Archive for the 'تکه روزنامه ها' Category

ببخشید خانم شما پولدارین؟

نوامبر 17, 2011

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه … نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماریون دولن
Advertisements

سخت ترین لحظات زندگی من

ژوئیه 23, 2010

توی زندگی هرکدوم از ما، یه لحظات سختی هست که به نوبه خودشون اثرات متفاوتی می گذارن و این وسط نوع برخورد ما با این مسائل مهمه، اینکه چقدر اون موقع عصبی یا دستپاچه میشیم و چقدر می تونیم از عقلمون استفاده کنیم، اینا حتی می تونه توی سرنوشت ما مؤثر باشه؛ پس بهتره خودمون رو آماده کنیم واسه همچین روزها و لحظه هایی تا بتونیم اون ها رو خوب کنترل کنیم و سرنوشت رو خوب رقم بزنیم 🙂

خاطره ای رو از یه مادر جوان ( گمونم اسمشون پروانه.ر بود) خوندم توی روزنامه که شاید جالب باشه واسه شما هم:

یک روز صبح دختر شش ساله ام که مبتلا به آسم است، دچار حمله شدیدی شد. بسیار وحشت زده شدم، زیرا او نمی توانست نفس بکشد و رنگش به کبودی می رفت. به سرعت او را سوار ماشین کردم و به همراه مادرم، روانه بیمارستان شدیم. مادرم کاملاً عصبی و نگران بود و دائماً تکرار می کرد:«وای خدایا به دادمان برس، بچه ام نمی تونه نفس بکشه، داره از دست میره.»

با صدایی بلندتر از مادرم گفتم:« دخترم می دونم نفس کشیدن برات مشکله، میدونم وحشتناکه. ما داریم میریم که کمک بگیریم. تو هم خوب میشی. اگه دوست داری، تا وقتی که من رانندگی می کنم سرتو به پاهام تکیه بده.»  و او سرش را به پاهایم تکیه داد.

در بیمارستان یک پزشک و دو پرستار دور ما جمع شدند. مادرم هنوز داشت گریه می کرد. پرستار ها می خواستند مرا از اتاق بیرون ببرند ولی من می دانستم که دخترم به من احتیاج دارد که در کنارش باشم. از چشمانش می خواندم که ترسیده است. آنها به او آرامبخشی تزریق کردند، گفتم:«خیلی درد داره، نه؟» با سر تأیید کرد. سپس لوله ای را وارد بینی اش کردند. گفتم:« میدونم لوله تو رو اذیت می کنه ولی کمکت می کنه که راحت نفس بکشی.»

بعد دستش را گرفتم و گفتم:« من تو رو ترک نمی کنم. همیشه باهات هستم. حتی اگر بخوابی، تا هر وقت که بخواهی من اینجا نزد تو می مانم.» بعد از گذشت دقایقی، اندکی راحت تر نفس می کشید. ولی هنوز وضعش بحرانی بود و من 12 ساعت تمام را کنار او ماندم بدون اینکه لحظه ای او را ترک کنم. خدا را شکر که از خطر جست و هردو به خانه برگشتیم.

من این خاطره رو بدون دستکاری عیناً منتقل کردم و خاطرات مشابه این واسه خیلی های دیگه از ما ها پیش اومده ولی موضوع اینه که همیشه معضل به این واضحی جلوی چشمهای ما نیست، همیشه خطرش رو کاملا مثل کبود شدن صورت دختر کوچولومون نمی بینیم ولی شاید از اون هم بحرانی تر ه و اگه نتونیم خوب کنترلش کنیم دیگه وقت واسه جبران نداشته باشیم.