Archive for the 'روزانه' Category

نتیجه های قشنگ گادپارتی روی مردم کشور من :)

اوت 28, 2011

دیروز عصر که بابا رفته بودن دنبال مامان که از سرکار بیارنشون خونه، توی راه برگشت تصادف میکنن، خدا رو شکر خیلی بد نبود، کسی آسیبی ندید.

هم بابا و هم راننده اون یکی ماشین پیاده شدند و باهم گفتگویی داشتند بعد اون آقا گواهینامه ی بابا و شماره تلفنشون رو گرفت و قرار شد بره تعمیرگاه خسارت ماشینش رو تخمین بزنه و به بابا اطلاع بده! و به هر صورتی که بود گفتگو تمام شد و هر دو به مسیر خودشون ادامه دادند، زیاد نگذشته بود از این اتفاق شاید نهایت 15-20 دقیقه بعد، اون آقا تماس گرفت، با حالتی خیلی دوستانه تر به بابا اینطور گفت که:

سلام آقای —- (سانسور شده :دی)! زنگ زدم که معذرت خواهی کنم، اگر زبون روزه ای یه مقدار تند برخورد کردم و حرفی زدم، خواستم یه قراری بذاریم ببینمتون و گواهینامه تون رو پس بدم!

یعنی من رسما کف کردم از نوع برخورد این آقا، خیلی باحال بود!

بابا هم رفتن و اون آقا و خانواده اش رو واسه افطار دعوت کردند رستوران بابابزرگ اینا! :دی

Advertisements

نواختن را حس بودنت لازم است!

ژوئن 29, 2011

این روزها مینشینم پشت ساز زندگی

اما دستهام حس نواختنش را ندارند!

اشک هام سعی میکنند آرام بنوازند، زورشان نمیرسد!

نشسته ام چشم به راهت!

نَقل ماست!

آوریل 6, 2011

در روزگار قدیم، شیخ کهنسالی زندگی می کرد که ریش خیلی بلندی داشته، روزی یکی از یارانش پرسید: شیخ! شب هنگام موقع خواب ، ریشهایت را زیر لحاف می گذاری یا روی آن!؟
شیخ به خاطرش نمی آید که شب چه می کنه!، میگذارد فردا جواب او را بدهد. شب هنگام خواب، دقت می کند و لحاف را به روی ریش هایش میآورد! مدت کوتاهی میخوابد ولی نفس تنگه به سراغش میآید؛ برمیخیزد، ریش هایش را می گذارد روی لحاف و باز میخوابد، این بار گردنش درد می گیرد و باز هم نمی تواند بخوابد!
فردا جوان به سراغ پاسخش می آید و شیخ می گوید: خدا هدایتت کند که من دیشب تا صبح نخوابیدم!

حالا شده نقل ما!
از من درباره بدیهیات زندگیم سوال نکنید، گیج و آشفته میشم!

نمی خوام!

اوت 28, 2010

نمی خوام با تحقیر و ترحم به ته مونده ی خودم نگاه کنم و بگم تو چرا اینجوری تموم شدی!!!؟

پ.ن: زن دوم؛ سیروس الوند

فرار

اوت 15, 2010

یه وقتایی میری زیر باروم گریه میکنی، دست دلت رو نشه.

همینجوری

اوت 13, 2010

برای شما با لبخند 🙂

اوت 3, 2010

توی سال 1389 خورشیدی؛ 2010 میلادی

هنوز هستند مردهایی که تصورشون از زن، همونیه که ضعیفه خطابش می کردند، توی خونه می نشست، ده-دوازده تا بچه دور و برش و بیشتر از ناهار و شام حضرت آقا نه می فهمید، نه می دونست، نه می تونست

.

.

.

متاسفم.

آدمها! و روابطشون

اوت 1, 2010

روابط آدمها، موضوع بسیار وسیع و پیچیده ای ه. حرفی هم که می خوام بگم توی همین دسته وسیع جای می گیره.

مجموعه روابط ما با فراد دیگه کاملا به خودمون بستگی داره و ربط حتی! ما معمولا چندین دسته از افراد رو بر اساس علاقه، نیاز، شرایط،… انتخاب می کنیم و با انها ارتباط برقرار می کنیم.

