امروز عصر بارون می اومد. رفت و اومد گفت بیاین بریم بیرون! با همه مون بود. من گفتم باشه، یکی نگاه کرد، یکی سرش رو تکون داد که خب، …! بازم رفت و اومد گفت آیه بیا بریم بیرون. همین جوری که چشمهام به مانیتور بود گفتم بریم! گذشت و دوباره اومد گفت بارون بند اومد! ابرها دارن میرن. گفتم ئه چه زود! گفت نیومدی بریم بیرون! گفتم ئه خب شما کار داشتین؛ دستتون بند بود که. یه نگاهی بهم کرد که، من کار داشتم یا تو سرت رو هم برنگردوندی … ؟ یکمی گذشت و دوباره بارون گرفت؛ گفت بیاین بریم! بابا گفتن من دارم میرم بیرون کار دارم و رفتن! نگاهشون کرد و اومد نشست روی مبل و مجله هاش رو گرفت دستش!
بارون بند اومد
رفت خوابید
مامانم رو میگم…
اعصابم بهم ریخت! چرا آدم باید انقدر سر خودش رو شلوغ کنه؛ که یه وقتی که مامانش بعد قرنی میگه بیا بریم بیرون، نتونه سریع همه چی رو ول کنه و بره!
این کار و این زندگی اصن برکت نداره که خب
حالا من تا صب هم اشک بریزم! دیگه امشب بر نمی گرده که همه چی رو ول کنم با مامانم برم خیابون گردی!