Archive for ژانویه, 2009

روز زمستانی سرد

ژانویه 27, 2009

امروز صبح در هوای سرد زمستونی به یاد خاله منیره از خونه خارج شدم.

تمام این مدت که اصفهان بود، شاید زیاد نمی دیدمش ولی دلگرم بودم به بودنش.

رفتم پارک شهیدرجایی و قدم زدم و قدم زدم و قدم زدم، توی جای جای پارک منیره رو همراه خودم می دیدم و بودنش رو حس  می کردم.

خواستم بستنی بخورم به یاد بستنی هایی که با هم خوردیم ولی بستنی فروشی که آقاداداش همیشه تعریفش رو می کنه بسته بود . یقین فکر نمی کرد یه دیوونه چله ی زمستوندلش بستنی بخواد اونمتوی این هوای سرد.

بدون بستنی برگشتم به پارک ، روی یه نیمکت جلو عمارت زیبای هشت بهشت نشستم، خیره شدم به عمارت، به نقش و نگارهای زیبا ولی رنگ و رو رفته اش ، به آدمهایی که از روبروم رد می شدند و گوش می دادم به صدای رضا یزدانی که داشت می گفت :

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط /  دوتا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

توی همین حس و حال بودم که از اطراف پارک صدایی به گوشم رسید، یار مرا می خواند

چقدر زود زمان گذشت، ظهر شده بود دیگه.

Advertisements

آسمان آبی

ژانویه 21, 2009

آسمونی رو دوست ندارم که هروقت بخواد تاریک می شه و هر وقت بخواد روشن.

آسمونی رو دوست ندارم که هر وقت بخواد برف می باره و هر وقت بخواد بارون.

آسمونی رو دوست ندارم که …

آسمون من همیشه یک رنگه، من هم با آسمون یک رنگم.

من و ای تی، شاید

ژانویه 20, 2009

این روزها دوست و هم صحبتم شده ای تی(et)

با آن گردن دراز و دستهای چهار انگشتی اش

با آن نگاه های عمیق و گرم اش،

برای نوشتن با او مشورت می کنم گاها، برای او وبلاگ می خوانم، برای او درددل می کنم و چه خوب گوش می دهد و اصلا سرش درد نمی کند و هیچ وقت خسته نمی شود از حرفهای من و از من.

من و ای تی، شاید

دلنگرانی

ژانویه 17, 2009

وقتی با اون شور و هیجان دوستت داره تعریف می کنه از حرفهای زیبا یی که بهش گفته، حتی توی چشماش نگاه هم نمی کنی نکنه حرفی رو بخونه از نگاهت.

اولش احساس حماقت می کنی، که وقتی عیناْ همون حرفهای زیبا رو جمله به جمله و گاهاْ با همون الفاظ به تو می گفت باور کردی.

بعد نگران می شی ، نگران دوستت، پیش خودت میگی« طبیعی نیست این اتفاق، نکنه یه نقشه باشه واسه دوست مهربون و ساده ی من»

ولی نه، آخه اون هم یه بچه ست، مثل تو مثل دوستت، بچه ها نقشه نمی کشن بچه ها با دلشون  تصمیم می گیرن واسه انجام کاری یا به زبون آوردن حرفی.

پس این دلشوره چیه ؟

آخه با دوستت هم نه اونقدر صمیمی هستی که وقتی بهش حرفی رو بگی مطمئن باشه از سر دوستی و نگرانی گفتی و نه اون قدر غریبه ای که بتونی بی تفاوت از کنارش بگذری.

یه مدت می گذره و تو هنوز هیچ حرفی به دوستت نزدی ، یعنی نمی شه حرفی زد. دوستت از تو فاصله گرفته و به اون نزدیک شده، دوستت از همه فاصله گرفته و به اون نزدیک تر شده، دوستت شاید از خودش هم فاصله گرفته و …

در حساس بودن دوستت هیچ شکی نداری ولی در قابل اعتماد بودن اون خیلی خیلی خیلی زیاد.

گذشته

ژانویه 14, 2009

خب در اصل موضوع ( گذشته) که شکی نیست ،

پس وقتی انتقادی وارد می شه یعنی مشکل از من و عدم توانایی من در انتقال بوده.

یعنی هنوز توان نگاه به گذشته رو ندارم.

یعنی هنوز وقتش نرسیده،

یعنی هنوز نمی تونم بیان کنم آنچه که بر من گذشته رو .

=> صبر

مال من

ژانویه 9, 2009

من و هر آنچه مال من ه احترامی داره که باید حفظ بشه.

حتی این سر دردی که داره همیشگی می شه ، احترام داره چون مال من ه .

شادی ها و خنده هام مال من ه ، غم و غصه هام مال من ه، دلتنگی هام مال من ه، نگرانی هام مال من ه، دلواپسی هام مال من ه، اشک هام مال من ه وبغض هام که تا همیشه  مال من ه

و تمام این ها حرمت داره

و دوستی هام مال من ه و دوست داشتنی و به کی اجازه نمی دم حرمتشون رو بشکنه

خودم هم حق شکستن حرمت ها رو ندارم

و خاطراتم

پس وقتی به سراغ خاطراتم می رم که یاد گرفته باشم خاطرات ارزش دارن، خاطرات هرچی که باشن عمر و زندگی من رو به همراه دارن، خاطرات احترام دارن.

وقتی به محض یادآوری بعضی از اون ها بغض بزرگی گلوم رو فشار می ده و گاهاْ اشکی هم از چشم هام می چکه و باعث می شه به گذشتم، به خودم و به زندگیم نفرین کنم یعنی هنوز کوچیکم برای مرور خاطرات .

یعنی هنوز بچه ام ، با همون بغض های فروخورده، با همون اشک های نریخته، با همون دلتنگی های فراموش شده، با همون آرزو های پاک شده، با همون ترس های مخفی شده و با هزاران هزار دیگه ای که از کودکی دارم و خاطره نیستند…

رفیق شفیق

ژانویه 4, 2009

سال اول دبیرستان یه دوست داشتم( البته هنوزم دارم) اسمش ریحانه بود. خیلی دختر خوبی بود( و هست).

همیشه توی کتابهای من می نوشت:

آشنایی حادثه است و جدایی قانون

بیـــــا

حادثه آفرین و قانون شکن باشیم

و همین شد، حادثه ی آشنایی رو آفریدیم و قانون جدایی رو شکستیم .

اما چه کیفی داره شکستن همچین قانونایی :دی

!!

ژانویه 2, 2009

چقدر نافرمه وقتی تمام زندگیت می شه آنلاین و دوستات می شن مجازی. دنیای حقیقی رو با مجازی پیوند می دی .

بعضیا رو توی این دنیا با تمام وجودت دوست داری.

بعضیا رو واسشون به شدت احترام قائلی و ازشون یه شخصیت بزرگ توی ذهنت داری.

بعضیا واست حکم خواهر و برادر پیدا می کنن، بعضیا حکم معلم.

و خیلی چیزای دیگه که هست

اینا باعث نافرمی نیست، وقتی که راجع به تو سوءبرداشت می شه احساسات بد میاد سراغت.