Archive for اوت, 2010

نمی خوام!

اوت 28, 2010

نمی خوام با تحقیر و ترحم به ته مونده ی خودم نگاه کنم و بگم تو چرا اینجوری تموم شدی!!!؟

پ.ن: زن دوم؛ سیروس الوند

Advertisements

یک زندگی حرمت داره!

اوت 27, 2010

امروزه همه جا؛ زندگی زن ِ شوهر دار حرمت داره ولی زیاد هستند افرادی که واسه زندگی مرد ِ زن دار حرمتی قائل نیستند.

این روزا به زن ِ شوهر دار می گن مهره سوخته!!؛ کسی زندگیش رو روی حساب یه مهره سوخته بنا نمی کنه. اما مرد ِ زن دار این طور نیست. هنوزم هستند دخترایی که عاشق مرد ِ زن دار میشن.

اگه یه پسری به یه زن ِ شوهر دار چشم بدوزه همه می گن عجب پسر وقیحی ه؛ و اگه باعث از هم پاشیدن زندگیشون بشه که … هیچکس این موضوع رو نمی پذیره؛ همه با یه دید ناپاکی بهشون نگاه می کنن؛ اما اگه یه دختری دل به مرد زن دار بده، هیچ اتفاق خاصی نمی افته. احتمالا حتی می گن عجب پسر جذابی ه ها دل دختر بی چاره رو برده!!!!!!!!!!!!!! آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی …..

و اگه باعث از هم پاشیدن زندگیشون بشه می گن عجب زن بی عرضه ای داشتا نتونست زندگیش رو جمع کنه؛ حتما واسه شوهرش کم گذاشته بود؛ حتماً! حتماً! حتماً! …

ولی حالا مسئله ای که هست اینه که همه چیز به این حرفا و مسخره بازیا نیست!

یک زندگی حرمت داره! بپا حرمتی رو نشکنی که جواب دادنش سخته! خیلی …

———————————–

پ.ن. می دونم از نظر نگارشی نباید این همه پشت سر هم کلمات مشابه آورد توی یه متن 6 خطی! ولی گاهی لازمه یه جوری عمق فاجعه برسه.!

دمت گرم!

اوت 21, 2010

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید؛ زیبایم!

تو ای والاترین مهمان؛ دنیایم!

بدان آغوش من باز است!

شروع کن، یک قدم با تو! تمام گامهای مانده اش با من!

این رو لیلا واسه ام اس ام اس کرد 😉

افطار تا سحر

اوت 18, 2010

به نام خدا
با عرض سلام و خسته نباشید
راستش امروز بعد از ظهر در فرندفید بودم و در حال صحبت با دوستانم که ناگهان خورشید خانم یک پستی نوشتن با این مضمون که بیایید در مورد طرح از افطار تا سحر برای برنامه نوبت شما صحبت کنید. چند بار قبل از این شنیده بودم که دوستانم در این برنامه حاضر شده اند و نظرات خودشان را گفته اند اما همیشه فکر میکردم این برنامه فقط با آدم های مهم تماس میگیرد و هیچ گاه باورم نمی شد من هم یک روز بتوانم در برنامه نوبت شما و در شبکه بی بی سی صحبت کنم و صدایم بر بلندای جهان در هر نقطه ای که شما فرض کنید قابل شنین باشد. این یک حس عجیب و جالبی دارد. یک جوری هیجان و شوق. از این بابت خواستم از شما و به خصوص خورشید خانم تشکر کنم.
البته فکر کنم اسم خورشید خانم صنم باشد. این را یک بار که نازلی داشت با او حرف میزد فهمیدم. ولی خب حتما دوست ندارند ما به ایشان بگوییم صنم و گرنه خورشید خانم نمی گذاشتند اسمشان را.
یک نکته ی دیگر هم این که برای من سوال بود همیشه که، خب اگر هم من بروم و در این برنامه ی نوبت شما حرف هایم را بگویم، خب ما که خودمان اصلا ماهواره نداریم و دیش و ریسیور و این ها را هم نداریم. یعنی فقط تلویزیون می توانیم نگاه کنیم ما در خانه و این چیزها اصلا در خانه ما و در فامیل ما سابقه ندارد.


