Archive for فوریه, 2009

نمایشی که هیچوقت اجرا نشد

فوریه 9, 2009

از بچگی دعوت های رسمی رو خیلی دوست داشتم ، یه جورایی احساس شخصیت می کردم. حالا فکرش رو بکن یه آدم خیلی عزیز، به یه شیوه ی قشنگ ، به یه کار دوست داشتنی دعوتت کنه ، عمرن بتونی بگی نه تازه کلی هم روش فکر می کنی تا به بهترین شکل انجامش بدی.

خب من هم از همون روزی که کوثر جان ( یه آدم خیلی عزیز) ، آخر همون خاطره ی زیبا ی خودش ( یه شیوه ی قشنگ)، به نوشتن نوستالژی دهه فجر(یه کار دوس داشتنی) دعوتم کرد دیگه تمام وقت دارم بهش فکر می کنم که چی بنویسم و چگونه بنویسم تا اینکه یهو یادم اومد که :

توی دوران زیبای مهدکودک و آمادگی کلاس تئاتر و ژیمناستیک هم داشتیم ، کلاسای تئاتر زیاد زیاد دوست داشتنی بود واسم ، هم معلمش و هم خود تئاتر.

۳-۴ ساله بودم ، توی کلاس تئاتر نمایشنامه ای رو کار می کردیم که قرار بود واسه دهه فجر اجرا بشه. یادم نمیاد کجا و برای چه کسایی قرار بود اجرا کنیم ولی یادمه که خیلی سختگیری می کردن و خیلی هم واسش زحمت کشیدیم و تمرین کردیم .

شب قبل از اجرای نمایش با یه عالمه ذوق و هیجان رفتم واسه خواب و صبح که بیدار شدم غیر از تب، تمام بدنم پر شده بود از دونه های آبله مرغون اون روز و تمام دو هفته ی بعدش رو توی خونه موندم تا حالم خوب خوب شد ، جالبیش این بود که وقتی مامان با مهد تماس گرفتند که بگن من مریضم و نمی تونم واسه نمایش اونجا باشم ، مربی تئاترمون گفت تمام بچه هایی که قرار بود توی این نمایش بازی کنند مریض شدن واسه همین در کمال بی رحمی یه عالمه خوشحال شدم 🙂

و در ادامه هم دعوت می کنم از دوستان عزیزی که امیدوارم ادامه دهند این راه را : سید سجاد آل صاحب فصول ، خاله منیره ، آقا محسن ، زهرا خانوم و فائزه جان.

Advertisements