Archive for the 'فلسفه' Category

دیگه کی از اونها بود؟

اکتبر 8, 2010

چند نفر در یک غار زیرزمینی زندگی می کنند. آنها پشت به دهانه ی غار نشسته اند و دست و پاهایشان بسته است، به طوری که فقط می توانند دیوار غار را ببینند. پشت سرشان دیوار بلندی قرار دارد و پشت این دبوار  انسانهایی در رفت  و آمدند. آنها پیکره های مختلفی در دست دارند که باعث پدید آمدن شکلهای مختلف روی دیوار می شود. چون پشت این پیکره ها آتش به پاست، سایه های لرزانی روی دیوار به وجود می آید. در نتیجه تنها چیزی که غارنشین ها می بینند نمایش سایه هاست. آنها از بدو تولد به این صورت نشسته اند و طبیعی ست که این سایه ها را تنها موجودات جهان می دانند. حالا یکی از این غار نشین ها خودش را از اسارت غار آزاد می کند. از خودش می پرسد این همه تصویر روی دیوار از کجا می آید. به سمت پیکره های پشت دیوار بر می گردد. قبل از هرچیز نور شدید بیرون چشمش را میزند. همین طور نگاه کردن به پیکره های شفاف و روشن بیرون هم باعث آزار چشمش می شود، چون تا آن لحظه فقط سایه های آنها را دیده است. خودش را از دیوار بالا میکشد و آتش را پشت سر می گذارد و به طبیعت می رسد که چشمش را بیشتر میزند.  بعد از مالیدن چشمهایش تحت تاثیر زیبایی های طبیعت قرار می گیرد. برای اولین بار رنگها و تصویرهای واضح را میبیند. حیوانها و گل و گیاهان واقعی را می بیند و متوجه می شود که سایه های درون غار تنعکاس پر عیب و نقصی از پدیده های واقعی بوده است.

حالا این غار نشین خوش شانس می تواند در طبیعت بدود و بابت به دست آوردن مجدد آزادی اش خوشحالی کند. اما یاد تمام کسانی می افتد که در غار اسیرند و برای همین به آنجا بر می گردد. به محض اینکه میرود داخل غار، تلاش می کند تا بقیه غارنشین ها را متقاعد کند که سایه های روی دیوار تنها کپی های ناقص و لرزانی از چیزهای واقعی اند. اما هیچ کس حرف او را باور نمی کند. آنها به دیوار غار اشاره می کنند و می گویند چیزی که می بینند تنها چیزیست که وجود دارد و در آخر او را می کـُشند چون مخل آرامش روزمره شان شده بود و به تصورات همیشگی انها خدشه وارد کرده بود.

سقراط یکی از آنها بود که توسط غارنشین ها کـُشته شد.

Advertisements