Archive for the 'دوستانه' Category

اهل قلم که باشی اینطور میشوی :)

ژوئیه 29, 2013

مثل آن شاعری که همسرش می گفت، گاه شبها بد می خوابیده و مدام پهلو به پهلو می شده و بی قراری می کرده و آن وقت همسرش می رفته و بیدارش می کرده  و کاغذ و قلم به دستش می داده و می گفته برو شعرت را بگو و بیا آرام بخواب؛ دیشب هم وقتی مریم داخل ماشین خیره شده بود به آسمان پر ستاره ی کویر مطمئن بودم درگیر یک نوشته ایست، کلمه ها آمده اند و اصرار دارند که بنویسدشان، شاید هم یکیشان مثل اگنس در دیپیکبل می از لباسش آویزان شده که حتما بنویسد و بنویسد و بنویسد؛‌ فقط امیدوار بودم این نوشته پستی باشد در سرمه که بتوانم ببینم :دی که خدا هم دوستم داشت و همین شد 🙂

night-sky

من آسمان کویر را خیلی دوست ندارم ولی، حس میکنم … بگذارید نگویم تا شما خوش باشید باهاش

Advertisements

می نویسم;)

اوت 29, 2011

آن سالها بود که وبلاگ مینوشتم و شور و شوق زیادی هم داشتم؛ رفتم پیشش و گفتم:

چرا دیگه کسی وبلاگ من رو نمی خونه؟ چرا نوشته های فلانی بیشتر مورد توجه قرار میگیره مثلا؟ چرا من انقدر گم شدم توی وبلاگ شهر و سایت های اجتماعی!! ؟ اون خیلی جدید تره، خیلی هم سبک خاصی نداره!

گفت:

اون ترونی ه، تو که نیستی، اون حضوری با این وبلاگ نویسها ارتباط داره تو که نداری، اون تو کلنیشون ه تو که نیستی!

همین جور گفت و گفت و من سردتر و سردتر شدم، راستش رو بگم خوشم نمیاد با دیوار حرف بزنم، مینویسم که یکی بخونه! مینویسم که یکی ببینه! نمی نویسم که نوشته باشم درست یا غلط اینجوری ام!

اون روز من رو قانع کرد که رفتن توی حزب و گروه چیز خوبی نیست!  دلایلش با منطق من می خوند و البته خودش تاثیر زیادی روی من داشت!

الان مدت زیادی از اون ماجرا گذشته، خودش هم رفته قاطیشون! باهمدیگه می پرن کلا و دیگه هیچکی من رو نمی بینی! چون من هنوز هم توی هیچ گروهی نیستم! ولی من الان دیگه پذیرفتم که اینترنت دسته بندی شده است، اگه توی هیچکدوم از این دسته ها نباشی اصلا انگار نیستی! حالا دیگه واسه خودم می نویسم که حرفهام توی دلم نمونه! حالا ممکنه احیانا این وسط چهارتا از حرفهام با حرفهای گروه خاصی نزدیک از آب در بیاد! من هنوز فقط می نویسم که نوشته باشم. « می نویسم 😉 » که بگم « پس هستم!».

جامعه دور افکن!

ژوئن 28, 2011

مدتها پیش وقتی کتاب «شک آینده»، تافلر را خواندم، یکی از فصل هایش به نام « جامعه دور افکن» به نظرم خیلی جالب بود ولی لزوم نوشتن پستی در این زمینه را احساس نمی کردم، شاید به این خاطر که دید امروزی ام را به جامعه و مردم نداشتم.

(اگر بخواهم اصل متن نوشته ی تافلر را بنویسم هم باعث طولانی شدن نوشته و هم سخت خوان شدنش میشود، پس ترجیح میدهم مضمونش را به زبان خودم بنویسم و ادامه دهم.)

در سال 1959 میلادی، کارخانه Mattel عروسکی را به بازار عرضه کرد با نام تجاری «باربی»، که به دلایل زیادی مورد توجه بسیاری از مردم جهان قرار گرفت و در مدتی نه چندان زیاد جمعیت این عروسک، از جمعیت آن سال لندن یا پاریس یا لس آنجلس بیشتر شده بود.

