بایگانیِ 'دل نوشته'دسته بندی

تکرار خاطرات

نوامبر 14, 2009

خاطرات دوران کودکی، بعد از سالها با یه شکل جدیدتر توی زندگی تکرار میشن، گاهی می فهمی این موضوع رو اما گاهی هم نه.

گاهی خاطرات خوب هستن و از تکرارشون چه متوجه بشیم و چه نه خوشحال میشیم و دوستشون داریم اما گاهی هم …

نمی دونم واسه شما توی بچگی پیش اومده بود که به هر دلیلی برید یه گوشه ای زیر تخت، توی کمددیواری یا هرجای دیگه ای قایم بشید تا یکی بیاد و صداتون بزنه و دنبالتون بگرده و بعد پیداتون کنه،…

واسه من زیاد پیش اومده، پیش اومده که نه من زیاد این کار رو می کردم، نمی دونم بعد از اینکه پیدات می کنن چی میشه چون هیچوقت به این جا نرسیدم، همیشه یه مدتی همونجا می موندم، گوش هام رو تیز می کردم، چشمام رو محکم به هم می فشردم و منتظر می موندم، خبری نمیشد به قول خودمون ضایع میشدم خودم می اومدم بیرون و می رفتم پیش بقیه. اصلا خاطره ی خوبی نیست، حتی نمی دونم واسه چی این کار رو می کردم، اما به هر دلیلی که بود، بود.

الان بیشتر از همیشه منتظرم

 

می دونم خیلی بچگانه است اما حالا هم بعد از گذشته .. سال باز هم به یه شکل دیگه این کار رو انجام می دم و خیلی بدتر از بچگیم ضایع میشم، با این تفاوت که اونوقت نهایتش بعد از چندتا قطره اشک برمی گشتم سر بازیم و فراموش می شد اما الان بعدش دیگه دستم به هیچ کاری نمی ره، نمی تونم بگم که منتظر بودم … داغون میشم، خواه نا خواه این اتفاق می افته.

هنوزم خیلی جاهای زندگیم بچگانه رفتار می کنم اما دلیلی نمی بینم از این کارها احساس شرم کنم.

 

امید

آگوست 29, 2009

نشسته ام رو به رویایی سبز، با امیدی شفاف، با انتظاری عمیق، پس تنها نیستم.

ذره ای شک توی وجودم نفوذ نمی کنه، اما ترس هست.

پایان بده همه چیزهای نازیبا را، ترس های مرا هم

اعتماد قلبی، آرامشی جاودانه

جولای 7, 2009

نمی دانم برایتان پیش آمده یا نه، که یک پروانه آرام و بی صدا نزدیکتان بنشیند. پروانه به دلایل مختلف اعتماد کرده و مانده، همه می دانند که پروانه یک موجود آزاد است و به همین دلیل این موقع آدم تمام نیرو و توانش را به کار می گیرد تا اعتمادش را نقض نکند، که اگر اعتمادش از بین برود بدون لحظه ای مکث خواهد پرید، می پرد و می رود دیگر هم برنمی گردد حتی به کسی که ذره ای شبیه شما باشد هم نزدیک نمیشود این ها همه از غریزه اش برمی آید و او اصولا به غرایزش بیش از هرچیز اعتماد دارد.

آرامشی در این اعتماد هست که هیچ کجای دنیا نمی یابی.

اما گاهی نقض این موضوع هم می تواند پیش بیاید، وقتی که یک موجود آزاد، اعتماد به غریزه اش را فراموش و به کسی اعتماد می کند، اعتمادی بیش از حد معمول؛ یک اعتماد از نوع فرابشری. این وقت هاست که شخص تمام وجودش را جسم و روحش را با اعتمادی کامل به او می سپرد. حالا اگر به دیوار اعتماد ضربه ای هرچند کوچک وارد شود. شخص نابود می شود، حادثه ای فراتر از مرگ.

گاهی دیوار اعتماد شکننده تر از چیزیست که فکرش را می کنیم. ولی گاهی آرام آرام اعتماد به درون قلب و روح آدمی نفوذ می کند این اعتماد است که سلب شدنی نیست. آرامشی در این اعتماد هست که هیچ کجای دنیا نمی یابی.

حرف نزن و بی تنش زندگی کن

می 12, 2009

چند شب پیش خونه ی مامان بزرگ بعد از اینکه سریال «همه بچه های من» رو دیدیم ؛ مامان بزرگ گفتند توی خونواده یه نفر باید باشه که بچه ها حرفشون رو بهش بزنن البته بقیه هم با این حرف موافق بودند که اگه این طور نباشه امکان پیش آمدن خطر چندبرابر می شه.

توی ذهن خودم گفتم کاش خودشون هم به این حرف اعتقاد داشتند، کاش یه نفر بود یه بزرگتر که وقتی حرفام رو بهش می گم جبهه نگیره ، یه نفر که تا آخر حرفام رو گوش بده و انعطاف پذیر باشه.

