Archive for ژوئیه, 2010

باید بلد باشی!

ژوئیه 31, 2010

بعضی وقتا باید بلد باشی چطور قائم بزنی توی دهن کسی که به زندگیت و آرامش زندگیت چشم داره. که دهنش پُر خون بشه، کله اش تکون بخوره یادش بره به چی فکر می کرده.

Advertisements

نکته!

ژوئیه 31, 2010

مردها موجوداتی هستند فرّار.

باید توی زندگی نگهشون دارید. خودشون به حالت عادی موندگار نیستند.

ژوئیه 30, 2010

لااقل خودم می تونم واسه خودم ارزش قائل باشم.

اینگونه است!

ژوئیه 30, 2010

یه مدت پیش با اجازه تون سرما خورده بودم شدید، یعنی خیلی نافرم در حدی که یک هفته دانشگاه نرفتم، انقدر گلوم درد میکرد که نمی تونستم چای بخورم، فکرش رو بکن، آیه نتونه چایی بخوره خنده تون نمی گیره واقعا؟

توییت کردم مصیبت بالاتر از این که آیه نتونه چایی بخوره؟

آقا اسماعیل گفت: آره، روزی که آیه دیگه نتونه هیچی بخوره.

اون روز کلی خندیدیم و گذشت و رفت، حالا دور از جونتون یه مدتیه با یه درد عجیب غریبی دست و پنجه نرم می کنم نگفتنی؛ ولی خب من می گم :دی

سقم تاول زده، حالا شاید این تاول ه به اندازه یه میل باشه ها، ولی کل زندگی ما رو مختل کرده، مدام سعی می کنم داخل دهنم رو باد بزنم توی این گرما، بلکه کمتر کلافه بشم؛ تازه دکتر می فرمایند که خیلی خوبه، خفیف ه وگرنه باید بستری می شدی و تب و لرز شدید داره و … و اینکه همون حرف همیشگی « بازم جای شکرش باقیه 🙂 »

توی این چند روز، با بدبختی یه کم غذا خوردم اونم زورکی و واسه اینکه به امر زیبای غذا خوردن خیلی علاقه دارم :دی ولی یعنی در حقیقت نمی تونستم.

شدم مایه خنده خودم و همه کلا توی خونه، خدا این شادی ها رو از ما نگیره :))

خلاصه اینکه گفتم در جریان باشید.

تفریحات سالم مامانم :دی

ژوئیه 30, 2010

یکی از تفریحات سالم مامانم توی بچگی حفظ کردن موقعیت جغرافیایی کشورها و پایختشون بوده. :دی

و این الان خیلی کمک می کنه به ما

البته مامانم از دوران تحصیلشون هرچی خوندن یادشونه واسه همین ما رو نسل بی سواد می دونن چون متکی به سرچ هستیم و تقریبا هیچی رو یادمون نمی مونه.

من که اگه خونه باشم، سوالی واسه ام پیش بیاد اول از مامانم می پرسم، بعد اگه بلد نبودن گوگل می کنم :دی

یه حس خیلی خوب و جذابی واسه ام داره.

ژوئیه 28, 2010

مادربزرگ خدا بیامرزم می گفت؛ خدا دشمن شادمون نکنه!

اون وقتا نمی فهمیدم یعنی چی؛ الان حس می کنم چه دردی داره!

سخت ترین لحظات زندگی من

ژوئیه 23, 2010

توی زندگی هرکدوم از ما، یه لحظات سختی هست که به نوبه خودشون اثرات متفاوتی می گذارن و این وسط نوع برخورد ما با این مسائل مهمه، اینکه چقدر اون موقع عصبی یا دستپاچه میشیم و چقدر می تونیم از عقلمون استفاده کنیم، اینا حتی می تونه توی سرنوشت ما مؤثر باشه؛ پس بهتره خودمون رو آماده کنیم واسه همچین روزها و لحظه هایی تا بتونیم اون ها رو خوب کنترل کنیم و سرنوشت رو خوب رقم بزنیم 🙂