متاسفانه یک جور نگاه قدیمی حکم فرماست بر فضای خانه ما. به این معنی که مادر و پدرم فکر میکنن هر کس ماهواره دارد حتما برای دیدن فیلم های ناجور و خلاف عفت است. یا مثلا دنبال دیدن دخترها و رقص و آواز و این طور عیاشی هاست. هر چه هم توضیح بدهیم تاثیر ندارد. آن ها نمی دانند در ماهواره علاوه بر شبکه های مستهجن و خلاف عفت، شبکه های خوب و آموزنده نیز وجود دارد. مثلا خود من یک بار یک فیلم از یکی از دوستانم گرفتم که در مورد طبیعت بود. فکر کنم اسم آن مستند غارها بود. دیدم این فیلم توسط کمپانی محترم بی بی سی ساخته شده است. این ها هم خوب خیلی خوب هستند. اما پدر مادرها که نمیدانند. فکر میکنند همه چیزهای ماهواره بد است. خلاصه امیدوارم روزی ماهواره داشته باشیم تا خودم هم بتوانم صدای خودم را بشنوم.
البته یک چیز دیگر که نمی دانم گفتن آن مهم است یا نه این است که من کمی خجالتی هم هستم. یعنی مثلا اولش که خورشید خانم گفتن بیا در نوبت شما صحبت کن زود خجالت کشیدم و خواستم بگویم نه. اما برخورد ایشان طوری مهربانانه و صمیمی بود که حس کردم این برنامه واقعا متعلق به خود ما است و مثلا در تهران ساخته می شود. البته می دانم که این برنامه در کشور انگلستان ساخته می شود اما منظورم این بود که خیلی احساس نزدیکی کردم. من می خواهم به طور جداگانه از خود خورشید خانم هم تشکر کنم. خورشید خانم خیلی ممنونم.
خب من معذرت می خواهم که اینقدر مقدمه های من طولانی شد. ببخشید. بروم سر اصل مطلب.
درباره ی طرح از افطار تا سحر. خب من اولش از سایت های خبری در اینترنت این خبر را خواندم. و راستش برایم جالب بود. البته می دانم که این از کارهای شهرداری است که خیلی کارهای خوبی دارند انجام می دهند. مثلا همین پارک آب و آتش . نمی دانم دیده اید یا نه اما خیلی جالب و خوب است. یا این طرح پخش مسابقات فوتبال جم جهانی در سینما آزادی. خیلی کار خوب و جدیدی بود. من می خواهم از کسانی که این طرح ها را برای مردم اجرا می کنند هم از همین جا تشکر کنم.
اما در مورد خود این طرح. در ماه رمضان چون مردم ساعت کاری شان معمولا کم می شود برای همین در طول روز وقت برای استراحت دارند و می خوابند. البته نه همه. مثلا پدر بزرگ یا مادربزرگ که بازنشسته اند یا همه اش در خانه هستند در طول روز نمی خوابند زیاد، بلکه قرآن می خوانند و دعا می کنند. اما پدر که بیشتر سر کار است روزهای ماه رمضان زودتر می آید و می خوابد. برای همین شب را می تواند بیدار باشد تا به سینما برویم. پیرها هم که حوصله ندارند و در طول روز بیدار بوده اند شب می خوابند و خودشان هم این طوری راحت ترند.
اما سودهایی که این طرح دارد. یکی این که مردم این همه نمی خوابند. چون شما دقت کنید میانگین خواب مردم ایران بیش از خواب مردم جاهای دیگر است.


سود دومی که دارد این است که وضعیت سینما بهتر می شود. الان متاسفانه فیلم هایی که ساخته می شوند چون از بازیگری بسیار ضعیف، ابتذال و برخی کارهای مستهجن و خلاف عفت عمومی، آهنگ های تند و زننده و برخی دیالوگ های بد استفاده میکنند خیلی دیده نمی شوند و مردم برای آن ها پول نمی دهند. با این کار می شود هم عرفان حاصل از ماه رمضان را به فضای سینما برد و هم فروش فیلم ها را بهتر کرد. بالاخره سینما مال خود ما هست نباید بگذاریم نابود شود. اگر سینما نابود شود بعد همه می روند به دنبال فیلم های غربی که با فرهنگ ما فاصله دارند و آن ها را می بینند که این امری خوب نیست.
فایده بعدی که قبلا جداگانه در فرندفید به خورشید خانم هم گفتم این است که مردم برای سحری خواب نمی مانند.
فایده بعدی این که بچه ها و پدر خانواده برای پهن کردن سفره به مامان کمک می کنند که هم مامان خسته نمی شود و هم ثواب دارد.
فایده بعدی این که می توانیم پدربزرگ و مادربزرگ را به موقع بیدار کنیم و بعد از سحری فیلمی که دیده ایم را برایشان تعریف کنیم.
البته اشکالی که این طرح دارد این است که افرادی که ماشین ندارند ممکن است برای بازگشت به خانه با سختی روبرو شوند. چون در نصفه شب تاکسی در خیابان ها خیلی کم است. اگر این مورد را پیشنهاد بدهید که همیشه در حدود ۳۵ تا ۵۰ تاکسی در روبروی سینما باشند برای مردم خیلی خوب می شود.
در آخر باز هم از شما و وقتی که دادید تشکر میکنم. می خواستم بگویم دوستتان دارم. شما در انگلستان هستید و به فکر ما هستید اما این صدا و سیمای خودمان یک بار هم نشد بیاید به ما پیشنهاد بدهد در موردی نظرمان را بگوییم. فکر کنم این هم نتیجه ی افکار دیکتاتوری و تقلب مابانه باشد که این طور شده. بچه که بودیم این خانم خامنه همیشه برنامه کودک اجرا میکرد من انقدر دوست داشتم حرف بزنم دربرنامه اما امکانش نبود.

این باعث شد من خجالتی باشم و اعتماد به نفس نداشته باشم. اما الان با ارسال این ایمیل و نظراتم برای بی بی سی و برنامه نوبت شما احساس میکنم می توانم حرفم را بزنم و نظرم را بیان کنم. این یک نکته ی عطف در زندگی من خواهد بود.
در پایان باز هم از خورشید خانم و اون آقایی که سرشان مو ندارد و فکر کنم از مسئولین بی بی سی فارسی باشند تشکر میکنم. یک پیشنهاد هم دارم و این است که: اون آقایی که قیافش شبیه چینی ها است و در برنامه نوبت شما هم گاهی حرف میزند فرد مناسبی نیست. چون ایرانی ها نمی توانند چهره ی چینی را با گویش فارسی در ذهن خود منطبق کنند برای همین درصد انتقال مفاهیم به میزان ۲۳ درصد کم می شود. اصلا یه جوری هم هست حرف زدنش.
این جا هی به ما می گویند رسانه ی دولتی انگلیس بی بی سی یکی از ابزارهای دولت خبیث بریتانیا است و تازه به بریانیا هم می گویند بریتانیای صغیر. یعنی می خواهند مثلا با شما لجبازی کنند. چون می گویید بریتانیای کبیر این ها می خواهند بر عکسش کنند. اما شما توجه نکنید و با قدرت ادامه بدهید.
پیشنهاد دیگری هم دارم. از صاحب بی بی سی می خواهم این پول حقوق کارکنان بی بی سی فارسی را کمی بیشتر کند. من از جاهایی شنیده ام بنده خدا ها خیلی کم حقوق میگیرند. خب گناه دارند. از کشور که رانده شده اند و امیدی به بازگشت ندارند. دین و ایمان هم که برایشان نمانده. اگر دنیا را هم نداشته باشند آخر این بی انصافی است. این همه کار پس برای چی؟ یه خرده بیشتر پول بدهید به آنها.
در آخر باز هم از شما تشکر میکنم. با تشکر از شما که این فرصت را در اختیار من گذاشتید :*

———————–

نوشته شده توسط: آقا اسماعیل

فرار

اوت 15, 2010

یه وقتایی میری زیر باروم گریه میکنی، دست دلت رو نشه.

همینجوری

اوت 13, 2010

برای شما با لبخند 🙂

تحقیر عشق!

اوت 11, 2010

عشق، انگاه که به واژه تبدیل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشک، و به شعر، و به بسته بندی های کاملاً مشابه به مشتریان ِ تشنه، عرضه شد، و در هر بازار ِ غیر مسقفی هم می توان ان را خرید و به معشوق هدیه کرد؛ و همین عشق را تحقیر کرده است.

نامه های عاشقانه ی پر شور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده؛

چرا که عشق را محک نمی توان زد، و هیچ معیاری در کار نیست.

*نادر ابراهیمی

دل من

اوت 9, 2010

دل من با خودم بی رحم ترین ه، داره دیوونه ام می کنه! امشب.

نمی فهمم!

اوت 6, 2010

معنی این منت های مثلا عاشقونه رو نمی فهمم که توی خیلی از شعرها یا ترانه ها گفته میشه …

وقتی یکی دلت رو برده چجوری می خوای دل به کس دیگه ای ببندی؟

وقتی عاشق شده باشی اصلا مگه می تونی به غیر از اون فکر کنی؟

مگه دست خودته اصلا؟!!!!

اصلا مگه عاشق این همه می تونه انتظار داشته باشه از محبوبش؟

….

لحظه دیدار …

اوت 3, 2010

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به قفلت گونه ام را تیغ

های نبریشی صفای زلفکم را دست

آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

——————

م.امید