چند سال بعد این شرکت نمونه جدیدی از باربی را به بازار عرضه داشت و در این عرضه جدید موضوعی را برای اولین بار بیان کرد و تاثیری را در ناخودآگاه ذهن دختربچه ها گذاشت که شاید اصلا مدنظر صاحبان کارخانه نبود. Mattel اعلام کرد:

دختربچه ها می توانند با دادن باربی قدیمی خود، یک باربی نمونه جدید از فروشگاه ها دریافت کنند.

و تاثیرش این بود که: روابط انسان با اشیا بیش از پیش موقتی می شود.

مخالفان متریالیسم اهمیت اشیا و وسایل زندگی را منکر میشوند و گاهی هم به سخره می گیرند ولی اشیا اطراف ما نه صرفا به خاطر کاربرد و هدفشان برای حضور در زندگی ما بلکه به سبب آثار روانی شان بر روی ما اهمیت بسیاری دارند، ما با وسایلمان ارتباط برقرار می کنیم، اشیا بر احساس ما اثر دارند،  آنها در ساختیار وضعیت ما نقش دارند و کوتاه تر شدن روابط ما با اشیا اطرافمان هم در روح ما اثر می گذارد، حس تنوع طلبی را در انسان افزایش می دهد، صبر و تحمل او را کم می کند، دلبستگی ها را دچار نقص می کند و اینها تنها اتفاقاتی نیستند بین ما و اشیا زندگیمان، ما به مرور زمان با انسان های زندگیمان نیز همین گونه برخود خواهیم کرد.

مادربزرگ های ما در خانه هایی زندگی می کردند که همانجا متولد شده بودند، همانجا ازدواج کرده بودند و فرزندانشان هم آنجا به دنیا آمدند و رشد کردند، آنها با تک تک وسایل خانه شان خاطره داشتند، با آنها زندگی می کردند و به آنها انس داشتند. اگر خانه قدیمیشان مشکلی پیدا می کرد به دنیال رفع آن مساله و ترمیم بنا می رفتند، اگر وسایلی جدیدتر به بازار می آمد لزومی برای تغییر وسایل کهنه نداشتند و هرگز به این زودی ها وسیله ای را از دور زندگی خارج نمی کردند، حتی اگر دیگر کاری از دستش برنیاید و کاملا بی مصرف شده باشد.

در زندگی آنها طلاق به ندرت دیده میشد، در زندگیشان صبوری به وفور بود و گذشت را همه جا می توانستی بیابی، جایی به نام خانه سالمندان در شهرشان نبود.

صبوری!

زمانی که من حوصله صرف چند ساعتی در هفته را برای پخت غذا ندارم، چگونه می توانم ادعا کنم حوصله صرف وقت برای اطرافیانم را دارم، در حالی که آنها، انسان هستند و احتمال ایجاد تنش و اختلاف نظر بینمان بسیار بیشتر است؟ زمانی که بعد از چندسال از مبلمان و ظروف آشپرخانه ام خسته میشوم و در فکر نو کردن آنها می افتم در حالی که هنوز کاربرد دارند، چطور می توانم ادعا کنم اطرافیانم برایم کهنه نمی شوند و دلم را نمی زنند اگر مدام در تلاش به ایجاد تنوع در خودشان نباشند و بخواهند عادی روزگار بگذرانند؟ و …

بیایید باز تمرین صبر و گذشت کنیم، تمرین زندگی کنیم. بیایید یاد بگیریم در زندگیمان فقط ما نیستیم که حق زندگی داریم، زندگی اجتماعی این نیست که امروزه رواج دارد، این زندگی فردگرایانه است، بیایید به زندگی اجتماعی بازگردیم و بدانیم تمام انسان ها و وسایل موجود در اطراف ما به گردن ما حق دارند و ما نسبت به آنها وظیفه.

بیایید زندگیمان را نجات بدهیم از نابودی شتابزده!

بازی وبلاگی حتی :دی

نوامبر 17, 2010

گمونم این بار دوم بود که جناب منفی سی، من رو به یک بازی وبلاگی دعوت می کردند، و البته من هم قول نوشتنش رو دادم و از همون لحظه همه چیز یه جوری تغییر کرد که اصلا دیگه وبلاگ ننویسم چه برسه به اجابت دعوت این دوست عزیز و نوشتن اون پست، یه جورایی هم دچار عذاب وجدان شده بودم و هم با خودم درگیر. اصلا نمی فهمیدم  چرا اینجوری میشه! پس به قول پیرمرد کیمیاگر توی کتاب کیمیاگر پائولوکوئولیو :

هر چیز که یه بار رخ دهد، ممکن است دیگر بار رخ ندهد، اما چیزی که دو بار رخ داد، قطعا بار سوم نیز رخ می دهد!

