Archive for the 'دل نوشته' Category

حجاب، کار پیش پا افتاده؟؟؟ جدی؟؟!؟

سپتامبر 1, 2011

بعضی وقتها با مسائلی برخورد میکنم، که از خدا میخوام کاش آقایون درمورد مسائلی که مربوط به خانم ها میشه و هیچوقت هیچی ازش نمی فهمن نظر نمیدادند، مثل موضوع حجاب! یعنی واقعا و با تمام وجودم ازشون میخوام این خواهش رو جدی بگیرن، چون واقعا الان که این پست رو از آقای ایلیا خوندم، انقدر عصبانی شدم، اتفاقا نمیخواستم بخونم مادرم خیلی اصرار کردن که بخون من هم گوش میدم، هردومون به شدت عصبانی شدیم و دلم می خواست که ای کاش دست به قلم نمیشد این آقای محترم و هرگز این پست رو نمی نوشت، وقتی یه قشر خاص رو نمی تونید بفهمید اقلا مدام مورد آزار قرارش ندید خب!

توی این نوشته میگن که:

به نظرتان اینکه یک نفر معتاد نیست، آیا باید ازش تقدیر شود؟ یعنی اصل بر معتاد بودن افراد است و اگر کسی معتاد نشد کار مهمی کرده بود؟ یا آیا باید از اکثریت جامعه به خاطر این که تا حالا قتلی انجام نداده‌اند، تشکر شود؟ پاسخ احتمالا نه است.  قطعا کار خوبی کرده‌اند که قتل نکرده‌اند و معتاد نشده‌اند. آیا کار خوب نباید تقدیر شود؟ اما چرا در ذهن کسی نمی‌گنجد باید تشکر کرد ازشان؟ اما چرا این حس وجود دارد که باید از خانم چادری تشکر شود؟ آیا دلیلش این تصور نیست که او کاری خلاف فضای اکثریت جامعه انجام می‌دهد؟

من واقعا واسه ایشون متاسفم، که حجاب، حکم مقدس خدا رو با رذیلت های اخلاقی خیلی زشت مقایسه کردند و استدلال کردند و …نمی دونم چرا ایشون مثلا حجاب رو با راست گویی مقایسه نکردند؟ اگر تمام یک جامعه آدمهای راست گویی باشن از ارزش صداقت کم میشه؟ یا مثلا اونها رو واسه داشتن این فضیلت اخلاقی نباید تحسین کرد؟ یا چی؟

البته که این موضوع پر واضح ه کسی که توی هر شرایطی حجابش رو حفظ می کنه نه منتظر تشکر چهارنفر امثال این آقاست و نه هیچی دیگه! که فقط منظورش اطاعت ه! حالا اگه کسی چادری بود و نوع رفتارش رو عده ای نپسندیدند به نظرم حق این رو ندارن که به طرف بگن چادر نپوشه، که اصلا ربطی بهشون پیدا نمی کنه، حجاب داشتن یه فریضه است مثل نماز خوندن، مگه کمن آدمهایی که نماز می خونن ولی حجاب ندارن؟ بعد شما می تونید بهشون بگید نماز هم نخونن؟؟؟ که حالا چون نوع برخورد عده ای از خانم های محجبه رو خلاف دین و عفت و این ها دیدید بهشون بگید حجاب نداشته باشن؟ این خوب نیست که بخوایم کسی یا توی همه زمینه ها اطاعت محض داشته باشه یا توی هیچ زمینه ای اطاعت نداشته باشه! به قول بابام آدم نباید سیمش قطع بشه با اون بالایی!

بعد نمی دونم میخوان خودشون رو گول بزنن، یا واقعا انقدر دور از جامعه زندگی می کنن که همچین موضوعی به ذهنشون می رسه که:

زن مسلمان دلیلی ندارد که تمام وقت روزهایش در خیابان و کوچه بگذرد که بعد این مطرح شود که گرما و روزه و حجاب چقدر سخت است! اگر جایی کاری داشته باشد در حد عبور باید در مسیر باشد. و مواردی چون خرید و … نیز محدود است.

همه چیز در حال تغییر ه و زندگی الان رو اصلا نمیشه با زندگی حتی 100 سال پیش مقایسه کرد چه برسه به 1400 سال پیش، دین ما یه دین پویا ست، به روز میشه، زندگی رو با خودش و خودش رو با زندگی تطبیق میده، واسه همین ه که مراجع تقلید هستند، حضور در جامعه حق هر زن مسلمان ه، استفاده از امکانات شهری و لذت بودن توی جوامع شهری هم حق هر زن مسلمان ه؛ کار کردن و درس خوندن هم حق هر زن مسلمان ه، … یعنی حرفی بهتر از این به ذهنتون نرسید که بگید  نیاد بیرون که سختش نباشه؟

من واقعا نمی دونم، آقایونی که از سختی حفظ حجاب هیچی نمی دونن و نمی تونن هم تجربه کنن، مگه مجبورن اظهار نظر کنن؟ کی گفته نیاز به حجاب و پوشیده بودن توی ذات همه به خصوص خانم ها هست؟ نه واقعا میخوام بدونم کی این موضوع رو قبول داره؟ خیلی مسخره است این حرف! چون دقیقا برعکس ه،

ایشون نوشته اند که :

تمایل به پوشیده بودن و محجبه بودن، حس فطری‌ای است که به شکل شدیدتر و عمیق‌تری در وجود زن -این رحمت الهی-، قرار داده شده است. و این بسیار مهم است.

و من حس می کنم با نوشتن این جمله دقیقا تمام ارزش والای حجاب رو زیر پا له کردند، که بگن خانم ها کار خیلی مهمی هم انجام نمی دن که حجاب رو رعایت می کنند، اصلش رو خدا توی ذاتشون قرار داده که دلشون بخواد این موضوع رو!

 

 

 

 

Advertisements

می نویسم;)

اوت 29, 2011

آن سالها بود که وبلاگ مینوشتم و شور و شوق زیادی هم داشتم؛ رفتم پیشش و گفتم:

چرا دیگه کسی وبلاگ من رو نمی خونه؟ چرا نوشته های فلانی بیشتر مورد توجه قرار میگیره مثلا؟ چرا من انقدر گم شدم توی وبلاگ شهر و سایت های اجتماعی!! ؟ اون خیلی جدید تره، خیلی هم سبک خاصی نداره!

گفت:

اون ترونی ه، تو که نیستی، اون حضوری با این وبلاگ نویسها ارتباط داره تو که نداری، اون تو کلنیشون ه تو که نیستی!

همین جور گفت و گفت و من سردتر و سردتر شدم، راستش رو بگم خوشم نمیاد با دیوار حرف بزنم، مینویسم که یکی بخونه! مینویسم که یکی ببینه! نمی نویسم که نوشته باشم درست یا غلط اینجوری ام!

اون روز من رو قانع کرد که رفتن توی حزب و گروه چیز خوبی نیست!  دلایلش با منطق من می خوند و البته خودش تاثیر زیادی روی من داشت!

الان مدت زیادی از اون ماجرا گذشته، خودش هم رفته قاطیشون! باهمدیگه می پرن کلا و دیگه هیچکی من رو نمی بینی! چون من هنوز هم توی هیچ گروهی نیستم! ولی من الان دیگه پذیرفتم که اینترنت دسته بندی شده است، اگه توی هیچکدوم از این دسته ها نباشی اصلا انگار نیستی! حالا دیگه واسه خودم می نویسم که حرفهام توی دلم نمونه! حالا ممکنه احیانا این وسط چهارتا از حرفهام با حرفهای گروه خاصی نزدیک از آب در بیاد! من هنوز فقط می نویسم که نوشته باشم. « می نویسم 😉 » که بگم « پس هستم!».

نواختن را حس بودنت لازم است!

ژوئن 29, 2011

این روزها مینشینم پشت ساز زندگی

اما دستهام حس نواختنش را ندارند!

اشک هام سعی میکنند آرام بنوازند، زورشان نمیرسد!

نشسته ام چشم به راهت!

جامعه دور افکن!

ژوئن 28, 2011

مدتها پیش وقتی کتاب «شک آینده»، تافلر را خواندم، یکی از فصل هایش به نام « جامعه دور افکن» به نظرم خیلی جالب بود ولی لزوم نوشتن پستی در این زمینه را احساس نمی کردم، شاید به این خاطر که دید امروزی ام را به جامعه و مردم نداشتم.

(اگر بخواهم اصل متن نوشته ی تافلر را بنویسم هم باعث طولانی شدن نوشته و هم سخت خوان شدنش میشود، پس ترجیح میدهم مضمونش را به زبان خودم بنویسم و ادامه دهم.)

در سال 1959 میلادی، کارخانه Mattel عروسکی را به بازار عرضه کرد با نام تجاری «باربی»، که به دلایل زیادی مورد توجه بسیاری از مردم جهان قرار گرفت و در مدتی نه چندان زیاد جمعیت این عروسک، از جمعیت آن سال لندن یا پاریس یا لس آنجلس بیشتر شده بود.

چند سال بعد این شرکت نمونه جدیدی از باربی را به بازار عرضه داشت و در این عرضه جدید موضوعی را برای اولین بار بیان کرد و تاثیری را در ناخودآگاه ذهن دختربچه ها گذاشت که شاید اصلا مدنظر صاحبان کارخانه نبود. Mattel اعلام کرد:

دختربچه ها می توانند با دادن باربی قدیمی خود، یک باربی نمونه جدید از فروشگاه ها دریافت کنند.

و تاثیرش این بود که: روابط انسان با اشیا بیش از پیش موقتی می شود.

مخالفان متریالیسم اهمیت اشیا و وسایل زندگی را منکر میشوند و گاهی هم به سخره می گیرند ولی اشیا اطراف ما نه صرفا به خاطر کاربرد و هدفشان برای حضور در زندگی ما بلکه به سبب آثار روانی شان بر روی ما اهمیت بسیاری دارند، ما با وسایلمان ارتباط برقرار می کنیم، اشیا بر احساس ما اثر دارند،  آنها در ساختیار وضعیت ما نقش دارند و کوتاه تر شدن روابط ما با اشیا اطرافمان هم در روح ما اثر می گذارد، حس تنوع طلبی را در انسان افزایش می دهد، صبر و تحمل او را کم می کند، دلبستگی ها را دچار نقص می کند و اینها تنها اتفاقاتی نیستند بین ما و اشیا زندگیمان، ما به مرور زمان با انسان های زندگیمان نیز همین گونه برخود خواهیم کرد.

مادربزرگ های ما در خانه هایی زندگی می کردند که همانجا متولد شده بودند، همانجا ازدواج کرده بودند و فرزندانشان هم آنجا به دنیا آمدند و رشد کردند، آنها با تک تک وسایل خانه شان خاطره داشتند، با آنها زندگی می کردند و به آنها انس داشتند. اگر خانه قدیمیشان مشکلی پیدا می کرد به دنیال رفع آن مساله و ترمیم بنا می رفتند، اگر وسایلی جدیدتر به بازار می آمد لزومی برای تغییر وسایل کهنه نداشتند و هرگز به این زودی ها وسیله ای را از دور زندگی خارج نمی کردند، حتی اگر دیگر کاری از دستش برنیاید و کاملا بی مصرف شده باشد.

در زندگی آنها طلاق به ندرت دیده میشد، در زندگیشان صبوری به وفور بود و گذشت را همه جا می توانستی بیابی، جایی به نام خانه سالمندان در شهرشان نبود.

صبوری!

زمانی که من حوصله صرف چند ساعتی در هفته را برای پخت غذا ندارم، چگونه می توانم ادعا کنم حوصله صرف وقت برای اطرافیانم را دارم، در حالی که آنها، انسان هستند و احتمال ایجاد تنش و اختلاف نظر بینمان بسیار بیشتر است؟ زمانی که بعد از چندسال از مبلمان و ظروف آشپرخانه ام خسته میشوم و در فکر نو کردن آنها می افتم در حالی که هنوز کاربرد دارند، چطور می توانم ادعا کنم اطرافیانم برایم کهنه نمی شوند و دلم را نمی زنند اگر مدام در تلاش به ایجاد تنوع در خودشان نباشند و بخواهند عادی روزگار بگذرانند؟ و …

بیایید باز تمرین صبر و گذشت کنیم، تمرین زندگی کنیم. بیایید یاد بگیریم در زندگیمان فقط ما نیستیم که حق زندگی داریم، زندگی اجتماعی این نیست که امروزه رواج دارد، این زندگی فردگرایانه است، بیایید به زندگی اجتماعی بازگردیم و بدانیم تمام انسان ها و وسایل موجود در اطراف ما به گردن ما حق دارند و ما نسبت به آنها وظیفه.

بیایید زندگیمان را نجات بدهیم از نابودی شتابزده!

نَقل ماست!

آوریل 6, 2011

در روزگار قدیم، شیخ کهنسالی زندگی می کرد که ریش خیلی بلندی داشته، روزی یکی از یارانش پرسید: شیخ! شب هنگام موقع خواب ، ریشهایت را زیر لحاف می گذاری یا روی آن!؟
شیخ به خاطرش نمی آید که شب چه می کنه!، میگذارد فردا جواب او را بدهد. شب هنگام خواب، دقت می کند و لحاف را به روی ریش هایش میآورد! مدت کوتاهی میخوابد ولی نفس تنگه به سراغش میآید؛ برمیخیزد، ریش هایش را می گذارد روی لحاف و باز میخوابد، این بار گردنش درد می گیرد و باز هم نمی تواند بخوابد!
فردا جوان به سراغ پاسخش می آید و شیخ می گوید: خدا هدایتت کند که من دیشب تا صبح نخوابیدم!

حالا شده نقل ما!
از من درباره بدیهیات زندگیم سوال نکنید، گیج و آشفته میشم!

ظاهرا زندگی

مارس 29, 2011

با برخی معیارهام توی زندگی به تناقض خورده ام.

یه چیزهایی واسه ام آرزو بود؛ یه چیزهایی برام دلخواه.

ولی انگار باید از خیلی چیزا بگذرم و حتی بهشون فکر نکنم!

گمونم!

اکتبر 10, 2010

اینکه کسی تا حالا نشنیده یک سمبل کوهی مشکل عاطفی پیدا کند دلیل بر این نیست

که یک سمبل کوهی هیچگاه مشکل عاطفی نداشته است.

اینگونه هستم!

سپتامبر 23, 2010

موجود بی آزاری هستم!

کار می کنم

قصه می خوانم

شعر می نویسم

و گاهی

دلم که برایت تنگ میشود

تمام خیابان ها را

با یادت پیاده می روم!

از : مرضیه احرامی

چی بگم!؟

سپتامبر 14, 2010

در من غم بیهودگی ها می زند موج

در تو غروری از توان من فزون تر

نکته!

سپتامبر 5, 2010

نگفتن همان دروغ گفتن است قدری کثیف تر!

*نادر ابراهیمی

————–

قبول دارم این حرف رو، با تمام وجودم حس کردم و می گم که

نگفتن خیلی بی رحمانه است.