Archive for فوریه, 2011

حسادت

فوریه 4, 2011

چاى كمرباريك و برگ نعنا!

همیشه به حاج آقا – که پدربزرگ مادرم بود – حسودیم می‌شد. از آن قسم حسادت‌ها که می‌نشیند ته ته وجدان آدم و تا پا به سن گذاشتی می‌بینی یک فیروزه‌ی درشت مهمان انگشتان نحیفت شده و عصا را که یک قدم جلو‌تر روانه می‌کنی ذکر مدامت همان است که در هفت سالگی به سختی از لب‌های پدربزرگ ربوده‌ای و  خلاصه از تو یک حاج آقای دیگر ساخته‌است.

رکن رکین این حسادت هم سماور کوچک و قوری روسی‌ای بود که کنار تشک‌چی حاج آقا بود، به انضمام جام آب و سینی و ملحقات مسی‌اش. هم حسادت به چای بود و هم نبود. شاید هوس بزرگی حاج آقا را داشتم بر یک فامیل قدیمی و شاخه‌دار.

برای من اما انگار آن‌قدر ها هم عمیق ننشسته بوده‌است در خاطره‌ام. هنوز به ۲۵ نرسیده‌ام که صبح به صبح فلاسک چای و لیوان استیل در‌دار را قبل روشن کردن لپ‌تاپ می‌گذارم روی میز کار. حالا تا محتاج عصا بشوم وقت هست برای نگین فیروزه و خوش‌نقلی برای نوه‌ها …
———————
نوشته شده توسط نويسنده مهمان: آقاى محمدعلى
Advertisements