Archive for آوریل, 2010

بدون عنوان

آوریل 17, 2010

امروز صبح که با صدای برهم خوردن قاشق و قند و لیوان آب بیدار شدم، چشمهام رو باز نکردم، نه اینکه توانش را نداشته باشم که بیشتر به خاطر اینکه خجالت می کشیدم به چشمهای مادرم نگاه کنم. مادر، دیشب تا صبح را بالای سر من بیدار مانده بود، یک بار دیگر هم پیش تر این اتفاق افتاد، نه خیلی پیش تر اما

کمی بعدتر، توانم را جمع می کنم بلندمی  شوم، کمی توی اتاق را می گردم، نیست

بیرون، توی آشپزخانه، آرام نگاهی به مادر می اندازم، هیچ به رویم نمی آورد، با لبخند مثل همیشه …

همه جا را می گردم، نیست.

می روم، میروم برای دانشگاه؛  من می روم و می گردم و نیست.

استاد سر کلاس است که میرسم، پشت میزم می نشینم،  طرحی را که باید شروع می کنم به کشیدن، استاد نگاه می کند و لبخندی از رضایت می زند، طرح را زودتر از همه تمام میکنم، تحویل می دهم.

همه جا را می گردم، می خواهم، نیست.

هنوز هم مجهزترین دانشجوی دانشکده ام، همکلاسی ها وسیله می خواهند آرام می دهم و هیچ نمی گویم، سوال می پرسند، هیچ نمی گویم، دلخور می شوند، هیچ نمی گویم، تنهایم می گذارند، هیچ نمی گویم و می دانم میخ واهند چیزی را به من اثبات کنند. کلاس بعدی آغاز می شود، استاد طرح هایم را می بیند، هیچ نمی گوید، با دست ردشان می کند، او هم می خواهد چیزی را با نگاهش و با سکوتش به من ثابت کند شاید ناخودآگاه حتی!

هیچ نمی گویم و از پی اش می گردم و نیست.

می گردم، می خواهم و با تمام وجود می خواهم و نیست.

به  خانه برمیگردم

می گردم، نیست.

حواسم به قول هایی که داده ام هست، دلم شور می زند، به چشمهایم نمی آورم، دلم شور می زند، هیچ نمی گویم، هیچ نمی کنم و به انتظار می نشینم.

هوا طوفاینست، پنجره ها با شتاب بهم می خوردند، صدای باد، صدای بوق ماشین ها، صدای آژیر آمبولانس، … فاجعه است.

گوشه ای نشسته ام تنها، زانوانم را بغل کرده ام و نگاه می کنم به انتظار

ترس !! شاید، شاید او هم هست

مادر زنگ می زند،

آیه! لباس ها را باد برد، جمعشان کن از روی بندرخت.

میروم لباس ها را بیاورم، باد نمی گذارد بیاستم، می خواهد ناتوانی ام را اثبات کند شاید، محکم می ایستم، به چشمانش نگاه می کنم می گویم

صبر کنید، می یابمش، آنوقت با دنیای شما حرف ها دارم

لباس ها را می آوردم داخل می گذارم روی مبل، میروم همان گوشه نه! یک گوشه ی دیگر اتاق می نشینم،

سردم است

و می گردم و …

Advertisements

به گمانم

آوریل 7, 2010

مثل غرق شده ای که تازه نجات پیدا کرده

زندگی رو با یک نفس عمیق، کشیدم به دونه دونه سلول های بودنم

و حالا

هم گیجم و هم شوکه

ولی خوبم

از این قسمتش مطمئنم

و باز به بهترین حال می رسم

از این هم مطمئنم