
مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد / مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد
می شمارد لحظه ها ا؛ گاه اما جای او / ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد
در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش / عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد
جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ / در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد
رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه / ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد
دردناک است اینکه می گویم ولی هنگام جنگ / شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد
بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است / مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد
تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب / پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد
من کی ام!؟ خودکار ِ دست ِ شاعر ِ دیوانه ای / تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد
یا کسی که جان به در برده است از خشم زمین / در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد
در کنارت تازه فهمیدم چرا در نیمه شب / رهروی در جاده ای هموار خوابش می برد
سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب / سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد
یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی / لای انگشتان او سیگار خوابش می برد
من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام / اینکه موج از شدت انکار خوابش می برد
وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج / می پرد از خواب تا هربار خوابش می برد
من در آغوش تو؛ گویی در کنار مادرش / کودکی با گونه ی تب دار خوابش می برد
«دوستت دارم» که آمد بر زبان خوابم گرفت / متهم اغلب پس از اقرار خوابش می برد
صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است / عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد
اصغر عظیمی مهر