بایگانیِ 'روزانه'دسته

دورهمی! :دی

دسامبر 1, 2011

این روزها مثل شلدن یه جای مخصوص پیدا کردم! جایی که اختصاصی و یک نفره است، به اندازه گذاشتن فنجون چای و ظرف میوه و تنقلات کنارم جای کافی هست، تکیه گاه داره، زاویه اش نسبت به تلویزیون بنا به نیاز من خیلی خوبه، نه جوری که هروقت سرم رو آوردم بالا چشمم بهش بیافته و حواسم پرت بشه، نه اینکه اگه خواستم گهگاه نگاهی کنم مجبور بشم یه دور 180 درجه ای بزنم، تا آشپزخونه فاصله ام نه به قدری ه که گشنه ام شد حس شیرازی درونم مانع از این بشه که برم یه چی بیارم بخورم، نه انقدر که گرمای گاز آرامشم رو بهم بزنه! :دی با بخاری هم همین طور فاصله معقول و خوبی دارم توی زمستون و برای تابستون با دریچه کولر!، نسبت به در ورودی هم به شکلی ه که هرکسی وارد بشه میبینمش و سلام و اینا … و لازم نیست هربار کسی میاد خودم رو به سه سمت بکشم تا بلکه بتونم ببینم کی بود اومد! :دی به همه اتاق ها و مکان های حضور اعضای خانواده دسترسی صوتی کافی دارم و اینجوری ه که از همه خبرها و حرف ها مطلع میشم و اگه با کسی کار داشتم از همین جا می تونم حرفم رو بزنم و طرف قطعا می شنوه! :دی

راضیم از خودم الان :دی

پ.ن: البته واسه خاطر اینکه از زمین حدود 95 سانت ارتفاع داره ممکنه فنجون از دستتون بیافته و بشکنه! :/ مثل الان

چرا اینجوری میشه؟ :(

نوامبر 20, 2011

امروز عصر بارون می اومد. رفت و اومد گفت بیاین بریم بیرون! با همه مون بود. من گفتم باشه، یکی نگاه کرد، یکی سرش رو تکون داد که خب، …! بازم رفت و اومد گفت آیه بیا بریم بیرون. همین جوری که چشمهام به مانیتور بود گفتم بریم! گذشت و دوباره اومد گفت بارون بند اومد! ابرها دارن میرن. گفتم ئه چه زود! گفت نیومدی بریم بیرون! گفتم ئه  خب شما کار داشتین؛ دستتون بند بود که. یه نگاهی بهم کرد که، من کار داشتم یا تو سرت رو هم برنگردوندی … ؟ یکمی گذشت و دوباره بارون گرفت؛ گفت بیاین بریم! بابا گفتن من دارم میرم بیرون کار دارم و رفتن! نگاهشون کرد و اومد نشست روی مبل و مجله هاش رو گرفت دستش!

بارون بند اومد

رفت خوابید

مامانم رو میگم…

اعصابم بهم ریخت! چرا آدم باید انقدر سر خودش رو شلوغ کنه؛ که یه وقتی که مامانش بعد قرنی میگه بیا بریم بیرون، نتونه سریع همه چی رو ول کنه و بره!

این کار و این زندگی اصن برکت نداره که خب :|

حالا من تا صب هم اشک بریزم! دیگه امشب بر نمی گرده که همه چی رو ول کنم با مامانم برم خیابون گردی!

درهم نوشت 90.6.9

اوت 31, 2011

نشستم روی صندلی بابا! /جلوی پنجره/ پتوی بابا رو گرفتم دورم/ سوز میاد/ ریزه ریزه صبح شدن رو نگاه می کردم/ بعدش فیلم گرگ و میش رو بعد از چندین سال که گذاشته بودم توی برنامه نگاه کردم/ یه جورایی به درد حال الانم می خورد/ وسطشم توییت می کردم! / شب بدی رو گذروندم، خیلی بد/ بابا هنوز از بیمارستان برنگشتن و دلم بدجوری شور می زنه؛ گرچه می دونم حالشون خوبه ولی …/صبح عید ه و طبق عادت همیشه همیشه همه خانواده جمع میشن خونه پدربزرگم/ این اولین عیدی ه که مریم هم هست/ از بعد ازدواجشون نشده بود توی این مراسم صبح عید شرکت کنه :دی/ محمد و لیلا هم از مشهد برگشتن، آخه کل ماه رمضون رو رفته بودن مشهد، پس حتما حتما میان، زهرا و یوسف هم باهاشون بودن (حسابی به همه شون حسودیم میشه، یه پنج سالی میشه که مشهد نرفتم) فاطمه و آقاسعید و امیرعباس هم که هستن، ما هم که هستیم پس امیدوارم به مریم حسابی خوش بگذره! البته خیلی های دیگه هم هستن ولی همین سه دسته بیشترین تاثیر رو توی فان بودن جو مهمونی ها دارن :دی/ حسابی گشنمه/ آهنگ گوش میدم و دلم میخواست روی همون ترک سه تا پیش می موند و هی ریپیت میشد/ زیر کتری خاموش ه و حوصله ام نمیاد برم روشنش کنم/ ساعت چقدر کند می گذره؟/ بغض دارم/ میخوام دوباره گریه رو ترک کنم، هرجور که میخواد بشه/ به دانشگاه فکر می کنم و اینکه پیش پرداخت شهریه رو ندادم و احتمالا سر ثبت نامم بازی در میارن/ سردمه!