این از معدود خرافاتی ست که دوست دارم بهش اعتقاد داشته باشم :دی

واسه همین نخواستم که این اتفاق واسه بار دوم هم تکرار بشه :دی، پس دست به قلم شدم که بنویسم و الان در خدمت شما هستم :).

خب اولش که خواستم شروع کنم، فقط قرار شد بنویسم، فقط بنویسم و به چی و چجوریش زیاد حساس نشم، واسه اینکه دستم راه بیافته و واسه خاطر بی سوژه ای ولش نکنم و پشتش سرد نشه، پس گفتم می نویسم، اسمش رو هم گذاشتم می نویسم.

ولی اگه منظور اینجا باشه، خب واسه خودم اینجوریه یعنی واسه خودم سمپاتیک (جذاب) هست، شاید خیلی خیلی زیاد حتی، خیلی حس خوبی بهم می ده  چیزهایی که می تونم اینجا می نویسم. اینا رو گفتم واسه جواب دلیل انتخاب اسم وبلاگم.

من که اسم مستعار ندارم خب ولی گاهی وقتا واسه حفظ مسائل امنیتی لازم ه، دیگه نمی دونم چی باید بگم واسه اینکه چرا اسم مستعار؟

اوووووم اول از همه خب باید بگم باعث افتخاره که نوشته های پورج خان رو در وبلاگشون لانگ شات می خونم و واقعا لذت می برم.

بعدش وبلاگ قلم زن، با مدیریت توانا و شکیل ـــمــریــمـــ :دی من یه حس خاصی می گیرم از نوشته هاش.

یه دوست خیلی خوب دارم که دیگه واقعا دفعه اول از دیدن نوشته هاشون شکه شدم، حتی بارها چند بار هر پستشون رو خوندم و … خلاصه که خیلی زیباست دیگه :دی وبلاگ خانم مائده ایمانی عزیز با دست های گرم خدادادی .

یه مینیمال نوپا هم بگم که جدا خیلی خوب ه، پر از حس های قشنگ و گاها داغون کننده ی دل اما یه جور خوب، وبلاگ برادر امیرمهدی، دویست و شصت و سه که البته الان دویست و بیست و شش تاش مونده 🙂 .

دلم می خواست یه وبلاگ دیگه رو هم بگم که … الان نمی گم، شاید بعدا در موردش یه پست نوشتم حتی! 🙂

اینم واسه معرفی 5تا از وبلاگ هایی که می خونم.

خب تا حالا اینجوری نبوده که در مورد اعتقاداتم به شکل کامل پست بنویسم، ولی کم و بیش در مورد اعتقاداتم صحبت کردم 🙂

سوالی که پرسیده شد این بود که آیا پستی هست که تمام عقایدتون رو توی اون نوشته باشید؟

والا من از دوران طفولیت مشکل و معضل ایجاد می کردم دنبال حلش نبودم، این یکی از من بر نمیاد اصولا :دی

آخه، شما چه مشکلی رو در وب و با بچه های نت حل کردین؟ رو از آیه می پرسن؟

والا دیگه انقدر دیر دارم این پست رو می نویسم که گمون نکنم کسی باقی مونده باشه واسه دعوت کردن به این بازی :دی ولی اگه کسی این پست رو احیاناً خوند و دوست داشت بنویسه از نظر من بلا مانع ه :دی

سپاس از دعوتتون و متاسفم واسه دیر نوشتن این پست.

 

 

اوت 3, 2010

توی سال 1389 خورشیدی؛ 2010 میلادی

هنوز هستند مردهایی که تصورشون از زن، همونیه که ضعیفه خطابش می کردند، توی خونه می نشست، ده-دوازده تا بچه دور و برش و بیشتر از ناهار و شام حضرت آقا نه می فهمید، نه می دونست، نه می تونست

.

.

.

متاسفم.

