Archive for اکتبر, 2013

تمدن اووه ساله مان پوسید، برگشته ایم به قانون جنگل

اکتبر 22, 2013

نشسته بودم داخل مینی بوس دانشگاه و منتظر بودم تا دیگران هم بیایند و پر بشود و برویم خانه، حوالی 7 شب بود تقریبا و حسابی خسته بودم از کلاسهای پشت سر هم. آخرین نفرهایی که سوار شدند دوتا خانم بودند با چادرو مقنعه و … یکیشان زد سرشانه ام که : میشه تو بری اون آخر بشینی و ما که دونفریم اینجا کنار هم؟ سری تکان دادم و همانطور خسته رفتم. هیچ صندلی خالی ای نبود، آمدم کنارشان ایستادم و میله وسط را گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم با آن همه کتاب و جزوه ای که دست گرفته بودم، به روی خودش هم نیاورد.

در ادبیات من به این میگویند ظلم.

این ایستادن داخل مینی بوس تا خانه، به خستگی بعد از آن همه کلاس چیزی اضافه نکرد ولی تلنگری شد به تمام ظلم های کوچکی که این هفته تحمل کرده بودم.

به بعد از ظهر که از تریای دانشگاه یک چایی گرفته بودم و داخلش دو تکه قند خیلی خیلی خیلی کوچک بود که ما بهشان می گوییم خاکِ قند و می گذاریمشان برای شربت درست کردن و اینها، و وقتی قند خواستم گفت نداریم و مجبورم کرد دوتا بسته بیسکوییت بخرم.

به دیروز که توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که یک وانتی محترم دنده عقب آمد و کوبید به پای راستم و پیاده شد و نگاهی انداخت و گفت ببخشید و رفت.

به آن روز که گلاب به روتان، رویم به دیوار، می خواستم بروم مستراح و چون ظهر بود و ما روزها آب خانه مان قطع است نشد بروم و همان وقت دیدم آقای همسایه کناری را که با شلنگ آب ماشی عزیزش را می شوید.

و …

2c4b992e277dcc5490ccd77ea5515a14_h

 

و بغضم را ترکاند و شب مدتی را در تنهایی اتاقم گریه کردم.

خلاصه که عادت کرده ایم به این ظلم های ریز ریز و در مورد ظلم های بزرگ تر هم مدام غرش را به جان همدیگر می زنیم.

به قول عزیز بزرگی، همه مان فرعونیم فقط مصرهایمان فرق می کند.

 

 

Advertisements