Archive for ژوئیه, 2013

اهل قلم که باشی اینطور میشوی :)

ژوئیه 29, 2013

مثل آن شاعری که همسرش می گفت، گاه شبها بد می خوابیده و مدام پهلو به پهلو می شده و بی قراری می کرده و آن وقت همسرش می رفته و بیدارش می کرده  و کاغذ و قلم به دستش می داده و می گفته برو شعرت را بگو و بیا آرام بخواب؛ دیشب هم وقتی مریم داخل ماشین خیره شده بود به آسمان پر ستاره ی کویر مطمئن بودم درگیر یک نوشته ایست، کلمه ها آمده اند و اصرار دارند که بنویسدشان، شاید هم یکیشان مثل اگنس در دیپیکبل می از لباسش آویزان شده که حتما بنویسد و بنویسد و بنویسد؛‌ فقط امیدوار بودم این نوشته پستی باشد در سرمه که بتوانم ببینم :دی که خدا هم دوستم داشت و همین شد 🙂

night-sky

من آسمان کویر را خیلی دوست ندارم ولی، حس میکنم … بگذارید نگویم تا شما خوش باشید باهاش

Advertisements

انتقام آناناس

ژوئیه 12, 2013

ساعت نزدیکهای چهار بعد از ظهر است و با دوتا ظرف ژله میوه، که دیشب آماده کرده  ام نشسته ام داخل ماشین. تابستان است و قم. علیرضا را نگاه می کنم که دوتا شاخه دوتاشاخه سبزی معطر بر میدارد و می گذارد داخل نایلون کنار کاهو و کلم قرمز و دیگر خریدها. وقتی سوار میشود داخل نایلون ها را نگاه می کنم و می گویم : «عه!! فلفل دلمه رنگی نداشت؟» علیرضا در حالی که کمربند ایمنی اش را می بندد می گوید:» نه، ولی سبز خریدم فعلا.» – «کاش همون صبح از سبد می خریدیم» صبح که برای پیدا کردن پنیر پارمزن و پنیر پیتزای لوله ای رفته بودیم فروشگاه سبد، فلفل دلمه رنگی هم دیدیم، ولی سرحال نبود که ما نخریدیم. قطره های عرقی که از لابه لای موهایش سر خرده کنار صورتش را پاک می کند و می گوید: «پیدا میکنیم 🙂 » – » حالا تا دیروز بقالی سر کوچه هم فلفل دلمه رنگی داشتااااا :)) » علیرضا زد زیر خنده که : » انتقام آناناس ه، کار خداست »

وسط نوشت-خاطره: برای تزیین سفره نامزدی من و علیرضا، محمدعلی را فرستادیم پِی آناناس،برای ظرف میوه،  وقتی دست خالی برگشت و گفت هیچ جا نبوده، کلی مسخره اش کردیم و خندیدیم که همه ی میوه فروشی ها آناناس دارن و نخواستی وقت بذاری و بری دنبالش؛ از فردای آن روز هم هربار داخل هر فروشگاهی آناناس دیدیم خندیدیم و یادآوری کردیم :دی

می رویم سمت پردیسان دنبال حامد، جلو خانه که رسیدیم به علیرضا یادآوری می کنم » نمک و فلفل سیاه و اون چاقو بزرگه اش رو هم بیار» وقتی آمدند و سوار شدند ژله ها شل شده بودند و من کلی دلشوره داشتم، حامد یک ظرف یکبار مصرف پر از هندوانه خنک آورد با سه تا چنگال. واقعا عالی بود ولی انقدر ذهنم درگیر بود که ظرف را گرفتم و گذاشتم جلو شیشه :/ .

چندجای دیگر رفتیم دنبال فلفل دلمه رنگی که نبود. یک سر هم رفتیم سوپر مزرعه واسه خرید مواد سس قارچ. کاش فیلم گرفته بودم و ضمیمه این پست می کردم حامد را وقی سعی می کرد به یاد بیاورد برای سس قارچ  چه موادی بازم است. وسط فروشگاه ایستاده بود و پانتومیم درست کردن سس قارچ را بازی می کرد و به هر کدام از مواد که می رسیدی بر میداشت.

آخر سر هم رفتیم تیراژه و فلفل رلمه رنگی را خریدیم فاینالی 🙂 هندوانه ها را هم خوردیم بعد از غرغرهای حامد :دی هنوز خنک و عالی بودن .

yellow-red-and-green-bell-pepper-bernard-jaubert

حرکت کردیم به سمت خاوه، همان شهری که خانه ویلایی یکی از دوستانمان آنجا بود و ما هم قرار بود به همان خانه ویلایی برویم.

کولر ماشین را روشن کردیم  تا هوا برای خودمان و خوراکی ها قابل تحمل تر بشود. البته ژله ها دیگر کاملا مایع شده بودند، انگار نه انگار که یک شب تا بعد از ظهر را داخل یخچال بوده :/ .