پیشاپیش متشکرم

اوت 31, 2009

با لباس تمام رسمی این گل های زیبا را تقدیم به شما می کنم که دوستان خوبی بوده اید، هستید و امیدوارم برای آینده هم.

گاهی اوقات آدمها یه تصمیماتی می گیرن که شاید واسه بقیه عجیب و گاهاً غیرمنتظره باشه، اما مطمئنا واسه خودشون دلیل یا دلایل قانع کننده ای هست.

امشب از «آیه» به « خانم رهیاد» تغییر نام خواهم داد، ممنون میشم اگه به همین اسم مورد خطاب قرار بگیرم.

متشکرم 🙂

خدابیامرز ننه!!!

ژوئیه 20, 2009

دیروز به شکل کاملا بی ربط و اتفاقی یاد خاطره ای که چندسال پیش دوستم واسم تعریف کرد افتادم، اون وقت که خاله اش تازه ازدواج کرده بود. یه روز اومد سرکلاس و به شکل فجیع مشخصی نمی تونست جلو خنده اش رو بگیره، آروم ازش پرسیدم چی شده؟ روی جلد کتابم نوشت بعد از کلاس واست تعریف می کنم؛ البته اواسط کلاس واسه خنده های بی جا مجبور شد از کلاس بره بیرون . بعد از کلاس، تک تک اتاق ها رو پـِـیـِش گشتم تا آخر دیدم زیر میز یکی از کلاسها نشسته روی زمین و داره میخنده ( تذکرمهم، کف مدرسه ی ما تماماً موکت بود و کف سالن اصلی فرش شده بود )؛ کنارش نشستم و گفتم خب بگو ، دارم خفه میشم از فوضولی، بعد از چند دقیقه که صبر کردم تا خنده اش بند بیاد شروع کرد به تعریف کردن:

راستش دیشب مامانم با مامانبزرگ یه کار فوری داشت، یعنی یه امانتی بود که باید همون دیشب به دستش می رسوند، ما هم که بی کار همه باهم راه افتادیم به سمت خونه ی مامان بزرگ اینا، توی راه مامان گفت بذار یه زنگ بزنم شاید نبودن خونه، زنگ زد و فهمیدیم مامانبزرگ رفته خونه ی خاله، همون خاله ام که تازه عروسی کرده، بابا هم سر ماشین رو کج کرد به طرف خونه ی خاله، وقتی رسیدیم خانواده ی شوهر خاله ام اونجا بودند، زشت بود سک سک کنیم و برگردیم رفتیم داخل ، حالا تصور کن ، ما اینا رو فقط یه بار اونم روز عروسی دیده بودیم، همه دور اتاق نشسته بودیم و در مورد موضوعات مختلف سوکوت می کردیم، هر از چند گاهی نگاهی گذرا به هم می انداختیم و یه لبخند ملیح و باز سکوت. توی همین حال و هوا بودیم که ناغافل دختر چهار- پنج ساله ی برادرشوهر خاله ام اومد نشست جلو باباش و بلند گفت، بابا بابا اسم سه تا حیوون بگم که با « خ » شروع بشه ؟

توی همین چند ثانیه، همه شروع کردن به ساختن جمله هایی از قبیل : عجب دختر با فهم و شعوری . از وجناتش پیداست که به باباش رفته . ماشالا . خدا حفظ کنه چه با نمک . …

برادر شوهر خاله ام گفت : بگو بابا ، و یه لبخند ملیحی تحویل جمع داد.

دختر کوچول ه گفت : « خودد آ خارد آ خدابیامرز نند» (تذکر مهم ،با لهجه ی اصفهانی باید خونده بشه به این صورت :

khoded aa khared aa khoda biamorz naned  )

همه حضار جمله هایی که ساخته بودن رو ز کل فراموش کردند و آروم دستهاشون رو جلو صورتشون گرفتن که خنده هاشون مشخص نشه، تها کسی که علنی و رسمی می خندید همون خدا بیامرز ننه بودند که بالای مجلس نشسته بودند.

نمایشی که هیچوقت اجرا نشد

فوریه 9, 2009

از بچگی دعوت های رسمی رو خیلی دوست داشتم ، یه جورایی احساس شخصیت می کردم. حالا فکرش رو بکن یه آدم خیلی عزیز، به یه شیوه ی قشنگ ، به یه کار دوست داشتنی دعوتت کنه ، عمرن بتونی بگی نه تازه کلی هم روش فکر می کنی تا به بهترین شکل انجامش بدی.