می نویسم;)

اوت 29, 2011

آن سالها بود که وبلاگ مینوشتم و شور و شوق زیادی هم داشتم؛ رفتم پیشش و گفتم:

چرا دیگه کسی وبلاگ من رو نمی خونه؟ چرا نوشته های فلانی بیشتر مورد توجه قرار میگیره مثلا؟ چرا من انقدر گم شدم توی وبلاگ شهر و سایت های اجتماعی!! ؟ اون خیلی جدید تره، خیلی هم سبک خاصی نداره!

گفت:

اون ترونی ه، تو که نیستی، اون حضوری با این وبلاگ نویسها ارتباط داره تو که نداری، اون تو کلنیشون ه تو که نیستی!

همین جور گفت و گفت و من سردتر و سردتر شدم، راستش رو بگم خوشم نمیاد با دیوار حرف بزنم، مینویسم که یکی بخونه! مینویسم که یکی ببینه! نمی نویسم که نوشته باشم درست یا غلط اینجوری ام!

اون روز من رو قانع کرد که رفتن توی حزب و گروه چیز خوبی نیست!  دلایلش با منطق من می خوند و البته خودش تاثیر زیادی روی من داشت!

الان مدت زیادی از اون ماجرا گذشته، خودش هم رفته قاطیشون! باهمدیگه می پرن کلا و دیگه هیچکی من رو نمی بینی! چون من هنوز هم توی هیچ گروهی نیستم! ولی من الان دیگه پذیرفتم که اینترنت دسته بندی شده است، اگه توی هیچکدوم از این دسته ها نباشی اصلا انگار نیستی! حالا دیگه واسه خودم می نویسم که حرفهام توی دلم نمونه! حالا ممکنه احیانا این وسط چهارتا از حرفهام با حرفهای گروه خاصی نزدیک از آب در بیاد! من هنوز فقط می نویسم که نوشته باشم. « می نویسم ;) » که بگم « پس هستم!».

نتیجه های قشنگ گادپارتی روی مردم کشور من :)

اوت 28, 2011

دیروز عصر که بابا رفته بودن دنبال مامان که از سرکار بیارنشون خونه، توی راه برگشت تصادف میکنن، خدا رو شکر خیلی بد نبود، کسی آسیبی ندید.

هم بابا و هم راننده اون یکی ماشین پیاده شدند و باهم گفتگویی داشتند بعد اون آقا گواهینامه ی بابا و شماره تلفنشون رو گرفت و قرار شد بره تعمیرگاه خسارت ماشینش رو تخمین بزنه و به بابا اطلاع بده! و به هر صورتی که بود گفتگو تمام شد و هر دو به مسیر خودشون ادامه دادند، زیاد نگذشته بود از این اتفاق شاید نهایت 15-20 دقیقه بعد، اون آقا تماس گرفت، با حالتی خیلی دوستانه تر به بابا اینطور گفت که:

سلام آقای —- (سانسور شده :دی)! زنگ زدم که معذرت خواهی کنم، اگر زبون روزه ای یه مقدار تند برخورد کردم و حرفی زدم، خواستم یه قراری بذاریم ببینمتون و گواهینامه تون رو پس بدم!

یعنی من رسما کف کردم از نوع برخورد این آقا، خیلی باحال بود!

بابا هم رفتن و اون آقا و خانواده اش رو واسه افطار دعوت کردند رستوران بابابزرگ اینا! :دی

نواختن را حس بودنت لازم است!

ژوئن 29, 2011

این روزها مینشینم پشت ساز زندگی

اما دستهام حس نواختنش را ندارند!

اشک هام سعی میکنند آرام بنوازند، زورشان نمیرسد!

نشسته ام چشم به راهت!

نَقل ماست!

آوریل 6, 2011

در روزگار قدیم، شیخ کهنسالی زندگی می کرد که ریش خیلی بلندی داشته، روزی یکی از یارانش پرسید: شیخ! شب هنگام موقع خواب ، ریشهایت را زیر لحاف می گذاری یا روی آن!؟
شیخ به خاطرش نمی آید که شب چه می کنه!، میگذارد فردا جواب او را بدهد. شب هنگام خواب، دقت می کند و لحاف را به روی ریش هایش میآورد! مدت کوتاهی میخوابد ولی نفس تنگه به سراغش میآید؛ برمیخیزد، ریش هایش را می گذارد روی لحاف و باز میخوابد، این بار گردنش درد می گیرد و باز هم نمی تواند بخوابد!
فردا جوان به سراغ پاسخش می آید و شیخ می گوید: خدا هدایتت کند که من دیشب تا صبح نخوابیدم!

حالا شده نقل ما!
از من درباره بدیهیات زندگیم سوال نکنید، گیج و آشفته میشم!

نمی خوام!

اوت 28, 2010

نمی خوام با تحقیر و ترحم به ته مونده ی خودم نگاه کنم و بگم تو چرا اینجوری تموم شدی!!!؟

پ.ن: زن دوم؛ سیروس الوند

فرار

اوت 15, 2010

یه وقتایی میری زیر باروم گریه میکنی، دست دلت رو نشه.

همینجوری

اوت 13, 2010

برای شما با لبخند :)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.