Archive for دسامبر, 2011

دورهمی! :دی

دسامبر 1, 2011

این روزها مثل شلدن یه جای مخصوص پیدا کردم! جایی که اختصاصی و یک نفره است، به اندازه گذاشتن فنجون چای و ظرف میوه و تنقلات کنارم جای کافی هست، تکیه گاه داره، زاویه اش نسبت به تلویزیون بنا به نیاز من خیلی خوبه، نه جوری که هروقت سرم رو آوردم بالا چشمم بهش بیافته و حواسم پرت بشه، نه اینکه اگه خواستم گهگاه نگاهی کنم مجبور بشم یه دور 180 درجه ای بزنم، تا آشپزخونه فاصله ام نه به قدری ه که گشنه ام شد حس شیرازی درونم مانع از این بشه که برم یه چی بیارم بخورم، نه انقدر که گرمای گاز آرامشم رو بهم بزنه! :دی با بخاری هم همین طور فاصله معقول و خوبی دارم توی زمستون و برای تابستون با دریچه کولر!، نسبت به در ورودی هم به شکلی ه که هرکسی وارد بشه میبینمش و سلام و اینا … و لازم نیست هربار کسی میاد خودم رو به سه سمت بکشم تا بلکه بتونم ببینم کی بود اومد! :دی به همه اتاق ها و مکان های حضور اعضای خانواده دسترسی صوتی کافی دارم و اینجوری ه که از همه خبرها و حرف ها مطلع میشم و اگه با کسی کار داشتم از همین جا می تونم حرفم رو بزنم و طرف قطعا می شنوه! :دی

راضیم از خودم الان :دی

پ.ن: البته واسه خاطر اینکه از زمین حدود 95 سانت ارتفاع داره ممکنه فنجون از دستتون بیافته و بشکنه! :/ مثل الان

Advertisements

فدای همت مردی که داد آخر دست

دسامبر 1, 2011

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

شاعر: ابوالفضل زرویی