Archive for the 'شعر' Category

فدای همت مردی که داد آخر دست

دسامبر 1, 2011

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

شاعر: ابوالفضل زرویی

Advertisements

متهم اغلب پس از اقرار خوابش می برد!

اکتبر 5, 2011

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد   /   مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها ا؛ گاه اما جای او   /   ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش   /   عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ   /   در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه   /   ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می گویم ولی هنگام جنگ   /   شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است   /   مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب   /   پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام!؟ خودکار ِ دست ِ شاعر ِ دیوانه ای    /   تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده است از خشم زمین   /   در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا در نیمه شب   /   رهروی در جاده ای هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب   /   سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی   /   لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام   /   اینکه موج از شدت انکار خوابش می برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج   /   می پرد از خواب تا هربار خوابش می برد

من در آغوش تو؛ گویی در کنار مادرش   /   کودکی با گونه ی تب دار خوابش می برد

«دوستت دارم» که آمد بر زبان خوابم گرفت   /   متهم اغلب پس از اقرار خوابش می برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است   /   عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

اصغر عظیمی مهر

اینگونه هستم!

سپتامبر 23, 2010

موجود بی آزاری هستم!

کار می کنم

قصه می خوانم

شعر می نویسم

و گاهی

دلم که برایت تنگ میشود

تمام خیابان ها را

با یادت پیاده می روم!

از : مرضیه احرامی

چی بگم!؟

سپتامبر 14, 2010

در من غم بیهودگی ها می زند موج

در تو غروری از توان من فزون تر

لحظه دیدار …

اوت 3, 2010

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به قفلت گونه ام را تیغ

های نبریشی صفای زلفکم را دست

آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

——————

م.امید

خطــــــــــها

ژوئن 29, 2009

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها، معادله ها، احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشد به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خطها و خال ها

خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

استاد فاضل نظری

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست

دسامبر 28, 2008

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از هه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست

بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سربریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن

پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

«سید حمید برقعی»