به یک دو راهی رسیدیم و سمت راستی را انتخاب کردیم که البته اشتباه بود و باید از راه سمت چپ می رفتیم، و ما این را شاید یک ربع بعد از انتخاب فهمیدیم و سرجمع نیم ساعت، چهل دقیقه، اضافه در مسیر بودیم، نه اینکه بد گذشته باشد خدایی نکرده، کلی خندیدیم ولی خب ژله هاااااااا

درهمین بین چشمم افتاد به آمپر آب که تقریبا چسبیده بود به آن درجه خطرناکش :(( کولر را خاموش کردیم و کلی خوشحال بودیم که قبل از اینکه نمی دانم کجای موتور ذوب شود  و ما را وسط آن جهنم بگذارد فهمیدیم و جانمان را خریدیم در اصل!

روی گونه ها و دور گردنم به شدت احساس سوزش داشت، چیزی نگذشت که سردرد هم اضافه شد و گفتم :» من تابستووون رو دوس ندارم :/ » – تابستون هم تو رو دوس نداره هانی :دی

در راه یک بازی ای با کولر بی جنبه ماشین داشتیم : کولر روشن، بالا رفتن آمپر آب، کولر خاموش، حالت نرمال آمپر آب

علیرضا: » حالا کلید دست کیه؟» حامد:» محمد» – «محمد!!!!، محمد دیگه کیه؟» – نمی دونم یه پسریه که همیشه اون دور و براس :دی، پروژه ی بعدی، پیدا کردن محمده »

به خاوه که رسیدیم، گرما و خستگی به دلشوره اضافه شده بود و یک کلافگی خاصی پدید آمد. طفلی علیرضا که همیشه اینطور وقت ها  بی حوصلگی و غرغر کردن هایم  را تحمل می کند.

رسیدیم و حامد رفت مسجد روستا دنبال محمد، چند دقیقه بعد برگشت که باید برویم بنگاه و اگر آنجا هم نبود آدرس خانه اش را از بنگاه بگیریم و برویم پِی اش. رفتیم و بنگاه هم نبود، خب همین را کم داشتیم . آدرس گرفتیم گفتند بروید سمت دکل مخابرات. رفتیم به سمت دکل مخابرات و در راه از خانمی سراغش را گرفتیم. خیلی خنده دار بود که در روستایی دنبال شخصی بگردی که فقط می دانی اسمش محمد است. انتظار می رفت اسم نیمی از پسران این روستا محمد و مشتقاتش باشد خب.

خانم روستایی با مکث همراه با تعجبی شبیه اهالی مسجد و بنگاه پرسید: » ممد!! ممد باقریان ؟؟؟» و بعد آدرسی داد که هرجور رفتیم درست از آب در نیامد. از پسرک 14-15 ساله ای پرسیدیم و باز با تعجب شدید او مواجه شدیم.

– این محمد هم معلوم نیس چه موجود جلبی هااااااا :)) همه یه جور خاصی تعجب می کنن

– آره احتمالا دوستمان کلی گشته توی روستا، بچه تخسه رو کرده مبسر، کلید داده دستش :دی

پسرک گفت دنبالش برویم و رفتیم و چندتا کوچه جلو تر یک خانه ای را نشان داد و گفت که همین جاست. از چند نفر دیگر هم پرسیدیم و مطمئن شدیم که خانه اش همین است. کلی در زدیم کسی جواب نداد. زنگ زدیم به دوستمان که لطفا یک تلفن بزنید و پیدایش کنید بی زحمت.

ما هم رفتیم سمت خانه و تا رسیدیم، محمد هم از انتهای کوچه داشت آرام آرام می آمد.

تولد مریم بود.

با انگشت های کوچولو

ژوئیه 10, 2013

عکس دو دست لباس شماره صفر که نمی دونم خریده یا هدیه گرفته رو واسه ام ایمیل کرده، با تیتر «اولین لباسا» :دی همچین دلم قنچ رفت واسه اون نی نی که دلم میخواست جیغ بکشم. اشک جمع شد توی چشمهام. با وجود قدرت تخیل قوی، سعی می کنم توی موارد حساس، چهره متصور نشم، الان هم که این نی نی اومد توی ذهنم بدون چهره بود ولی کوچولو مچولو، با انگشت های قرمز کوچولوش.

newborn_baby_hand

به این فکر می کنم که یعنی میشه توی اون روزهای اول توی بیمارستان من هم کنارش باشم؟ دوربین رو بردارم و بشینم چشم به راه :دی اول باید ببرمش سرویس، هم فوکوس نگه نمی داره و هم یه غبارگیری لازم داره.

آخــــــــــی نی نی :دی