Archive for مه, 2009

حرف نزن و بی تنش زندگی کن

مه 12, 2009

چند شب پیش خونه ی مامان بزرگ بعد از اینکه سریال «همه بچه های من» رو دیدیم ؛ مامان بزرگ گفتند توی خونواده یه نفر باید باشه که بچه ها حرفشون رو بهش بزنن البته بقیه هم با این حرف موافق بودند که اگه این طور نباشه امکان پیش آمدن خطر چندبرابر می شه.

توی ذهن خودم گفتم کاش خودشون هم به این حرف اعتقاد داشتند، کاش یه نفر بود یه بزرگتر که وقتی حرفام رو بهش می گم جبهه نگیره ، یه نفر که تا آخر حرفام رو گوش بده و انعطاف پذیر باشه.

کاش بزرگتر ها هم گاهی از حرفاشون کوتاه می اومدن، کاش می پذیرفتند که راه های جدید واسه زندگی جدید لازمه. کاش از حرف زدن با بزرگترا انقدر نمی ترسیدم

البته با تمام این حرفا تقریبن همه چی رو گفتم ولی با ترسی شبیه مرگ ، با اینکه هیچکدوم از هم سن و سال هام چه توی خانواده و چه بین دوستام با بزرگترا حرفی از زندگیشون نمی زنن ، چون کسی پذیرای حرفاشون نیست چون کسی واسه شعورشون ارزش قائل نیست.

دارم من هم به همین نتیجه می رسم که حرف نزدن ضررش کمتر از حرف زدن ه.

Advertisements