کاش بزرگتر ها هم گاهی از حرفاشون کوتاه می اومدن، کاش می پذیرفتند که راه های جدید واسه زندگی جدید لازمه. کاش از حرف زدن با بزرگترا انقدر نمی ترسیدم

البته با تمام این حرفا تقریبن همه چی رو گفتم ولی با ترسی شبیه مرگ ، با اینکه هیچکدوم از هم سن و سال هام چه توی خانواده و چه بین دوستام با بزرگترا حرفی از زندگیشون نمی زنن ، چون کسی پذیرای حرفاشون نیست چون کسی واسه شعورشون ارزش قائل نیست.

دارم من هم به همین نتیجه می رسم که حرف نزدن ضررش کمتر از حرف زدن ه.

تنها دلیل

آوریل 9, 2009

امروز آسمانش بارانی بود  چشمهای من هم، امروز حرف هایی زد با رنگ و بوی حقیقت و تلخ ،

امشب آسمانش آرام بود  چشمهای من بارانی ، حرفهایی زد با رنگ و بوی حقیقت و تلخ ،

امشب رفت که تنها باشد ، امشب رفت که قدم بزند ، امشب رفت که فکر کند آرام ، امشب رفت

دیشب با خنده درد میکشیدم و امشب با اشک

دیشب با دلشوره خوابیدم ، امشب با دلشوره و نگرانی و سردرد و … نمی خوابم

امشب به اندازه ی تمام آرزو های کوچیک و بزرگم ، به اندازه ی تمام دعا های بجا و نابجام و به اندازه ی تمام بودنم دلم می خواست این فاصله ها نبود

دلم می خواست انقدر نزدیک بودم که دلم نزدیکه

امشب حس کسی رو دارم که شنا بلد نیست و تا گردن توی آب فرو رفته و فقط به یک دلیل، با تمام وجود سرش رو بالا نگه می داره تا خفه نشه تا زنده بمونه

آسمان آبی

ژانویه 21, 2009

آسمونی رو دوست ندارم که هروقت بخواد تاریک می شه و هر وقت بخواد روشن.

آسمونی رو دوست ندارم که هر وقت بخواد برف می باره و هر وقت بخواد بارون.

آسمونی رو دوست ندارم که …

آسمون من همیشه یک رنگه، من هم با آسمون یک رنگم.

مال من

ژانویه 9, 2009

من و هر آنچه مال من ه احترامی داره که باید حفظ بشه.

حتی این سر دردی که داره همیشگی می شه ، احترام داره چون مال من ه .

شادی ها و خنده هام مال من ه ، غم و غصه هام مال من ه، دلتنگی هام مال من ه، نگرانی هام مال من ه، دلواپسی هام مال من ه، اشک هام مال من ه وبغض هام که تا همیشه  مال من ه

و تمام این ها حرمت داره

و دوستی هام مال من ه و دوست داشتنی و به کی اجازه نمی دم حرمتشون رو بشکنه

خودم هم حق شکستن حرمت ها رو ندارم

و خاطراتم

پس وقتی به سراغ خاطراتم می رم که یاد گرفته باشم خاطرات ارزش دارن، خاطرات هرچی که باشن عمر و زندگی من رو به همراه دارن، خاطرات احترام دارن.

وقتی به محض یادآوری بعضی از اون ها بغض بزرگی گلوم رو فشار می ده و گاهاْ اشکی هم از چشم هام می چکه و باعث می شه به گذشتم، به خودم و به زندگیم نفرین کنم یعنی هنوز کوچیکم برای مرور خاطرات .

یعنی هنوز بچه ام ، با همون بغض های فروخورده، با همون اشک های نریخته، با همون دلتنگی های فراموش شده، با همون آرزو های پاک شده، با همون ترس های مخفی شده و با هزاران هزار دیگه ای که از کودکی دارم و خاطره نیستند…

!!

ژانویه 2, 2009

چقدر نافرمه وقتی تمام زندگیت می شه آنلاین و دوستات می شن مجازی. دنیای حقیقی رو با مجازی پیوند می دی .

بعضیا رو توی این دنیا با تمام وجودت دوست داری.

بعضیا رو واسشون به شدت احترام قائلی و ازشون یه شخصیت بزرگ توی ذهنت داری.

بعضیا واست حکم خواهر و برادر پیدا می کنن، بعضیا حکم معلم.

و خیلی چیزای دیگه که هست

اینا باعث نافرمی نیست، وقتی که راجع به تو سوءبرداشت می شه احساسات بد میاد سراغت.

امروز

دسامبر 30, 2008

.

نه دلیلی برای ماندن نه وسوسه ای برای رفتن

.

.

.

غیر قابل باور

دسامبر 21, 2008

وقتی می دونی کسی این ها رو می خونه که نباید ولی باز می نویسی. وقتی می دونی نباید بدونه ولی می گی. وقتی دلت دیگه توان نداره،‌ حتی به اندازه ی خودش. وقتی خیلی ناباورانه نگاه می کنی . وقتی چشمات پر از اشک می شه وقتی می بینی چقدر اونو دوست داره . وقتی با تمام وجودت انکار می کنی حرفایی رو که از زبونش می شنوی. وقتی احساس می کنی جای تو رو گرفته. وقتی احساس نه ،‌با چشمات می بینی و از همه بدتر مدام تعریفش رو می شنوی .