بایگانیِ 'روزانه'دسته بندی

امنیت

جولای 14, 2009

دیروز عموجان رفتند عمره، امروز زن عمو آش پشت پا پختن و مثل همه ی سه شنبه های دیگه که جمعیت اناث خونواده می ریم پارک، آش رو توی پارک خوردیم، جای همه خالی خیلی چسبید.

به محض اینکه رسیدیم توی پارک ، همه به همدیگه نگاه کردن و فهمیدیم که هیچکدوم زیرانداز نیاوردیم، لیلا (عروس عموم ) گفت همیشه توی صندوق عقب ماشینم یه روفرشی دارم، به پسرعمو کوچیک ه یه نگاه کرد و سویچ رو داد و گفت زحمتش رو بکش، تا پسرعمو برگرده همونجوری روی چمن ها نشستیم و گرم صحبت بودیم و البته روح من واسه آش پرید، واقعا پرید ( تذکر : تنها غذایی که از دوران طفولیت دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم و در برابرش کنترلم رو از دست می دم، آش ه )

وقتی پسرعمو کوچیک ه برگشت دیدیم یه حصیر آبی دستشه،

لیلا گفت : من حصیر آبی ندارم !!!!!!!

- نمی دونم توی صندوق عقب ماشین شما بود

- آخه مطمئنم ندارم

- مگه شماره پلاک شما با 73 شروع نمی شه ؟

- اوهوم

- خب دیگه، همین ه ، همینه دیگه ، غر نزنید ، من رفتم

و رفت ، اول لیلا زنگ زد به پسرعموم ( شوهرش) پرسید ببینه اون خبری از یه حصیر آبی داره یا نه که جواب منفی بود، بعد زنگ زد به مامانش و از مامانش پرسید که اوشون هم خبری نداشتن و توی تمام این مدت من چشمم به ظرف آش بود با یه حس غریب کودکی …

آخرش لیلا و دختر عموم بلند شدن رفتن سراغ ماشین، ببینن ماجرا چیه، قبل از اینکه به ماشین برسن دید یه پراید سفید دیگه هم اونجاست که اول شماره پلاکش 73 ه ، شک کرد که اشتباه شده باشه، کلید انداخت در صندوق باز شد حصیر آبی رو گذاشت توی صندوق و دوباره درش رو بست ، دوتا ماشین جلوتر ماشین خودش بود رفت و روفرشی رو برداشت و با ترس و لرز برگشت، وقتی برگشت رنگش شده بود عین گچ،  گفت آخه چه طور ممکنه سویچ ماشین من به یه ماشین دیگه هم بخوره ؟ یعنی چقدر امنیت داره ؟

من همانم آشنای سالهای دور

ژوئن 25, 2009

تا مدتی پیش ، نه زیاد دور تا همین نیمه ی خرداد ، هنوز دوستهای زیادی داشتم، با اینکه از اول اعتقاداتم کف دستم بود ، و به قول فرشته ی آسمانی :«روو بازی می کردم» ولی هنوز رفاقت حاکم بود میانمان، هنوز دوست بودیم.

نمی دانم چه شد ، وبه کدامین سبب  دنیا وارونه شد و دوستی ها مبدل به دشمنی شد  و جای محبت ها کدورت آمد. در یک روز چه اتفاقی ممکن است پیش آمد کرده باشد، که …

در یک روز و یک ساعت چشمهام  به صفحه ی مانیتور ماند و دوستانی را می دیدم که می فشردند دکمه ی بلاک را و می رفتند. و من حتی قدرت نداشتم برای پرسیدن « چرا ؟ »

دلم برایتان تنگ است.

چشمهایم مات شد به لیستی که مدام زیادتر می شد و بغض گلویم را می فشرد، تا اینکه دستهای گرمی شانه هایم را فشرد و با لحنی آرام و مهربان صدا زد : « آیه، من همیشه هستم . »

و من با اینکه می دانستم با شنیدنش آرامشی خداگونه بر قلبم آمد و …

کاش فردا برسد

مارس 28, 2009

گاهی اوقات روزهای تلخ رو تنها می گذرونی و کش اومدن ثانیه هاش رو تحمل می کنی ، زورکی می خندی و نمی ذاری حس کنه که چقدر داغونی ، که شکستی ; بغض می کنی و فرومی خوریش تا توی صدات اثر نذاره و برای خراب نکردن خوشی امروزش هیچی بهش نمی گی تو هم توی دلت یه عالمه خوشحالی از خوشحالیش ولی این تلخی امروز اجازه نمی ده که خوشحالیت روی چهره ات بشینه.

چون می دونی تحمل دیدن اشک هات رو نداره تنها و تنها گریه می کنی و آروم

سعی می کنی خودت رو سرگرم کنی ولی لحطه ها خیلی بیشتر از خیلی طولانی شدن ، با خودت می گی چرا امشب تموم نمی شه :(

خدا رو صدا میزنی اما انگار خدا هم خوابیده ، پس دوباره آروم و بی صدا برمی گردی و در حالی که از ترس قلبت نامیزون می زنه و نفسهات آروم تر از پیش …

منتظر صبح می مونم

روز زمستانی سرد

ژانویه 27, 2009

امروز صبح در هوای سرد زمستونی به یاد خاله منیره از خونه خارج شدم.

