Archive for نوامبر, 2011

چرا اینجوری میشه؟ :(

نوامبر 20, 2011

امروز عصر بارون می اومد. رفت و اومد گفت بیاین بریم بیرون! با همه مون بود. من گفتم باشه، یکی نگاه کرد، یکی سرش رو تکون داد که خب، …! بازم رفت و اومد گفت آیه بیا بریم بیرون. همین جوری که چشمهام به مانیتور بود گفتم بریم! گذشت و دوباره اومد گفت بارون بند اومد! ابرها دارن میرن. گفتم ئه چه زود! گفت نیومدی بریم بیرون! گفتم ئه  خب شما کار داشتین؛ دستتون بند بود که. یه نگاهی بهم کرد که، من کار داشتم یا تو سرت رو هم برنگردوندی … ؟ یکمی گذشت و دوباره بارون گرفت؛ گفت بیاین بریم! بابا گفتن من دارم میرم بیرون کار دارم و رفتن! نگاهشون کرد و اومد نشست روی مبل و مجله هاش رو گرفت دستش!

بارون بند اومد

رفت خوابید

مامانم رو میگم…

اعصابم بهم ریخت! چرا آدم باید انقدر سر خودش رو شلوغ کنه؛ که یه وقتی که مامانش بعد قرنی میگه بیا بریم بیرون، نتونه سریع همه چی رو ول کنه و بره!

این کار و این زندگی اصن برکت نداره که خب 😐

حالا من تا صب هم اشک بریزم! دیگه امشب بر نمی گرده که همه چی رو ول کنم با مامانم برم خیابون گردی!

Advertisements

ببخشید خانم شما پولدارین؟

نوامبر 17, 2011

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه … نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماریون دولن