Archive for ژانویه, 2010

Grandpa

ژانویه 24, 2010

یه مدتیه واسه آلبوم پروژه پایان ترم، مدام در حال اسکیس زدنم و کل شهر رو یه سه چهار باری پیاده روی کردم واسه پیدا کردن سوژه و اینا.

کلا اینجور وقتا که واسه اسکیس زدن می رم بیرون برای اینکه مشکلی پیش نیاد و حواسم پرت نشه، کلا نمی شنوم صداهای اطرافم رو، حتی وقتی یکی با خودم هم حرف می زنه متوجه نمیشم،  اینجوری خیلی بهتر می تونم کار کنم.

ولی امروز یه گفتگوی خیلی خیلی جالب توی اتوبوس حس کنجکاویم رو جلب کرد و باعث شد کاملا گوش بدم ببینم چی به چیه :دی

یه پدربزرگ مهربون با نوه فسقلیش بودن دو طرف این گفتگو 🙂

فسقلی به بابابزرگش گفت: صبح بهت گفتم چندتا دوستت دارم؟

بابابزرگ یه نگاه مهربون همراه با لبخندی به فسقلی انداخت و گفت: گفتی 60تا 🙂

فسقلی که توی بغل بابابزرگ نشته بود و سرش رو آورده بود بالا کاملا، تا بتونه بابابزرگ رو خوب ببینه سرش رو آورد پایین و به روبه روش خیره شد و … : خب الان … ( بعد مثلا داشت توی ذهنش میشمرد، البته یه مقداری بلندتر … 200 و …. 300 و … ) خب الان 560 تا دوستت دارم.

فسقلی دوباره سرش رو آورد بالا و با یه حالت جالب و  کنجکاوی بامزه ای پرسید: بعد تو گفتی چندتا دوستم داری ؟

بابابزرگ مهربون دوباره لبخندی زد و گفت: من گفتم هزارتا دوستت دارم 🙂

فسقلی دوباره با حالت متعجب پرسید : هزارتا خیلی زیاده ؟

بابابزرگ سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت : اوهوم

فسقلی با یه حالت بامزه ای دوباره پرسید: از 60 تا هم بیشتره ؟

بابابزرگ باز با همون حوصله و  مهربونی  گفت: اوهوم … خیلی زیادتره

فسقلی سرش رو یه کمی کج کرد و دوباره پرسید: یعنی اگه از الان بشمری تا کی تموم میشه؟

بابابزرگ خندید و گفت: اگه از الان بشمرم تا وقتی می خوایم پیاده بشیم طول می کشه

فسقلی یه ریزه دیگه فکر کرد و بعد کلی مِـن مِـن کردن گفت: خب پس من یه عددی دوستت دارم که اگه از الان بشمریم تا صبح هم تموم نشه.

فسقلی و بابابزرگ 🙂

Advertisements