آگوست 31, 2009

با لباس تمام رسمی این گل های زیبا را تقدیم به شما می کنم که دوستان خوبی بوده اید، هستید و امیدوارم برای آینده هم.
گاهی اوقات آدمها یه تصمیماتی می گیرن که شاید واسه بقیه عجیب و گاهاً غیرمنتظره باشه، اما مطمئنا واسه خودشون دلیل یا دلایل قانع کننده ای هست.
امشب از «آیه» به « خانم رهیاد» تغییر نام خواهم داد، ممنون میشم اگه به همین اسم مورد خطاب قرار بگیرم.
متشکرم
نوشته شده در دوستانه | 3 Comments »
آگوست 29, 2009

نشسته ام رو به رویایی سبز، با امیدی شفاف، با انتظاری عمیق، پس تنها نیستم.
ذره ای شک توی وجودم نفوذ نمی کنه، اما ترس هست.
پایان بده همه چیزهای نازیبا را، ترس های مرا هم
نوشته شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
جولای 20, 2009
دیروز به شکل کاملا بی ربط و اتفاقی یاد خاطره ای که چندسال پیش دوستم واسم تعریف کرد افتادم، اون وقت که خاله اش تازه ازدواج کرده بود. یه روز اومد سرکلاس و به شکل فجیع مشخصی نمی تونست جلو خنده اش رو بگیره، آروم ازش پرسیدم چی شده؟ روی جلد کتابم نوشت بعد از کلاس واست تعریف می کنم؛ البته اواسط کلاس واسه خنده های بی جا مجبور شد از کلاس بره بیرون . بعد از کلاس، تک تک اتاق ها رو پـِـیـِش گشتم تا آخر دیدم زیر میز یکی از کلاسها نشسته روی زمین و داره میخنده ( تذکرمهم، کف مدرسه ی ما تماماً موکت بود و کف سالن اصلی فرش شده بود )؛ کنارش نشستم و گفتم خب بگو ، دارم خفه میشم از فوضولی، بعد از چند دقیقه که صبر کردم تا خنده اش بند بیاد شروع کرد به تعریف کردن:
راستش دیشب مامانم با مامانبزرگ یه کار فوری داشت، یعنی یه امانتی بود که باید همون دیشب به دستش می رسوند، ما هم که بی کار همه باهم راه افتادیم به سمت خونه ی مامان بزرگ اینا، توی راه مامان گفت بذار یه زنگ بزنم شاید نبودن خونه، زنگ زد و فهمیدیم مامانبزرگ رفته خونه ی خاله، همون خاله ام که تازه عروسی کرده، بابا هم سر ماشین رو کج کرد به طرف خونه ی خاله، وقتی رسیدیم خانواده ی شوهر خاله ام اونجا بودند، زشت بود سک سک کنیم و برگردیم رفتیم داخل ، حالا تصور کن ، ما اینا رو فقط یه بار اونم روز عروسی دیده بودیم، همه دور اتاق نشسته بودیم و در مورد موضوعات مختلف سوکوت می کردیم، هر از چند گاهی نگاهی گذرا به هم می انداختیم و یه لبخند ملیح و باز سکوت. توی همین حال و هوا بودیم که ناغافل دختر چهار- پنج ساله ی برادرشوهر خاله ام اومد نشست جلو باباش و بلند گفت، بابا بابا اسم سه تا حیوون بگم که با « خ » شروع بشه ؟
توی همین چند ثانیه، همه شروع کردن به ساختن جمله هایی از قبیل : عجب دختر با فهم و شعوری . از وجناتش پیداست که به باباش رفته . ماشالا . خدا حفظ کنه چه با نمک . …
برادر شوهر خاله ام گفت : بگو بابا ، و یه لبخند ملیحی تحویل جمع داد.
دختر کوچول ه گفت : « خودد آ خارد آ خدابیامرز نند» (تذکر مهم ،با لهجه ی اصفهانی باید خونده بشه به این صورت :
khoded aa khared aa khoda biamorz naned )
همه حضار جمله هایی که ساخته بودن رو ز کل فراموش کردند و آروم دستهاشون رو جلو صورتشون گرفتن که خنده هاشون مشخص نشه، تها کسی که علنی و رسمی می خندید همون خدا بیامرز ننه بودند که بالای مجلس نشسته بودند.
نوشته شده در دوستانه | 1 نظر »
Tags: خاطره
جولای 14, 2009
دیروز عموجان رفتند عمره، امروز زن عمو آش پشت پا پختن و مثل همه ی سه شنبه های دیگه که جمعیت اناث خونواده می ریم پارک، آش رو توی پارک خوردیم، جای همه خالی خیلی چسبید.
به محض اینکه رسیدیم توی پارک ، همه به همدیگه نگاه کردن و فهمیدیم که هیچکدوم زیرانداز نیاوردیم، لیلا (عروس عموم ) گفت همیشه توی صندوق عقب ماشینم یه روفرشی دارم، به پسرعمو کوچیک ه یه نگاه کرد و سویچ رو داد و گفت زحمتش رو بکش، تا پسرعمو برگرده همونجوری روی چمن ها نشستیم و گرم صحبت بودیم و البته روح من واسه آش پرید، واقعا پرید ( تذکر : تنها غذایی که از دوران طفولیت دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم و در برابرش کنترلم رو از دست می دم، آش ه )
وقتی پسرعمو کوچیک ه برگشت دیدیم یه حصیر آبی دستشه،
لیلا گفت : من حصیر آبی ندارم !!!!!!!
- نمی دونم توی صندوق عقب ماشین شما بود
- آخه مطمئنم ندارم
- مگه شماره پلاک شما با 73 شروع نمی شه ؟
- اوهوم
- خب دیگه، همین ه ، همینه دیگه ، غر نزنید ، من رفتم
و رفت ، اول لیلا زنگ زد به پسرعموم ( شوهرش) پرسید ببینه اون خبری از یه حصیر آبی داره یا نه که جواب منفی بود، بعد زنگ زد به مامانش و از مامانش پرسید که اوشون هم خبری نداشتن و توی تمام این مدت من چشمم به ظرف آش بود با یه حس غریب کودکی …
آخرش لیلا و دختر عموم بلند شدن رفتن سراغ ماشین، ببینن ماجرا چیه، قبل از اینکه به ماشین برسن دید یه پراید سفید دیگه هم اونجاست که اول شماره پلاکش 73 ه ، شک کرد که اشتباه شده باشه، کلید انداخت در صندوق باز شد حصیر آبی رو گذاشت توی صندوق و دوباره درش رو بست ، دوتا ماشین جلوتر ماشین خودش بود رفت و روفرشی رو برداشت و با ترس و لرز برگشت، وقتی برگشت رنگش شده بود عین گچ، گفت آخه چه طور ممکنه سویچ ماشین من به یه ماشین دیگه هم بخوره ؟ یعنی چقدر امنیت داره ؟
نوشته شده در روزانه | 1 نظر »
جولای 7, 2009
نمی دانم برایتان پیش آمده یا نه، که یک پروانه آرام و بی صدا نزدیکتان بنشیند. پروانه به دلایل مختلف اعتماد کرده و مانده، همه می دانند که پروانه یک موجود آزاد است و به همین دلیل این موقع آدم تمام نیرو و توانش را به کار می گیرد تا اعتمادش را نقض نکند، که اگر اعتمادش از بین برود بدون لحظه ای مکث خواهد پرید، می پرد و می رود دیگر هم برنمی گردد حتی به کسی که ذره ای شبیه شما باشد هم نزدیک نمیشود این ها همه از غریزه اش برمی آید و او اصولا به غرایزش بیش از هرچیز اعتماد دارد.

آرامشی در این اعتماد هست که هیچ کجای دنیا نمی یابی.
اما گاهی نقض این موضوع هم می تواند پیش بیاید، وقتی که یک موجود آزاد، اعتماد به غریزه اش را فراموش و به کسی اعتماد می کند، اعتمادی بیش از حد معمول؛ یک اعتماد از نوع فرابشری. این وقت هاست که شخص تمام وجودش را جسم و روحش را با اعتمادی کامل به او می سپرد. حالا اگر به دیوار اعتماد ضربه ای هرچند کوچک وارد شود. شخص نابود می شود، حادثه ای فراتر از مرگ.
گاهی دیوار اعتماد شکننده تر از چیزیست که فکرش را می کنیم. ولی گاهی آرام آرام اعتماد به درون قلب و روح آدمی نفوذ می کند این اعتماد است که سلب شدنی نیست. آرامشی در این اعتماد هست که هیچ کجای دنیا نمی یابی.
نوشته شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
Tags: آرامش, اعتماد, غریزه
ژوئن 29, 2009
خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها، معادله ها، احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشد به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها و خال ها
خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

- از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
استاد فاضل نظری
نوشته شده در شعر | بیان دیدگاه »
Tags: فاضل نظری, شعر, عقل, عشق
ژوئن 25, 2009
تا مدتی پیش ، نه زیاد دور تا همین نیمه ی خرداد ، هنوز دوستهای زیادی داشتم، با اینکه از اول اعتقاداتم کف دستم بود ، و به قول فرشته ی آسمانی :«روو بازی می کردم» ولی هنوز رفاقت حاکم بود میانمان، هنوز دوست بودیم.
نمی دانم چه شد ، وبه کدامین سبب دنیا وارونه شد و دوستی ها مبدل به دشمنی شد و جای محبت ها کدورت آمد. در یک روز چه اتفاقی ممکن است پیش آمد کرده باشد، که …
در یک روز و یک ساعت چشمهام به صفحه ی مانیتور ماند و دوستانی را می دیدم که می فشردند دکمه ی بلاک را و می رفتند. و من حتی قدرت نداشتم برای پرسیدن « چرا ؟ »

