخاصی که آنچیزی رو که در زندگی گم کردیم
به ما بده،
کسی که با ما همراه و یکرنگ باشه،

یاریمون می کنه،
یا در کنار او احساس امنیت داشته باشیم

و گاهی زمانی که جداً جستجو کنیم می تونیم کسی رو پیدا کنیم تا از ما حمایت کنه
و همه اون سه مورد دیگه 🙂
و اگه نتونیم به اون برسیم،

فقط می تونیم  دعا کنیم

که اون ما رو پیدا کنه!

—————————————دیالوگی از سریال Desperate Housewives