روز زمستانی سرد

ژانویه 27, 2009

امروز صبح در هوای سرد زمستونی به یاد خاله منیره از خونه خارج شدم.

تمام این مدت که اصفهان بود، شاید زیاد نمی دیدمش ولی دلگرم بودم به بودنش.

رفتم پارک شهیدرجایی و قدم زدم و قدم زدم و قدم زدم، توی جای جای پارک منیره رو همراه خودم می دیدم و بودنش رو حس  می کردم.

خواستم بستنی بخورم به یاد بستنی هایی که با هم خوردیم ولی بستنی فروشی که آقاداداش همیشه تعریفش رو می کنه بسته بود . یقین فکر نمی کرد یه دیوونه چله ی زمستوندلش بستنی بخواد اونمتوی این هوای سرد.

بدون بستنی برگشتم به پارک ، روی یه نیمکت جلو عمارت زیبای هشت بهشت نشستم، خیره شدم به عمارت، به نقش و نگارهای زیبا ولی رنگ و رو رفته اش ، به آدمهایی که از روبروم رد می شدند و گوش می دادم به صدای رضا یزدانی که داشت می گفت :

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط /  دوتا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

توی همین حس و حال بودم که از اطراف پارک صدایی به گوشم رسید، یار مرا می خواند

چقدر زود زمان گذشت، ظهر شده بود دیگه.

Advertisements

یک پاسخ to “روز زمستانی سرد”

  1. منیره Says:

    فدای محبتت بشم. جالبه دیروز هم من از هشت بهش رد شدم (یه کوچولو سر زدم به لاگ با آقای غانم زاده کار داشتم) بعد این قدر دلم هواتو کرد که نگو …
    میبینمت به زودی
    فردا
    حتما
    ——————
    جواب من:‌:*:* میبینمت


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: