بایگانیِ 'دوستانه'دسته بندی

پیشاپیش متشکرم

آگوست 31, 2009

با لباس تمام رسمی این گل های زیبا را تقدیم به شما می کنم که دوستان خوبی بوده اید، هستید و امیدوارم برای آینده هم.

گاهی اوقات آدمها یه تصمیماتی می گیرن که شاید واسه بقیه عجیب و گاهاً غیرمنتظره باشه، اما مطمئنا واسه خودشون دلیل یا دلایل قانع کننده ای هست.

امشب از «آیه» به « خانم رهیاد» تغییر نام خواهم داد، ممنون میشم اگه به همین اسم مورد خطاب قرار بگیرم.

متشکرم :)

خدابیامرز ننه!!!

جولای 20, 2009

دیروز به شکل کاملا بی ربط و اتفاقی یاد خاطره ای که چندسال پیش دوستم واسم تعریف کرد افتادم، اون وقت که خاله اش تازه ازدواج کرده بود. یه روز اومد سرکلاس و به شکل فجیع مشخصی نمی تونست جلو خنده اش رو بگیره، آروم ازش پرسیدم چی شده؟ روی جلد کتابم نوشت بعد از کلاس واست تعریف می کنم؛ البته اواسط کلاس واسه خنده های بی جا مجبور شد از کلاس بره بیرون . بعد از کلاس، تک تک اتاق ها رو پـِـیـِش گشتم تا آخر دیدم زیر میز یکی از کلاسها نشسته روی زمین و داره میخنده ( تذکرمهم، کف مدرسه ی ما تماماً موکت بود و کف سالن اصلی فرش شده بود )؛ کنارش نشستم و گفتم خب بگو ، دارم خفه میشم از فوضولی، بعد از چند دقیقه که صبر کردم تا خنده اش بند بیاد شروع کرد به تعریف کردن:

راستش دیشب مامانم با مامانبزرگ یه کار فوری داشت، یعنی یه امانتی بود که باید همون دیشب به دستش می رسوند، ما هم که بی کار همه باهم راه افتادیم به سمت خونه ی مامان بزرگ اینا، توی راه مامان گفت بذار یه زنگ بزنم شاید نبودن خونه، زنگ زد و فهمیدیم مامانبزرگ رفته خونه ی خاله، همون خاله ام که تازه عروسی کرده، بابا هم سر ماشین رو کج کرد به طرف خونه ی خاله، وقتی رسیدیم خانواده ی شوهر خاله ام اونجا بودند، زشت بود سک سک کنیم و برگردیم رفتیم داخل ، حالا تصور کن ، ما اینا رو فقط یه بار اونم روز عروسی دیده بودیم، همه دور اتاق نشسته بودیم و در مورد موضوعات مختلف سوکوت می کردیم، هر از چند گاهی نگاهی گذرا به هم می انداختیم و یه لبخند ملیح و باز سکوت. توی همین حال و هوا بودیم که ناغافل دختر چهار- پنج ساله ی برادرشوهر خاله ام اومد نشست جلو باباش و بلند گفت، بابا بابا اسم سه تا حیوون بگم که با « خ » شروع بشه ؟

توی همین چند ثانیه، همه شروع کردن به ساختن جمله هایی از قبیل : عجب دختر با فهم و شعوری . از وجناتش پیداست که به باباش رفته . ماشالا . خدا حفظ کنه چه با نمک . …

برادر شوهر خاله ام گفت : بگو بابا ، و یه لبخند ملیحی تحویل جمع داد.

دختر کوچول ه گفت : « خودد آ خارد آ خدابیامرز نند» (تذکر مهم ،با لهجه ی اصفهانی باید خونده بشه به این صورت :

khoded aa khared aa khoda biamorz naned  )

همه حضار جمله هایی که ساخته بودن رو ز کل فراموش کردند و آروم دستهاشون رو جلو صورتشون گرفتن که خنده هاشون مشخص نشه، تها کسی که علنی و رسمی می خندید همون خدا بیامرز ننه بودند که بالای مجلس نشسته بودند.

نمایشی که هیچوقت اجرا نشد

فوریه 9, 2009

از بچگی دعوت های رسمی رو خیلی دوست داشتم ، یه جورایی احساس شخصیت می کردم. حالا فکرش رو بکن یه آدم خیلی عزیز، به یه شیوه ی قشنگ ، به یه کار دوست داشتنی دعوتت کنه ، عمرن بتونی بگی نه تازه کلی هم روش فکر می کنی تا به بهترین شکل انجامش بدی.

خب من هم از همون روزی که کوثر جان ( یه آدم خیلی عزیز) ، آخر همون خاطره ی زیبا ی خودش ( یه شیوه ی قشنگ)، به نوشتن نوستالژی دهه فجر(یه کار دوس داشتنی) دعوتم کرد دیگه تمام وقت دارم بهش فکر می کنم که چی بنویسم و چگونه بنویسم تا اینکه یهو یادم اومد که :

توی دوران زیبای مهدکودک و آمادگی کلاس تئاتر و ژیمناستیک هم داشتیم ، کلاسای تئاتر زیاد زیاد دوست داشتنی بود واسم ، هم معلمش و هم خود تئاتر.

۳-۴ ساله بودم ، توی کلاس تئاتر نمایشنامه ای رو کار می کردیم که قرار بود واسه دهه فجر اجرا بشه. یادم نمیاد کجا و برای چه کسایی قرار بود اجرا کنیم ولی یادمه که خیلی سختگیری می کردن و خیلی هم واسش زحمت کشیدیم و تمرین کردیم .

شب قبل از اجرای نمایش با یه عالمه ذوق و هیجان رفتم واسه خواب و صبح که بیدار شدم غیر از تب، تمام بدنم پر شده بود از دونه های آبله مرغون اون روز و تمام دو هفته ی بعدش رو توی خونه موندم تا حالم خوب خوب شد ، جالبیش این بود که وقتی مامان با مهد تماس گرفتند که بگن من مریضم و نمی تونم واسه نمایش اونجا باشم ، مربی تئاترمون گفت تمام بچه هایی که قرار بود توی این نمایش بازی کنند مریض شدن واسه همین در کمال بی رحمی یه عالمه خوشحال شدم :)

و در ادامه هم دعوت می کنم از دوستان عزیزی که امیدوارم ادامه دهند این راه را : سید سجاد آل صاحب فصول ، خاله منیره ، آقا محسن ، زهرا خانوم و فائزه جان.

دلنگرانی

ژانویه 17, 2009

وقتی با اون شور و هیجان دوستت داره تعریف می کنه از حرفهای زیبا یی که بهش گفته، حتی توی چشماش نگاه هم نمی کنی نکنه حرفی رو بخونه از نگاهت.

اولش احساس حماقت می کنی، که وقتی عیناْ همون حرفهای زیبا رو جمله به جمله و گاهاْ با همون الفاظ به تو می گفت باور کردی.

بعد نگران می شی ، نگران دوستت، پیش خودت میگی« طبیعی نیست این اتفاق، نکنه یه نقشه باشه واسه دوست مهربون و ساده ی من»

ولی نه، آخه اون هم یه بچه ست، مثل تو مثل دوستت، بچه ها نقشه نمی کشن بچه ها با دلشون  تصمیم می گیرن واسه انجام کاری یا به زبون آوردن حرفی.

پس این دلشوره چیه ؟

آخه با دوستت هم نه اونقدر صمیمی هستی که وقتی بهش حرفی رو بگی مطمئن باشه از سر دوستی و نگرانی گفتی و نه اون قدر غریبه ای که بتونی بی تفاوت از کنارش بگذری.

یه مدت می گذره و تو هنوز هیچ حرفی به دوستت نزدی ، یعنی نمی شه حرفی زد. دوستت از تو فاصله گرفته و به اون نزدیک شده، دوستت از همه فاصله گرفته و به اون نزدیک تر شده، دوستت شاید از خودش هم فاصله گرفته و …

در حساس بودن دوستت هیچ شکی نداری ولی در قابل اعتماد بودن اون خیلی خیلی خیلی زیاد.

رفیق شفیق

ژانویه 4, 2009

سال اول دبیرستان یه دوست داشتم( البته هنوزم دارم) اسمش ریحانه بود. خیلی دختر خوبی بود( و هست).

همیشه توی کتابهای من می نوشت:

آشنایی حادثه است و جدایی قانون

بیـــــا

حادثه آفرین و قانون شکن باشیم

و همین شد، حادثه ی آشنایی رو آفریدیم و قانون جدایی رو شکستیم .

اما چه کیفی داره شکستن همچین قانونایی :دی

دوست واقعی!