دلم برایتان تنگ است.
چشمهایم مات شد به لیستی که مدام زیادتر می شد و بغض گلویم را می فشرد، تا اینکه دستهای گرمی شانه هایم را فشرد و با لحنی آرام و مهربان صدا زد : « آیه، من همیشه هستم . »
و من با اینکه می دانستم با شنیدنش آرامشی خداگونه بر قلبم آمد و …
نوشته شده در روزانه | 1 نظر »
Tags: آرامش, اخلاق انتخاباتی, دلتنگی, رفاقت
می 12, 2009
چند شب پیش خونه ی مامان بزرگ بعد از اینکه سریال «همه بچه های من» رو دیدیم ؛ مامان بزرگ گفتند توی خونواده یه نفر باید باشه که بچه ها حرفشون رو بهش بزنن البته بقیه هم با این حرف موافق بودند که اگه این طور نباشه امکان پیش آمدن خطر چندبرابر می شه.
توی ذهن خودم گفتم کاش خودشون هم به این حرف اعتقاد داشتند، کاش یه نفر بود یه بزرگتر که وقتی حرفام رو بهش می گم جبهه نگیره ، یه نفر که تا آخر حرفام رو گوش بده و انعطاف پذیر باشه.
کاش بزرگتر ها هم گاهی از حرفاشون کوتاه می اومدن، کاش می پذیرفتند که راه های جدید واسه زندگی جدید لازمه. کاش از حرف زدن با بزرگترا انقدر نمی ترسیدم
البته با تمام این حرفا تقریبن همه چی رو گفتم ولی با ترسی شبیه مرگ ، با اینکه هیچکدوم از هم سن و سال هام چه توی خانواده و چه بین دوستام با بزرگترا حرفی از زندگیشون نمی زنن ، چون کسی پذیرای حرفاشون نیست چون کسی واسه شعورشون ارزش قائل نیست.

دارم من هم به همین نتیجه می رسم که حرف نزدن ضررش کمتر از حرف زدن ه.
نوشته شده در دل نوشته | 2 Comments »
Tags: بزرگتر ها, ترس, سکوت
آوریل 9, 2009
امروز آسمانش بارانی بود چشمهای من هم، امروز حرف هایی زد با رنگ و بوی حقیقت و تلخ ،
امشب آسمانش آرام بود چشمهای من بارانی ، حرفهایی زد با رنگ و بوی حقیقت و تلخ ،
امشب رفت که تنها باشد ، امشب رفت که قدم بزند ، امشب رفت که فکر کند آرام ، امشب رفت
دیشب با خنده درد میکشیدم و امشب با اشک
دیشب با دلشوره خوابیدم ، امشب با دلشوره و نگرانی و سردرد و … نمی خوابم
امشب به اندازه ی تمام آرزو های کوچیک و بزرگم ، به اندازه ی تمام دعا های بجا و نابجام و به اندازه ی تمام بودنم دلم می خواست این فاصله ها نبود
دلم می خواست انقدر نزدیک بودم که دلم نزدیکه

امشب حس کسی رو دارم که شنا بلد نیست و تا گردن توی آب فرو رفته و فقط به یک دلیل، با تمام وجود سرش رو بالا نگه می داره تا خفه نشه تا زنده بمونه
نوشته شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
مارس 28, 2009
گاهی اوقات روزهای تلخ رو تنها می گذرونی و کش اومدن ثانیه هاش رو تحمل می کنی ، زورکی می خندی و نمی ذاری حس کنه که چقدر داغونی ، که شکستی ; بغض می کنی و فرومی خوریش تا توی صدات اثر نذاره و برای خراب نکردن خوشی امروزش هیچی بهش نمی گی تو هم توی دلت یه عالمه خوشحالی از خوشحالیش ولی این تلخی امروز اجازه نمی ده که خوشحالیت روی چهره ات بشینه.
چون می دونی تحمل دیدن اشک هات رو نداره تنها و تنها گریه می کنی و آروم
سعی می کنی خودت رو سرگرم کنی ولی لحطه ها خیلی بیشتر از خیلی طولانی شدن ، با خودت می گی چرا امشب تموم نمی شه
خدا رو صدا میزنی اما انگار خدا هم خوابیده ، پس دوباره آروم و بی صدا برمی گردی و در حالی که از ترس قلبت نامیزون می زنه و نفسهات آروم تر از پیش …

منتظر صبح می مونم
نوشته شده در روزانه | 2 Comments »