خب من هم از همون روزی که کوثر جان ( یه آدم خیلی عزیز) ، آخر همون خاطره ی زیبا ی خودش ( یه شیوه ی قشنگ)، به نوشتن نوستالژی دهه فجر(یه کار دوس داشتنی) دعوتم کرد دیگه تمام وقت دارم بهش فکر می کنم که چی بنویسم و چگونه بنویسم تا اینکه یهو یادم اومد که :

توی دوران زیبای مهدکودک و آمادگی کلاس تئاتر و ژیمناستیک هم داشتیم ، کلاسای تئاتر زیاد زیاد دوست داشتنی بود واسم ، هم معلمش و هم خود تئاتر.

۳-۴ ساله بودم ، توی کلاس تئاتر نمایشنامه ای رو کار می کردیم که قرار بود واسه دهه فجر اجرا بشه. یادم نمیاد کجا و برای چه کسایی قرار بود اجرا کنیم ولی یادمه که خیلی سختگیری می کردن و خیلی هم واسش زحمت کشیدیم و تمرین کردیم .

شب قبل از اجرای نمایش با یه عالمه ذوق و هیجان رفتم واسه خواب و صبح که بیدار شدم غیر از تب، تمام بدنم پر شده بود از دونه های آبله مرغون اون روز و تمام دو هفته ی بعدش رو توی خونه موندم تا حالم خوب خوب شد ، جالبیش این بود که وقتی مامان با مهد تماس گرفتند که بگن من مریضم و نمی تونم واسه نمایش اونجا باشم ، مربی تئاترمون گفت تمام بچه هایی که قرار بود توی این نمایش بازی کنند مریض شدن واسه همین در کمال بی رحمی یه عالمه خوشحال شدم 🙂

و در ادامه هم دعوت می کنم از دوستان عزیزی که امیدوارم ادامه دهند این راه را : سید سجاد آل صاحب فصول ، خاله منیره ، آقا محسن ، زهرا خانوم و فائزه جان.

دلنگرانی

ژانویه 17, 2009

وقتی با اون شور و هیجان دوستت داره تعریف می کنه از حرفهای زیبا یی که بهش گفته، حتی توی چشماش نگاه هم نمی کنی نکنه حرفی رو بخونه از نگاهت.

اولش احساس حماقت می کنی، که وقتی عیناْ همون حرفهای زیبا رو جمله به جمله و گاهاْ با همون الفاظ به تو می گفت باور کردی.

بعد نگران می شی ، نگران دوستت، پیش خودت میگی« طبیعی نیست این اتفاق، نکنه یه نقشه باشه واسه دوست مهربون و ساده ی من»

ولی نه، آخه اون هم یه بچه ست، مثل تو مثل دوستت، بچه ها نقشه نمی کشن بچه ها با دلشون  تصمیم می گیرن واسه انجام کاری یا به زبون آوردن حرفی.

پس این دلشوره چیه ؟

آخه با دوستت هم نه اونقدر صمیمی هستی که وقتی بهش حرفی رو بگی مطمئن باشه از سر دوستی و نگرانی گفتی و نه اون قدر غریبه ای که بتونی بی تفاوت از کنارش بگذری.

یه مدت می گذره و تو هنوز هیچ حرفی به دوستت نزدی ، یعنی نمی شه حرفی زد. دوستت از تو فاصله گرفته و به اون نزدیک شده، دوستت از همه فاصله گرفته و به اون نزدیک تر شده، دوستت شاید از خودش هم فاصله گرفته و …

در حساس بودن دوستت هیچ شکی نداری ولی در قابل اعتماد بودن اون خیلی خیلی خیلی زیاد.

رفیق شفیق

ژانویه 4, 2009

سال اول دبیرستان یه دوست داشتم( البته هنوزم دارم) اسمش ریحانه بود. خیلی دختر خوبی بود( و هست).

همیشه توی کتابهای من می نوشت:

آشنایی حادثه است و جدایی قانون

بیـــــا

حادثه آفرین و قانون شکن باشیم

و همین شد، حادثه ی آشنایی رو آفریدیم و قانون جدایی رو شکستیم .

اما چه کیفی داره شکستن همچین قانونایی :دی