نوع و میزان این ارتباط هم به خودمون بستگی داره و البته اختیار ما برای این انتخاب ممکنه اندازه های خاص داشته باشه.

مثلا ما توی دانشگاه باید از بین اساتید یک درس خاصو ساعت های موجود یکی رو انتخاب کنیم، اختیار ما اینجا محدود ه در انتخاب همکلاسی ها و البته که ما در چنین موقعیتی می تونیم با هیچ کدوم از افراد این کلاس رابطه ای غیر از همکلاسی نداشته باشیم و حتی همون رو هم به اندازه زیادی محدودش کنیم. ولی برای دوستی کاملا اختیار تام داریم. گفتم دوست، عجب موجود عجیب و غریبیه این دوست!!!

درحالت عادی کاملا به خود افراد ارتباط پیدا می کنه این دوستی، این که چه کسی رو انتخاب کنند و در چه حدی دایره قدرتش رو در دوستی بزرگتر کنند و …

اما یک اتفاقی هست که می تونه این قاعده رو به هم بزنه.

و اون رابطه ازدواج ه

شما وقتی با کسی در این رابطه قرار می گیری دیگه به خودت تنها بستگی نداره که چه کسی رو واسه دوستی انتخاب کنی و چقدر بهش اختیار بدی. چون دیگه زندگیت منحصر به خودت نیست.

و اینکه زندگیت دیگه منحصر به خودت نیست؛ نه اینکه فقط باید نظرش رو در این جور مسائل جویا بشی بلکه باید حواست رو بیشتر از قبل جمع زندگیت و خودت کنی.

باید دیوارهای این زندگی رو بالاتر ببری و دسترسی به داخل زندگی رو از بیرون کاملا ببندی.

خانه ی دو نفره تون باید بازشوهای تک حالته داشته باشه، هرجا خودتون خواستید و صلاح دونستید بازش کنید به روی اطرافیان و در مواقع لزوم هم کاملا غیرقابل دسترس بشید واسه بقیه.

باید مراقب باشید و بدونید کسی دلش واسه زندگی شما نسوخته

این شمایید که باید عشق و آرامش و امنیت و زیبایی های زندگیتون رو حفظ کنید

باید بلد باشی!

ژوئیه 31, 2010

بعضی وقتا باید بلد باشی چطور قائم بزنی توی دهن کسی که به زندگیت و آرامش زندگیت چشم داره. که دهنش پُر خون بشه، کله اش تکون بخوره یادش بره به چی فکر می کرده.

اینگونه است!

ژوئیه 30, 2010

یه مدت پیش با اجازه تون سرما خورده بودم شدید، یعنی خیلی نافرم در حدی که یک هفته دانشگاه نرفتم، انقدر گلوم درد میکرد که نمی تونستم چای بخورم، فکرش رو بکن، آیه نتونه چایی بخوره خنده تون نمی گیره واقعا؟

توییت کردم مصیبت بالاتر از این که آیه نتونه چایی بخوره؟

آقا اسماعیل گفت: آره، روزی که آیه دیگه نتونه هیچی بخوره.

اون روز کلی خندیدیم و گذشت و رفت، حالا دور از جونتون یه مدتیه با یه درد عجیب غریبی دست و پنجه نرم می کنم نگفتنی؛ ولی خب من می گم :دی

سقم تاول زده، حالا شاید این تاول ه به اندازه یه میل باشه ها، ولی کل زندگی ما رو مختل کرده، مدام سعی می کنم داخل دهنم رو باد بزنم توی این گرما، بلکه کمتر کلافه بشم؛ تازه دکتر می فرمایند که خیلی خوبه، خفیف ه وگرنه باید بستری می شدی و تب و لرز شدید داره و … و اینکه همون حرف همیشگی « بازم جای شکرش باقیه 🙂 »

توی این چند روز، با بدبختی یه کم غذا خوردم اونم زورکی و واسه اینکه به امر زیبای غذا خوردن خیلی علاقه دارم :دی ولی یعنی در حقیقت نمی تونستم.

شدم مایه خنده خودم و همه کلا توی خونه، خدا این شادی ها رو از ما نگیره :))

خلاصه اینکه گفتم در جریان باشید.