Archive for the 'دوستانه' Category

دوست واقعی!

نوامبر 18, 2008

از اولین سالی که به مدرسه رفتم تا حالا، هر سال یه جایی بودم. خوب طبیعی هم بود که هر بار  دوستام عوض می شدن و از اون جایی که زیاد به دوستام بها می دم خیلی باهاشون صمیمی می شدم و هر کاری واسشون می کردم.

تا دبیرستان که اصلا یادم نیست از دوستی چی می فهمیدم و چه برداشتی از دوست داشتم، اما اخلاقشون یادمه و دیگه دوران دبیرستان که هیچ لحظه لحظه ی رو که با دوستام بودم یادمه.

خلاصه از همه نوع دوستی داشتم ولی تا حالا دوستی، دوست تر از منیره نداشتم، بی تعارف بگم از هر دوستی با محبت تر و مهربون تر و البته دوست تره.

با این که سر بعضی!!! چیزا تعارف داره باهام و منو غریبه می دونه اما سر دوستیمون رک و روراست ه و این بهترین نوع دوستیه که می شه تجربه کرد. کاش انقدر که اون دوست خوبیه منم می تونستم دوست خوبی باشم ، البته دارم تمرین می کنم، من استعدادش رو دارم یاد می گریم چه جوری یه دوست خوب باشم انشالله.

Advertisements

صحبت

نوامبر 14, 2008

با برخی آدم ها که صحبت می کنی انقدر با دقت به حرفهات گوش می دن که احساس شخصیت می کنی.

خوب البته بر عکسش هم هست ، انقدر جالب می پره وسط حرفت که خودت هم شک می کنی حرف می زدی یا هویج رنده می کردی .

در طی دو هفته ی پیش با دوتا دوست ملاقات داشتم که مصداق بارز این دو حالت هستند.

اولی با دقت به حرفهام گوش می داد و واسش مهم بود من چی می گم ولی دومی …

البته دوست دوم رو انقدر دوسش دارم که حاضرم بجای حرف زدن هویج رنده کنم  ولی با اون باشم.

آیه هم نامرئی شد!!!

نوامبر 12, 2008

اولین بار این بازی رو توی وبلاگ آقای بامدادی دیدم ، بازی جالبیه ولی نوشتنش واسم سخت بود . کلی طول کشید تا بنویسمش ولی الان دیگه می نویسم.

اگه نامرئی بودم

اول از همه دوربین آقای بامدادی رو می دزدیدم و سه تار پسر عمه خودم رو هم.

البته دخترا خیلی محدودیت دارن توی زندگی امروز که گاها باهاش کنار میان ولی بعضی چیزا نه،

اگر من نامرئی و صدایم مافوق صوت بود : دوچرخه سواری می کردم و آواز می خوندم ،حرف هایی رو که توی دلم قایم کردم  بلند بلند داد می زدم.

یا مثل بچگیا از دیوار بالا می رفتم و کتابم رو روی لبه دیوار می خوندم.

با پرنده های سفید و قشنگ روی رودخونه حرف می زدم ،‌بهشون می گفتم که گاهی دلم میخواد جای اونا باشم ولی فقط گاهی کوتاه مدت .

می نشستم ساعت ها به چشماش ( نپرس کی ، حدس بزن خوب ) نگاه می کردم بدون این که ناراحت بشه .

اگر من نامرئی بودم

خیلی ممنونم از آقا پویا که من رو دعوت کرد به این بازی، و حالا دعوت می کنم از فائزه جونم و آقا محمد

که امیدوارم این خواهش دوستانه من رو قبول کنن و بنویسن .

الان دیدم که جناب فتحی هم من رو به این بازی دعوت کردند ، بازم ممنون از هر دو دوست عزیز.

شرمندگی

نوامبر 2, 2008

وقتی نفس کشیدن هم واسش سخته !

وقتی قلبش سنگینی می کنه!

وقتی التماسشون میکنه ولی اشکاش هم باهاش قهرن!

وقتی دلش ناراحته ، انگار همه چیز ناراحته!

وقتی کلماتش یخ زدن!

وقتی توی چشمات نگاه می کنه و نمی تونه حرف بزنه !

بهترین کار اینه که اینجا بگه، بلکه ببینی که چقدر شرمنده اس

که چقدر …

کاش مثل وقتی که سر  انگشت ها  و سه تار حرف دل آدم رو می زنن ،

کلمات هم می تونستن که بگن

چقدر شرمنده اس ، که چقدر متأسف ه

که چقدر…

شرمندگی