Archive for ژوئن, 2013

همین شادی های کم اما جاری

ژوئن 23, 2013

نزدیک غروب بود که راه افتادیم به سمت کَهَک، یکی از شهرهای اطراف قم که ظاهرا برای تفریح از معدود انتخاب هایمانست. بیشتر میخواهیم برویم، قصد رسیدن به جای خاصی را نداشتیم. البته بین راه چند چایی خانه ی سنتی و رستوران و مرکز تفریحی هم هست. من و علیرضا با حامد آمده ایم گردش که در قم یک جرم محسوب میشود، علیرضا هم گواهینامه ندارد و هم اجازه برداشتن ماشین مامان را ولی آمده ایم .

در راه از همه چیز حرف می زنیم، اغلب جدی نیست و به محض اینکه یکی از ترانه های مورد علاقه مان پخش می شود شروع می کنیم به خواندن ترانه. تا یکدفعه از بین این همه این حرفها پرت می شویم به خاطرات قبل از ازدواجمان و هردو می زنیم زیر خنده.

حرف از ابراز علاقه های نامحسوس است. همان عکس العمل های آدمهای قوی در برابر یک ضربه مهلک. از همان فرار به جلوهای غیر ارادی . از آن وقت ها که فکر می کنی عشق آنقدر دور است که در افق هم نمی بینی اش غافل از اینکه به شدت نزدیک ایستاده و تا به خودت بجنبی اسیرش شده ای، ولی نمی خواهی بپذیری، آخر شبیه آنچه فکر می کردی نبود. آرام و با اطلاع قبلی هم نیامده. دلت اما حسابی کیفور شده و زمزمه می کند آنقدر محکم دست و پا نزن که رهایت کند. بیشتر وانمود کن، شاید خسته باشد و توان مقاومت نداشته باشد.

همین ها را می گفتیم که چشممان افتاد به یک چایی خانه که ریخت و قیافه اش خیلی خوش آب و رنگ نبود و جلوش هم دوتا ماشین ایستاده بود. تا پارک کردیم و پیاده شدیم یک خانم و آقا آمدند بیرون.

اسمش کلبه کاه گلی است ولی دیوارهایش از موکت. به شدت خلوت است . یک خانم و آقای دیگر در انتهای سالن نشسته اند و قلیان می کشند و به حس غریب آنجا اضافه می کنند.

دور تا دور چایی خانه تخت است و در میان یک حوض خطی و کم عرض، تزئین شده با چندین گلدان و دوتا مرغ مینا. روی یکی از تخت ها می نشینیم و سفارش چایی می دهیم.

و چایی عضو ثابت جمع های رفاقتی ما.

حرف رسیده به مراسم عروسی و تفاوت مراسم داخل باغ و تالار، از خاطراتمان می گوییم و چایی می خوریم. سرویس چایی یک قوری است و سه تا لیوان و سه تکه نبات، با سه ظرف در بسته.از سر کنجکاوی یکی از ظرف ها را باز می کنم، آلبالو خشکه است. حامد دیگری را باز میکند، سه تا خرماست و داخل ظرف آخر هم سه تکه لواشک  است. یک ظرف تخمه هم گذاشته است برایمان.  سرگرم صحبتیم و چایی و دیگر خوراکی ها  که صاحب آنجا بنا می گذارد به صحبت کردن با مرغ مینا و در جواب هم مینا سوت می زند. علیرضا هم حساس به سوت!!!  جمع می کنیم برویم.

علیرضا پول نقد همراه ندارد، آهسته آهسته به در خروجی نزدیک میشود، آنجا که حامد دارد با آقای صاحب چایی خانه گفتگو می کند، می گوید » عههههههه! حساب کردی؟» می خندد و می رویم .

در راه برگشت یک جایی حواس علیرضا پرت می شود و اشتباه می رویم و می رسیم به یک گلخانه ی کوچک. ما هم بی جنبه در برابر گل و گلدان و اینها، پیاده می شویم و میرویم داخل. از بین گلهای حیاطی می گذریم، جذابند ولی خیلی سرحال نمی زنند. باغچه خانه ما هم هنوز آماده نیست و خودمان هم ثابت قم نیستیم که حواسمان بهشان باشد. ناچار میرویم سراغ گلهای آپارتمانی که حامد بالای سرشان ایستاده و با دقت بررسی شان می کند. آخرهم یک گل فلفل برمیدارد. علیرضا بین چندتا از گلدان ها مردد است. من اول از بین گلدارها انتخاب میکنم بعد چشمم میخورد به یک گلدان که پر است از برگهای سبز و سفید و خودنمایی می کند آن گوشه. چندتا از گلدان های مورد علاقه خودم را به علیرضا پیشنهاد می کنم. می گوید میخواهم یک چیزی داشته باشد، گلی، میوه ای، چیزی. آخر هم یک گلدان فلفل بر می دارد . من می مانم و وسواس انتخاب گلدان سرحال و سالمی از همان نوعی که نامش را نمی دانم.

Advertisements