Archive for نوامبر, 2009

تکرار خاطرات

نوامبر 14, 2009

خاطرات دوران کودکی، بعد از سالها با یه شکل جدیدتر توی زندگی تکرار میشن، گاهی می فهمی این موضوع رو اما گاهی هم نه.

گاهی خاطرات خوب هستن و از تکرارشون چه متوجه بشیم و چه نه خوشحال میشیم و دوستشون داریم اما گاهی هم …

نمی دونم واسه شما توی بچگی پیش اومده بود که به هر دلیلی برید یه گوشه ای زیر تخت، توی کمددیواری یا هرجای دیگه ای قایم بشید تا یکی بیاد و صداتون بزنه و دنبالتون بگرده و بعد پیداتون کنه،…

واسه من زیاد پیش اومده، پیش اومده که نه من زیاد این کار رو می کردم، نمی دونم بعد از اینکه پیدات می کنن چی میشه چون هیچوقت به این جا نرسیدم، همیشه یه مدتی همونجا می موندم، گوش هام رو تیز می کردم، چشمام رو محکم به هم می فشردم و منتظر می موندم، خبری نمیشد به قول خودمون ضایع میشدم خودم می اومدم بیرون و می رفتم پیش بقیه. اصلا خاطره ی خوبی نیست، حتی نمی دونم واسه چی این کار رو می کردم، اما به هر دلیلی که بود، بود.

الان بیشتر از همیشه منتظرم

 

می دونم خیلی بچگانه است اما حالا هم بعد از گذشته .. سال باز هم به یه شکل دیگه این کار رو انجام می دم و خیلی بدتر از بچگیم ضایع میشم، با این تفاوت که اونوقت نهایتش بعد از چندتا قطره اشک برمی گشتم سر بازیم و فراموش می شد اما الان بعدش دیگه دستم به هیچ کاری نمی ره، نمی تونم بگم که منتظر بودم … داغون میشم، خواه نا خواه این اتفاق می افته.

هنوزم خیلی جاهای زندگیم بچگانه رفتار می کنم اما دلیلی نمی بینم از این کارها احساس شرم کنم.

 

Advertisements