نوامبر 18, 2008

از اولین سالی که به مدرسه رفتم تا حالا، هر سال یه جایی بودم. خوب طبیعی هم بود که هر بار  دوستام عوض می شدن و از اون جایی که زیاد به دوستام بها می دم خیلی باهاشون صمیمی می شدم و هر کاری واسشون می کردم.

تا دبیرستان که اصلا یادم نیست از دوستی چی می فهمیدم و چه برداشتی از دوست داشتم، اما اخلاقشون یادمه و دیگه دوران دبیرستان که هیچ لحظه لحظه ی رو که با دوستام بودم یادمه.

خلاصه از همه نوع دوستی داشتم ولی تا حالا دوستی، دوست تر از منیره نداشتم، بی تعارف بگم از هر دوستی با محبت تر و مهربون تر و البته دوست تره.

با این که سر بعضی!!! چیزا تعارف داره باهام و منو غریبه می دونه اما سر دوستیمون رک و روراست ه و این بهترین نوع دوستیه که می شه تجربه کرد. کاش انقدر که اون دوست خوبیه منم می تونستم دوست خوبی باشم ، البته دارم تمرین می کنم، من استعدادش رو دارم یاد می گریم چه جوری یه دوست خوب باشم انشالله.

صحبت

نوامبر 14, 2008

با برخی آدم ها که صحبت می کنی انقدر با دقت به حرفهات گوش می دن که احساس شخصیت می کنی.

خوب البته بر عکسش هم هست ، انقدر جالب می پره وسط حرفت که خودت هم شک می کنی حرف می زدی یا هویج رنده می کردی .

در طی دو هفته ی پیش با دوتا دوست ملاقات داشتم که مصداق بارز این دو حالت هستند.

اولی با دقت به حرفهام گوش می داد و واسش مهم بود من چی می گم ولی دومی …

البته دوست دوم رو انقدر دوسش دارم که حاضرم بجای حرف زدن هویج رنده کنم  ولی با اون باشم.

آیه هم نامرئی شد!!!

نوامبر 12, 2008

اولین بار این بازی رو توی وبلاگ آقای بامدادی دیدم ، بازی جالبیه ولی نوشتنش واسم سخت بود . کلی طول کشید تا بنویسمش ولی الان دیگه می نویسم.

اگه نامرئی بودم

اول از همه دوربین آقای بامدادی رو می دزدیدم و سه تار پسر عمه خودم رو هم.

البته دخترا خیلی محدودیت دارن توی زندگی امروز که گاها باهاش کنار میان ولی بعضی چیزا نه،

اگر من نامرئی و صدایم مافوق صوت بود : دوچرخه سواری می کردم و آواز می خوندم ،حرف هایی رو که توی دلم قایم کردم  بلند بلند داد می زدم.

یا مثل بچگیا از دیوار بالا می رفتم و کتابم رو روی لبه دیوار می خوندم.

با پرنده های سفید و قشنگ روی رودخونه حرف می زدم ،‌بهشون می گفتم که گاهی دلم میخواد جای اونا باشم ولی فقط گاهی کوتاه مدت .

می نشستم ساعت ها به چشماش ( نپرس کی ، حدس بزن خوب ) نگاه می کردم بدون این که ناراحت بشه .

اگر من نامرئی بودم

خیلی ممنونم از آقا پویا که من رو دعوت کرد به این بازی، و حالا دعوت می کنم از فائزه جونم و آقا محمد

که امیدوارم این خواهش دوستانه من رو قبول کنن و بنویسن .

الان دیدم که جناب فتحی هم من رو به این بازی دعوت کردند ، بازم ممنون از هر دو دوست عزیز.

شرمندگی

نوامبر 2, 2008

وقتی نفس کشیدن هم واسش سخته !

وقتی قلبش سنگینی می کنه!

وقتی التماسشون میکنه ولی اشکاش هم باهاش قهرن!

وقتی دلش ناراحته ، انگار همه چیز ناراحته!

وقتی کلماتش یخ زدن!

وقتی توی چشمات نگاه می کنه و نمی تونه حرف بزنه !

بهترین کار اینه که اینجا بگه، بلکه ببینی که چقدر شرمنده اس

که چقدر …

کاش مثل وقتی که سر  انگشت ها  و سه تار حرف دل آدم رو می زنن ،

کلمات هم می تونستن که بگن

چقدر شرمنده اس ، که چقدر متأسف ه

که چقدر…

شرمندگی