تمام این مدت که اصفهان بود، شاید زیاد نمی دیدمش ولی دلگرم بودم به بودنش.

رفتم پارک شهیدرجایی و قدم زدم و قدم زدم و قدم زدم، توی جای جای پارک منیره رو همراه خودم می دیدم و بودنش رو حس  می کردم.

خواستم بستنی بخورم به یاد بستنی هایی که با هم خوردیم ولی بستنی فروشی که آقاداداش همیشه تعریفش رو می کنه بسته بود . یقین فکر نمی کرد یه دیوونه چله ی زمستوندلش بستنی بخواد اونمتوی این هوای سرد.

بدون بستنی برگشتم به پارک ، روی یه نیمکت جلو عمارت زیبای هشت بهشت نشستم، خیره شدم به عمارت، به نقش و نگارهای زیبا ولی رنگ و رو رفته اش ، به آدمهایی که از روبروم رد می شدند و گوش می دادم به صدای رضا یزدانی که داشت می گفت :

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط /  دوتا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

توی همین حس و حال بودم که از اطراف پارک صدایی به گوشم رسید، یار مرا می خواند

چقدر زود زمان گذشت، ظهر شده بود دیگه.

من و ای تی، شاید

ژانویه 20, 2009

این روزها دوست و هم صحبتم شده ای تی(et)

با آن گردن دراز و دستهای چهار انگشتی اش

با آن نگاه های عمیق و گرم اش،

برای نوشتن با او مشورت می کنم گاها، برای او وبلاگ می خوانم، برای او درددل می کنم و چه خوب گوش می دهد و اصلا سرش درد نمی کند و هیچ وقت خسته نمی شود از حرفهای من و از من.

من و ای تی، شاید

گذشته

ژانویه 14, 2009

خب در اصل موضوع ( گذشته) که شکی نیست ،

پس وقتی انتقادی وارد می شه یعنی مشکل از من و عدم توانایی من در انتقال بوده.

یعنی هنوز توان نگاه به گذشته رو ندارم.

یعنی هنوز وقتش نرسیده،

یعنی هنوز نمی تونم بیان کنم آنچه که بر من گذشته رو .

=> صبر

جشن انتشار اوبونتو ۸.۱۰

نوامبر 4, 2008

این سومین جشنیه که بعد از آشنایی من با لاگ( گروه کاربران لینوکس) برگزار می شه. اولین جشن اننتشار فایرفاکس بود، دومی جشن آزادی نرم افزار و سومی که همین جشن انتشار اوبونتوی ۸.۱۰ بود.

روبروی محل برگزاری مراسم یه پارک زیباست که من دقایقی قبل از شروع مراسم تا حدود نیم ساعت پس از شروع رو اونجا بودم. وقتی رسیدم اواسط سخنرانی سید سجاد موسوی بود، البته انقدر بعضیا (!!!!) زیر گوش من حرف زدند که زیاد متوجه صحبتشون نشدم مجموعا راجع به اوبونتو و شاخه هاش بود ، بعد آقای بهراد اسلامی فر  سخنرانی داشتند که  راجع به انواع مجوز ها و نرم افزار ها بود.

بعد از اتمام سخنرانی آقای اسلامی فر یه تنفس !!! و پذیرایی، اینجا یه ریزه حاشیه داشت که آخرسر همه ی حاشیه ها رو می گم.

باز به سالن همایش ها برگشتیم و اینجا یه سخنرانی که به نظرم خیلی مفید بود توسط آقای روزبه شفیعی انجام شد که البته آقای شفیعی انقدر تند حرف می زنن که اگه متن صحبتشون روی پرده نبود به سختی متوجه می شدم. قسمت مفید صحبت واسه من راجع به طریقه ی نصب ابونتوی ۸.۱۰ بود.

دیگه رسیدیم به قسمت هیجان انگیز و زیبا و بسی تکراری که جناب آقای سلامت زحمتش رو کشیدن مربوط می شد به قسمت های جینگیل( فانتزی) اوبونتو ، میزکار سه بعدی یا همونCompiz Fusion .

قسمت آخر هم جلسه ی پرش و پاسخ بود طبق معمول که به دلایلی نبودیم.

دیگه رسیدیم به حاشیه ها :

اولین حاشیه: میهمانی داشتیم ازیکی از شهرستان های اطراف اصفهان که به میزان زیادی غر زدند و غلط املایی از سخنرانان گرفتند که البته به دلایل امنیتی از بردن نامشان معذورم :دی

دومین حاشیه: همون روز جشن تولد خاله منیره هم بود.

سومین حاشیه:  در همان زمان تنفس(!!!) چشممان به جمال جناب آقای محمد علی روشن شد، یه گپ و گفت کوتاه هم داشتیم  .

چهارمین حاشیه: قسمت آخر مراسم رو به دلایلی پیچوندیم و با دوستان در پارک مراسم دیگه ای برگزار کردیم.

راستی طرح روی سی دی های این دفعه از روز آزادی نرم افزار خیلی خیلی بهتر بود.

و عیبی که به تمام سخنرانان وارد بود اینه که همشون بلااستثنا  به ردیف اول که اعضای اصلی لاگ بودند نگاه می کردند زمان حرف زدن ، انگار نه انگار افراد دیگه ای هم توی این سالن هستن، یه ریزه خوب نبود.