خاطره ای رو از یه مادر جوان ( گمونم اسمشون پروانه.ر بود) خوندم توی روزنامه که شاید جالب باشه واسه شما هم:

یک روز صبح دختر شش ساله ام که مبتلا به آسم است، دچار حمله شدیدی شد. بسیار وحشت زده شدم، زیرا او نمی توانست نفس بکشد و رنگش به کبودی می رفت. به سرعت او را سوار ماشین کردم و به همراه مادرم، روانه بیمارستان شدیم. مادرم کاملاً عصبی و نگران بود و دائماً تکرار می کرد:«وای خدایا به دادمان برس، بچه ام نمی تونه نفس بکشه، داره از دست میره.»

با صدایی بلندتر از مادرم گفتم:« دخترم می دونم نفس کشیدن برات مشکله، میدونم وحشتناکه. ما داریم میریم که کمک بگیریم. تو هم خوب میشی. اگه دوست داری، تا وقتی که من رانندگی می کنم سرتو به پاهام تکیه بده.»  و او سرش را به پاهایم تکیه داد.

در بیمارستان یک پزشک و دو پرستار دور ما جمع شدند. مادرم هنوز داشت گریه می کرد. پرستار ها می خواستند مرا از اتاق بیرون ببرند ولی من می دانستم که دخترم به من احتیاج دارد که در کنارش باشم. از چشمانش می خواندم که ترسیده است. آنها به او آرامبخشی تزریق کردند، گفتم:«خیلی درد داره، نه؟» با سر تأیید کرد. سپس لوله ای را وارد بینی اش کردند. گفتم:« میدونم لوله تو رو اذیت می کنه ولی کمکت می کنه که راحت نفس بکشی.»

بعد دستش را گرفتم و گفتم:« من تو رو ترک نمی کنم. همیشه باهات هستم. حتی اگر بخوابی، تا هر وقت که بخواهی من اینجا نزد تو می مانم.» بعد از گذشت دقایقی، اندکی راحت تر نفس می کشید. ولی هنوز وضعش بحرانی بود و من 12 ساعت تمام را کنار او ماندم بدون اینکه لحظه ای او را ترک کنم. خدا را شکر که از خطر جست و هردو به خانه برگشتیم.

من این خاطره رو بدون دستکاری عیناً منتقل کردم و خاطرات مشابه این واسه خیلی های دیگه از ما ها پیش اومده ولی موضوع اینه که همیشه معضل به این واضحی جلوی چشمهای ما نیست، همیشه خطرش رو کاملا مثل کبود شدن صورت دختر کوچولومون نمی بینیم ولی شاید از اون هم بحرانی تر ه و اگه نتونیم خوب کنترلش کنیم دیگه وقت واسه جبران نداشته باشیم.

کابوس ها و من – تنهایی و من – من و آرامش

ژوئیه 6, 2010

حدود سه چهار سال پیش هرشب بلااستثنا خواب های آشفته و آزاردهنده می دیدم و صبح احتمالا با گریه از خواب بیدار می شدم. ولی از همان حدود به بعد به دلیل تغییراتی که شرایط زندگیم پیدا کرد ماجرای کابوس ها هم تمام شد.حالا کم پیش میاد کابوس ببینم اما هنوزم اگه پیش بیاد اذیت میشم خیلی خیلی زیاد.

مثل ماجرای دیشب و خوابی که دیدم …

هنوزنفس سخت می کشم، تمام وجودم درد می کنه!

دلم میخواد چشمام رو ببندم و دیگه بهش فکر نکنم …

ولی امروز خیلی بیشتر اذیت شدم اید واسه این که بیدار شدم و دیدم تنهام! …

تنها بودم

البته الان خیلی آرومم، هنوز صحنه های خوابم یادمه ولی آرومم. شاید نتونم دلیل این آرامش عجیب رو توضیح بدم. شاید سخت باشه

.

.

.

اما آرومم چون یه کسی هست که با تمام وجودش می خواد از من این آرامش رو.